کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم
مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد
داستان امروز سلام من ستاره هستم و 22 سال دارم ميخوام داستان زندگي مو براتون تعريف كنم
در يك خانواده معتقد و پر جمعيت زندگي ميكنم. پدرم بازاري هست و مادرم خانه دار هست. سال اول دبيرستان بودم كه در راه مدرسه با پسري اشنا شدم كه اسمش فرشاد بود و بعدا فهميدم پسر خاله دوستم هست. كم كم به هم علاقه مند شديم در واقع عاشق هم شديم.تصميم گرفتيم بعد از گرفتن ديپلمم جريان رو به خانواده هامون بگيم و ازدواج كنيم.من توي اون دوران هر چي داشتم و نداشتم به دختر عموم ميگفتم كه اي كاش نميگفتم. همين باعث شد تا خانواده من از عاشق شدنم مطلع بشن دختر عموم همه چيز رو به خانوادم گفته بود. نميدونم چرا؟ كاشكي ميفهميدم...
از اونجا بود كه بدبختي من شروع شد. بيچاره فرشاد تا فهميد فورا پدر و مادرش رو واسه خواستگاري فرستاد ولي چون وضع مالي خانوادهش از ما پايين تر بود پدرم سرسختانه مخالفت كرد و گفت:من جنازه دخترمو روي دوش پسر شما نميزارم. بيچاره فرشاد چقدر پا فشاري كرد چقدر امد ورفت ولي هيچ فايده اي نداشت و بد تر مي شد اخر سر هم وقتي ديد كاري نميتونه بكنه رفت و خودشو گم وگور كرد.روز و شب كارم گريه بود از كار و زندگي افتاده بودم حتي ديگه ادامه تحصيل ندادم. هر روز به اميد امدن فرشاد كنار پنجره مينشستم ولي هيچ وقت نيامد. ديگه هيچ چيز توي زندگيم برايم مهم نبود فقط به مرگ فكر ميكردم حتي چند بار دست به خود كشي زدم ولي موفق نشدم.همه ايتها به كنار سر كوفت هاي خانوادم به كنار كه تو ابروي ما رو بردي از اين جور حرف ها همه ي خانوادم منو ترد كردن.
دو سال به انتظارش نشتم ولي نيامد.از خونه بيرون نميرفتم با كسي معاشرت نميكردم در واقع مادرم مخالف معاشرت كردن من بود چون به همه ي عالم و ادم شك داشت ميترسيد مبادا دوباره كسي منو از راه به دركنه و دوباره ابروشون بره.پدرم وقتي ديد كه چقدر افسرده و گوشه گير شدم برايم كامپيوتر خريد كه بلكي سرگرمي برايم بشه ولي بدبختي هاي من تمومي نداشت خواهرم از حسادت نميدونم به پدرم چي گفته بود كه يك دفعه امد توي اتاقم و منو به باد كتك گرفت(هنوزم كه هست نميدونم چي گفته بود) من از هوش رفتم وقتي به هوش امدم تمام سر و صورتم خوني بودو روي زمين افتاده بودم هيچ كس هم اونجا نبود.به هزار زحمت خودمو به خونه ي همسايمون رسوندم بيچاره همسايون داشت از ترس سكته ميكرد.
سال ها كذشت و گذشت خيلي تنها بودم تنهاي تنها هيچ هدفي توي زندگيم نداشتم از همه بدم مي امد از تمام مردها و زنها چون همه شون يك جوري منو اذيت كرده بودن چشم ديدن هيچ پسري رو نداشتم توي اينترنت با پسر ها دوست ميشدم و اذيت شون ميكردم . مثلا باهاشون يك جاي خيلي دور از محل كارشون يا خونه شون قرار ميزاشتم و تاكيد ميكردم كه حتما سر وقت بيا از اين حرفا ولي سر قرار نميرفتم اين كارو دو يا سه بار انجام ميدادم هر دفعه هم يك بهونه مياوردم كه نشد بيام. ولي يك روز توي اينترنت با پسري اشنا شدم كه اسمش صادق بود با هم دوست شديم اون روزهاي اول خيلي اذيتش ميكردم ولي صادق هيچي نميگفت و به من محبت بيشتري ميكرد بعد از چند وقت از اذيت كردنش دست كشيدم فكر كردم پسر خوبي هست كسي مثل صادق توي اين چند سال به من محبت نكرده بود توي دلم يك چيزي جرقه زد احساس كردم صادق رو دوست دارم بهش اعتماد كردم و اولين شكست زندگيمو براش تعريف كردم كه اي كاش نميگفتم همين موضوع باعث شد كه زمينه ي سو استفاده رو برايش فراهم كنم. خيلي بهش عادت كرده بودم تقريبا تمام نياز عاطفي اين چند سال رو برايم جبران ميكرد هر چي ميگفت رو حرفش حرف نميزدم نميخواستم از دستش بدم در واقع يك جوري رامش شده بودم.
يك روز به صادق زنگ زدم بعد از كلي قربون صدقه مقدمه چيني سر موضوع رو باز كردو گفت من ميخوام با تو رابطه داشته باشم و گفت اينم جزيي از نياز عاطفي و از اين حرف هايي كه پسر ها دخترها رو خام ميكنن وقول داد اگه من قبول كنم فقط در حد يك رابطه ساده باشه منم چون نميخواستم از دستش بدم و از خودم راضي نگهش دارم قبول كردم .
چند روز بعد من بهش زنگ زدم گفت امروز موقعيت مناسب قرار گذاشت كه بيا فلان جا ميخوام امروز با هم باشيم و لذت ببريم.چشمتون روز بد نبينه من رفتم كه اي كاش ميمردم و هيچ وقت نميرفتم نميدونستم انقدر صادق بي جنبه و بي ظرفيت هست كه همون دفعه اول حيثيت منو از بين ميبره بعد از اين موضوع كلي سر منو شيره ماليد كه اره دوست دارم ميخوام تو مال من هستي يو ميگيرمت.... و رفت ديگه پيداش نشد من موندمو با بدبختيم.منم از ترس خانوادم نميتونستم چيزي به كسي بگم هيچي نگفتم.
بعد از چند وقت با كلي پرسو جو يك دكتر پيدا كردم تا عمل كنم نمي خواستم مثل دختر هايي بشم كه تنها راه چارشون فرار از خونه هست شيطون گولم بزنه و كارهاي بد انجام بدم.
ميدونين بچه ها من فكر ميكنم سرنوشت من اين جوري رقم خورده بوده. با اين حال كه توي زندگه سختي كشيدم ولي بازم خيلي احساس خوشبختي ميكنم چون 1- خدارو دارم 2-پدرومادرم رو دارم (با اين حال كه بعضي وقت ها سركوفت ميزنن بازم دوستشون دارم)3-سلامتي دارم4-وتنها چيزي كه توي زندگيم دارم وخيلي دوستش دارم كامپيوترم هست شايد خندتون بگيره ولي حقيقت داره.
| Design By : Night Skin |


