تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم - داستان


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

داستان

من تا قبل از سروش با كس دیگه ای دوست نبودم. این بود كه تصمیم گرفتم با یك پسر دوست بشم . بهار سال 81 بود كه توی چت با سروش آشنا شدم. تا 1 ماه كارمون شده بود روزی یك ساعت با هم چت كنیم. تا اینكه سروش به من گفت كه دوست داره صدای منو بشنوه. آخه ما وقتی با هم چت می كردیم بهترین لجظات روزمون بود چون خیلی با هم می گفتیم و می خندیدیم. سروش از من 3 سال كوچكتر بود و این باعث می شد كه من باهاش خیلی راحت باشم. بالاخره اون روز رسید و من تلفن زدم خونشون. به من گفته بود كه خانواده اش از دوستی ما خبر دارند و تاكید كرده بود كه هیچ وقت اگر به خونشون زنگ زدم و كسی غیر از خودش گوشی رو برداشت تلفن را قطع نكنم. این موضوع برای من هم جالب بود و هم روم نمی شد با خانواده اش صحبت كنم. اولین باری كه به خونشون تماس گرفتم پدرش گوشی رو برداشت. من خودم را معرفی كردم و گفتم با سروش كار دارم. پدرش خیلی با من سلام و احوالپرسی كرد و بعد گوشی رو داد به سروش. من ازش دلیل تحویل گرفتن باباشو پرسیدم اونم گفت شاید تو رو با همكلاسیام اشتباه گرفته و كلی خندیدیدم. از همون بار اولی كه زنگ زدم خونشون بعد از ربع ساعت صدای مامانش در اومد كه تلقن را قطع كنیم و من هم برای اینكه حساسیت ایجاد نشه سریع حرفامونو قطع می كردم و تلفن رو آزاد می كردیم. خلاصه تا یك ماه من هفته ای یك بار تلفن می زدم و خیلی از مصاحبت با سروش لذت می بردم. تا اینكه بعد از 3 ماه سروش گفت كه دوست داره منو ببینه من هم خیلی دلم می خواست ببینم این پسر كوچولوی بامزه چه شكلیه. خلاصه با هم بیرون قرار گذاشتیم و بعد از اینكه همدیگه رو دیدیم اعتراف كردیم كه هیچ كدوممون اون طوری نبودیم كه از هم تصور كرده بودیم. یه جورایی توی ذوقمون خورد. من عین مامانش بودم. یعنی اون حتی سنش از سن واقعیش كمتر می زد و هر كس كه ما رو میدید اصلا بهمون شك نمی كرد كه ممكنه با هم دوست باشیم. به هر حال مهمترین حسنی كه این رابطه برای من داشت این بود كه سروش با اینكه سنش كم بود اما خیلی اخلاقاش شبیه مردای جا افتاده بود یعنی در كنار مسخره بازیهایی كه می كرد خیلی وقتا خیلی چیزها در مورد مردها ازش یاد گرفتم. اون هیچ وقت به من نمی گفت كه از من خوشش اومده یا نه اما من از رفتارهاش می فهمیدم كه به من علاقه داره چون خیلی آدم ركی بود و بارها دیده بودم كه توی روابطش با دوستاش تا از كسی بدش می اومد توی چشمش می زد. خلاصه دیگه هر روز ربع ساعت تلفنی باهاش حرف می زدم و هفته ای یك بار با ترس و لرز باهاش می رفتم بیرون كه مبادا كسی منو ببینه آخه من نا سلامتی توی كل فامیل به نجابت معروف بودم ☺ چند ماه گذشت و سروش دانشگاه تبریز قبول شد. روزی كه می خواست بره ازش خواهش كردم كه یك جوری مامانش اینا رو راضی كنه كه ترمینال نیان و من بتونم برم بدرقه اش. اما اون گفت كه مامانش دلش راضی نمیشه و حتما میخواد بیاد ترمینال. توی عمرم هیچوقت اینقدر دلهره نداشتم از یك طرف دیگه تا كلی وقت نمی تونستم ببینمش. بهش عادت كرده بودم یه جورایی دوستش داشتم. دلم می خواست برم بدرقه اش اما از طرف دیگه اصلا نمی تونستم با مامانش روبرو بشم. به هر بدبختی بود رفتم ترمینال و با مادرش روبرو شدم و دلم می خواست زمین باز بشه و منو درسته قورت بده. با اینكه برخورد مادرش خیلی خوب بود اما من خیلی خجالت كشیدم. خلاصه اون رفت و 1 ساعت بعد از رفتنش بود كه من فهمیدم كه نه دوستش دارم نه بهش عادت كردم بلكه من عاشقش شده بودم و این حس خیلی گرم و بدی بود. بی اختیار گریه می كردم دلم براش تنگ می شد من كه هفته ای یكبار می دیدمش همینكه فكر می كردم توی شهر خودمونه برام كافی بود. اما الان هر لحظه دلم براش تنگ می شد. خیلی نگرانش بودم نكنه توی اون شهر كسی رو پیدا كنه و دیگه به من محل نذاره . نكنه توی راه اتفاقی براش بیفته و من دیگه هیچ وقت نبینمش نكنه اینقدر عاشقش شده باشم كه نتونم ازش دل بكنم خدایا چكار كنم. تمام زندگیم شده بود دعا كردن برای سروش. خیلی وقتا نمی دونستم كه چه دعایی بكنم. بگم خدایا یه كاری كن با اون ازدواج كنم؟؟ بگم خدایا اونو از من نگیر؟؟ بگم خدایا یه خواستگار خوب برام بفرست كه از فكرش برم بیرون؟؟ چی بگم كه توی این مدت به من چی گذشت. من هر شب بهش تلفن می زدم. با هم ربع ساعت حرف می زدیم اما بازم دل تنگیم كم نمی شد. دیگه نتونستم تحمل كنم یك هفته بعد از رفتنش یك ایمیل براش زدم و توی اون اعتراف كردم كه عاشقش شدم. بهش گفتم كه با اینكه با هم شرط كرده بودیم كه فقط دوست هم باشیم اما من نتونستم سر قولم بمونم و عاشق شدم. ازش معذرت خواستم و گفتم اگه بخواد من ازش جدا میشم تا هنوز اتفاقی نیفتاده و تا بیشتر گرفتارش نشدم. می دونستم كه توی جواب ایمیلم حتما به من كلی می خنده و مسخره ام می كنه اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم. بی صبرانه منتظر جواب ایمیلش بودم و وقتی جوابش اومد خیلی جا خوردم . برام نوشته بود كه اونم عاشق من شده ولی روش نمی شده كه به من بگه. گفت می ترسیدم بهت بگم و تو توی ذوقم بزنی می گفت من هیچ وقت تصور اینو هم نمی كردم كه یك روز عاشق یكی از دوست دخترام بشم اما تو منو پایبند خودت كردی و مامانم هم همیشه میگه تو تنها كسی بودی كه من بیشتر از یك ماه باهاش دوام آوردم و همیشه دلش میخواسته تو رو ببینه و من با خوندن هر خط از نامه اش اشك بود كه روی صورتم سرازیر می شد. نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت. از اون نامه به بعد روابطمون با هم تغییر محسوسی كرد دیگه بیشتر به هم میگفتیم دوستت دارم و با هم مهربون تر شده بودیم اما من همیشه از این میترسیدم كه سه سال از اون بزرگترم و این شده بود یك كابوس برای من. توی مدتی كه دانشجو بود من چند بار به بهانه سر زدن به خاله ام كه توی تبریز زندگی می كردند رفتم تبریز با اینكه خیلی مخالفت می كرد اما از دیدن من خیلی خوشحال می شد. شبها من خونه خاله ام می رفتم كه اگر خانواده ام تماس گرفتند شك نكنند. بك بار روز آخری كه قرار بود برگردم اصلا دلم نمی خواست ازش دل بكنم اما باید می رفتم روز آخری كه بلیط گرفته بودم دیدم داره من و من میكنه آخرین لحظه ای كه دیگه داشتم سوار اتوبوس می شدم بهم گفت یك شب دیگه پیشم بمون فردا با هواپیما برگرد منم انگار تمام دنیا رو بهم داده بودند برگشتم. اول رفتیم بلیط هواپیما گرفتیم و بعدم كلی توی خیابونا گشتیم و تازه به این فكر افتاده بودیم كه حالا امشب رو من كجا بخوابم؟ هر چی به خوابگاه دخترای همكلاسیش تماس گرفتیم جواب ندادند دیگه كم كم داشت ساعت 11 شب می شد كه یهو یادش افتاد به یكی از دوستاش كه تبریز خونه داشت سریع به موبایلش زنگ زد و از شانسمون اونم تبریز نبود دیگه داشتیم دیونه می شدیم به غلط كردن افتاده بودیم كه یكهو دوستش زنگ زد و گفت كلید خونه اش را توی كولر قایم كرده و به همسایه شون سپرده كه در رو روی ما باز كنند. انگار دنیا رو به ما داده بودند از بلاتكلیفی نجات پیدا كردیم. خلاصه رفتیم خونه و تا ساعت 2 بیدار نشستیم دلمون نمی اومد كه بخوابیم اما مجبور بودیم دو تا رختخواب توی دو تا اتاق جداگونه انداخت و خودش سریع پرید توی رختخواب و خودش رو به خواب زد تا ساعت 3:30 توی رختخوابم وول خوردم و نتونستم بخوابم خیلی دلم میخواست برم پیشش حسابی شیطون رفته بود توی جلدم و بالاخره پیروز شد. ملافه و بالشم را برداشتم و پاورچین پاورچین رفتم توی اتاقی كه خوابیده بود و كنار رختخوابش خوابیدم كه یكدفعه پتوشو انداخت روی من و منو كشید توی رختخوابش و اینقدر منو به خودش فشار داد كه داشتم خفه می شدم آغوشش به من امنیت و آرامش می داد و دلم می خواست تا آخر عمرم كنارش می موندم

فردا اگر ز راه نمی آمد  من تا ابد كنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را در آسمان چشم تو می خواندم
از اون شب به بعد وقتی یاد سروش می افتادم پشتم می لرزید حس خیلی خوبی بهش داشتم ولی همیشه نگران بودم كه دارم زیادی جلو می رم و یك جایی بالاخره این داستان تموم میشه و منو اون باید برای همیشه از هم جدا بشیم.
.....
الان 3 ساله كه من و سروش با هم ازدواج كردیم. ما یك دختر 1 ساله به اسم درسا داریم و هر روز كه میگذره نه تنها از عشق من و سروش كم نمیشه بلكه هر روز بیشتر از روز قبل عاشق همیم.
 
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 18:21 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.