تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم - داستان


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

 داستان

من پيمان هستم  متولدسال 1346  خب همونطور كه از سال تولدم پيداست ممكنه سن و سالم به خيلي از شما دوستاي عزيزم نخوره ولي واقعه عشق كه من اسمشو ميذارم   حادثه زندگي   بخشي از زندگي هركسي روتشكيل ميده    قصه من برميگرده به مهرماه سال 1364 روزهاي اول مدارس يادمه يكروز وقتي تازه ازدبيرستان به خونه برگشتم مشغول مطالعه كتابهايم بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد منهم بخيال اينكه دوستم (افشين) تماس گرفته گوشي روبرداشتم وديدم خانمي از آسوي خط سلام كردوگفت  ببخشيد آقا ميتونم چند دقيقه ازوقت شمارو بگيرم؟ منهم كه تا اونموقع همچين موقعيتي برام پيش نيومده بود هاج و واج مونده بودم كه چي جواب بدم و گفتم اختيارداريد خانم چه كاري ازمن ساخته است؟ گفت: قصدمزاحمت ندارم فقط ميخواستم با يكنفر صحبت كنم. اونروزعصرحدودنيم ساعتي با اوصحبت كردم و ديدم بعضي وقتها توي صحبتهاش كمي بغض ميكرد قرارشدكه فرداي آنروزمجددا" تماس بگيره. منهم فرداش همچين كه زنگ دبيرستان به صدا دراومد جنگي با افشين خداحافظي كردم واومدم خونه مثل نديدوبديدها نشستم پاي تلفن  حدود 2 ساعتي گذشت و خبري نشد. توي همون اثنا رفتم دم يخچال آب بخورم كه تلفن به صدا در اومدوديدم پدرم داره ميره گوشي رو برداره  منهم دستپاچه پريدم وخواستم كه زودترگوشي روبردارم  چنان به پدرم خوردم كه دوتايي باهم رفتيم توي ديوار...!! بيچاره پدرم همونطوركه سرش روگرفته بودوخنده امونش نميداد گفت: پسرمگه تومريضي؟ خلاصه آنروزهم نيم ساعتي با فريبا صحبت كرديم و فهميدم كه روز قبلش اون توي بحران روحي شديدي قرار داشته وگفت كه بعدا" بهت ميگم قضيه چي بوده

چندروزي بهمين منوال گذشت ومنوفريبا هرروزازروزپيش بيشتربه هم انس ميگرفتيم  تا اينكه بعدازيكهفته يكروز ظهر جمعه بودكه تلفن زدوگفت:  پيمان اگه ديگه بهت زنگ نزدم منوببخش چون امروزميخوام خودموبكشم وازاين زندگي اجباري راحت بشم  در ضمن بهم گفت كه روزاول هم ميخواسته خودكشي كنه اما ترسيده وبمن زنگ زده. منم كه هول كرده بودم گفتم: آخه علتش چيه؟ چراميخواهي اينكارروبكني؟ گفت: پيمان فقط ميترسم  اگرترس بازم بهم غلبه كنه برايت تعريف ميكنم وبلافاصله تلفونوقطع كرد. منم كه شماره اي ازش نداشتم مستاصل نميدونستم كه چكاركنم. آنروز و دوروزبعدش هم از فريبا خبري نشد. بعدازظهرروزسوم بود كه زنگ زدوگفت: باور كن نميخواستم ناراحتت كنم ولي بازهم از مرگ ترسيدم. گفتم: فريبا دوست دارم ببينمت  اصلا" دلم  ميخواد ببينم كي هستي. گفت چيه؟ ميترسي ارزش صحبت كردن نداشته باشم؟ گفتم اگراينطور بودازهمون اولش باهات حرف نميزدم. بهرصورت قرارشد فرداي آنروزتوي راه مدرسه همديگرروببينيم. ميدونين چيه دوستان؟جو اونروزها اينطورنبود كه براحتي دختروپسري بتونن همديگررو ملاقات كنن  ميفهميد كه؟     درهرحال اونروز فراموش نشدني اومد وفريبا دربين 2تا از دوستانش كه همراهش بودن ازدور پيدا شد. چقدر جذاب ودلپذيرنگاه ميكرد  قد متوسطي داشت با چشماني سياه ونافذ. كلاسوري توي بغلش بودوكفش كتاني صورتي رنگي بپا داشت. نميتونم چهره اش روبراتون توصيف كنم  تقريبا" شبيه (پوري بنايي) هنرپيشه سينماي قبل از انقلاب بود. اونشب وقتي به خونه برگشتم حدود ساعت 10 شب تلفن زدوتا نزديك 1بعداز نيمه شب صحبت ميكرديم  اون انگار يه جورايي حالش بهتر شده بود چون آرامش بيشتري توي حرفهاش حس ميكردم. حدوديكماهي از آشناييمون ميگذشت كه ازش خواستم يكروز ظهر به خونمون بياد. پدرومادرم هردوسركاربودند و خواهرم هم مدرسه رفته بود. فريبا ابتدا طفره رفت و قبول نميكرد اما بعد از اصرارمن روي حساب شناختي كه ازمن پيدا كرده بودموافقت كردواومد. چه لحظاتي... وقتيكه درروبازكردم ديدم اون با همون نگاه آرومش منونگاه ميكرد احساس كردم قلبم داره مياد توي گلوم  نفسم بشماره افتاده بود  سلام كردوبنرمي خيال اومدتوي خونه. منم كه حسابي دستپاچه شده بودم فوري رفتم بساط چاي وميوه روراه انداختم و اومدم روبروش نشستم.  گفت: نميخواهي برام يه آهنگي بذاري؟   خلاصه حدود 2ساعتي باهم بوديم واز هرچيزي صحبت كرديم. اون گفت: كه منو باجباربه نامزدي پسرخاله ام درآورده اندومن اصلا" راضي نيستم  اون جوان بوالهوسي است وهمش براي كارش به خارج ازكشور سفرميكنه واونجا همه كاري ميكنه وازعشق وعلاقه هم بويي نبرده است. موندم كه چه خاكي بسرم بريزم واون يكي دو باري كه ميخواستم خودكشي كنم به اين خاطربوده. ميگفت: روزاولي كه با توتلفني صحبت كردم اونقدرمجذوب صحبت كردنت شدم كه همه چيزو فراموش كردم و نوراميد تازه اي توي دلم درخشيد.  عزيزان: اونشب وقتي كه خوابيدم داشتم با هدفون آهنگ (خانم گل) روگوش ميدادم وبي اختياراشك ازچشمام سرازيرشد... خلاصه ديدم كه زكي... جدا" كه زكي... پيمان شلوغ پرسروصدا عاشق شده بود. آره بچه ها  عاشق شده بودم اونم از نوع درجه يك... شنيدين كه ميگن: گرسنگي نكشيدي تاعاشقي يادت بره؟ اما باوركنيد من ازشدت عاشقي گرسنگي روازياد برده بودم وخواب و خوراك نداشتم من آدم تو پري بودم ولي باوركنيد ظرف مدت يكماه چنان لاغروتكيده شده بودم كه اگر كسي ميديد تعجب ميكرد. روزها ازپي هم ميومدن و ميرفتن وما روزي نبود كه بهم نامه نميداديم يا تلفن نميكرديم اين جمله اش رو هيچوقت فراموش نميكنم كه ميگفت: اونقدر دوستت دارم كه حاضرم تمام عمرم رو بخاطرتوورسيدن به عشقت صبر كنم تا توبسراغ من بيايي... آنقدردركشتي عشقت نشينم روزوشب       يا به ساحل ميرسم يا غرق دريا ميشوم... چند وقت بعدهم خبردارشدم با دعوا ومرافه نامزديش روبا پسرخاله اش بهم زده و ازبرادرش هم كتك سيري خورده بود  توي اون مدت فقط دوستش نامه هاي مارو بهمون ميرسوند..... اواخرسال 64 حدودا" توي اسفندماه بودكه يكروز عصر تلفن زدوگفت: پيمان بهتره اين رابطه رو تمومش كنيم...!!؟ من اولش فكركردم كه داره شوخي ميكنه آخه بعدازاينكه نامزديش روبهم زد رابطمون عميقتروگرمتراز روزهاي گذشته شد و براي همين خيلي از حرفش جا خوردم   گفتم: ميفهمي داري چي ميگي؟ ازمن چيزي ديدي؟ يا اينكه كسي بهت حرفي زده؟.... گفت: نه آخه من دوباره با پسرخاله ام  نامزدكرديم واحساس ميكنم كه دارم درحقش خيانت ميكنم ................. ديگه چيزي نميفهميدم  انگاركه كسي يك وزنه سنگين رو توي سرم كوبيده بود  گيج وبي حس شده بودم. از اون به بعد كارم شده بود گريه كردن. درست مثل بچه هايي كه توي يك جاي شلوغ گم ميشن مدام چشمام پرازاشك بود. ديگه شلوغ نبودم واصلا" ازجاهاي شاد خوشم نميومد. مدام توي تنهايي خودم اشك ميريختم وياد فريبا بودم. واقعا" كه عاشقي درد بديه  بنظر من يه جورايي شبيه اعتياد ميمونه.داشتم از اون وضع دق ميكردم يكروز تلفن زدو گفت: كه پسرخاله ام ميخواد توروببينه واينكه همه چيزو فهميده... عصرش رفتم سرقراروديدم نامزدش با يك    بي ام و 518  كه اونروزها ارزش همين ماشينهاي جديد رو داشت اومد جلوي پام نگه داشت ومن سوارشدم.  اون خيلي عادي وباروي باز با من سلام واحوالپرسي كردوبعد با قيافه خيلي آمرانه گفت: ميخوام بدونم بين تووفريبا چي بوده؟  منم بدترخودموبراش گرفتم وگفتم: براي توچه فرقي ميكنه؟ شنيدم كه ميخواي باهاش ازدواج كني  ديگه اين حرفها به چه دردت ميخوره؟... گفت: ببين آقا پسر من هر چيزي روكه توي زندگيم بخوام بدست ميارم توهم بهتره ازسرراهم بري كنار... (عين فيلمهاي فارسي) گفتم: يه دقيقه بزن كنار ...  وقتي پياده شدم گفتم:ايني كه ميگي ازسرو تيپ و لحن حرف زدن وماشينت معلومه  اما بذاريه چيزي روحاليت كنم آقا دزده: فريبا عمرا" زن توهم نميشه... خلاصه كه يه ذره هم واسم ريپي اومد و بعدش هم دمشوگذاشت روكولش ورفت. شب فريبا زنگ زدوبعدازكلي گريه وعذرخواهي كه: ولش كن اون بيشعوره يه وقت باهاش درنيفتي... گفتم: صبركن بينم صبركن  اولا"برو بهش بگو: عمه خانم مردم ازترس يه وقت منو نكشي...! بعدش هم تو لياقتت بيشتر ازهمون بگفته خودت بيشعورنيست... لابد ايندفعه به اون گفتي كه براي رهايي ازدست من ميخواستي خودتوبكشي  برويه سري به خودت بزن  حالا ميفهمم كه همه حرفهات ازاون اول بهانه ودروغ بود. تواين وسط فقط خودتومسخره كردي ازاين لحظه هم ديگه برام اهميتي نداري وگوشيوقطع كردم... آره دوستاي گلم تلفن روقطع كردم و من موندم ويه دنيا دردواشك وسوختن. ترانه حادثه داريوش روهروقت گوش ميدم بي اختيارياداون روزهاي پرازرنج و غصه ميفتم... اون بازهم به من زنگ ميزدوهمديگروميديديم ولي ديگه اون احساس توي دل من ازبين رفت. چندوقتي خيلي غصه خوردم وآنقدر گريه ميكردم كه چشمام دردميگرفت           بعدازمدتي كم كم بخودم اومدم وسعي كردم از فكرم بيرونش كنم وخوشبختانه با كمكهاي دوست عزيزتر از جونم افشين توي اين راه حسابي موفق شدم واون احساسات كذايي رودرخودم شديدا" سركوب كردم... بعداز فريبا خيلي دخترهاي ديگه سرراه من قرار گرفتن اما ديگه اشتباه اول روتكرارنكردم وبهترين سرمايه زندگيم كه همانا وقت گرانبها بود رو بخاطر اين كارها بهدرندادم. البته خيلي از اون دخترهاهم واقعا" دختران خوبي بودند از جمله مانداناي عزيزكه اميدوارم هرجا هست موفق باشه اون واقعا"  دختر خوب وخانمي بودو فكرميكنم الان همسرومادري نمونه شده باشه... بعدازهمه اين حرفها ميخوام اينو بگم: دوستان عزيزوجوان من دختراي خوشگل وآقا پسراي خوشتيپ:  من داستان زندگي خيلي ازشماهارو خوندم ولي متاسفانه ديدم كه خيلي هاتون مدت زيادي وقت صرف فراموشي اين قضايا كرده ايد يااينكه اصلا" فراموش نكرده ايد. حيف از گل وجود شما نيست كه بخاطر انسانهائي اينچنين بي ارزش سير تكاملي زندگي خودتونو به اين صورت به مخاطره مياندازيد؟ من توي مدت زماني حدود 8 ماه كل اون پرونده رو بستم وگذاشتم كنار وهمونطور كه اول داستان براتون گفتم اسمشو گذاشتم  (حادثه زندگي)  وخوشحالم كه تونستم ازاين حادثه جون سالم بدر ببرم. بعدها اون بازم چندباري بامن تماس گرفت وجالب اينكه با پسرخاله اش هم ازدواج نكرد بلكه با يكي از بچه هاي قديمي محل ازدواج كردوالان هم توي يكي از كشورهاي اروپائي زندگي ميكنه. يكبار كه بعد ازاون ماجراها بهم تلفن زده بود گفت: پيمان يادش بخير چه دوران بچگي خوبي داشتيم نه؟ گفتم: (باعرض پوزش از دختر خانمها)  خدارحمت كند باباي باباتو   كه هرشب هل ميداد ننه ننتو    توكجائي وما كجا... چند سال پيش بابام بهم گفت: پيمان طرف از خارج زنگ زده بودوسراغتو ميگرفت... ميبينين دوستان؟ بعضي از آدما تا آخر عمرشون توي برزخ زندگي هستن.... بعد همه اين حرفا ميخوام يه چيزي رو صادقانه اعتراف كنم  الان ازاون روزا چيزي حدود 20سال ميگذره ومن بعداز ازدواج با همسرم كه بهترين دوست  ياور  وعشق توي دنياست صاحب پسر قشنگي هستم كه الان كلاس دوم دبستان هست و به عقيده من (عشق واقعي) اينه  . آره دوستان اون عمر  هستي ونفس منه  داشتن اين عشق رو براي همتون آرزومندم.
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 0:26 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.