تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم - داستان


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

با سلام خدمت دوستان عزیز
 
 آبان سه سال پیش بود که از طریق چت با (...) اشنا شدم اون موقع من سال اول دانشگاه بودم حدود دو هفته ای ما با چت کردن با هم رابطه داشتیم آخه من دوست نداشتم بدون اینکه آشنایی داشته باشم با کسی دوست بشم و یا قرار بزارم چون این شهری که من در اون دانشجو هستم یه شهر کوچیکییه و همینطور دانشگاهمون و اکثریت همدیگه رو میشناسن خلاصه بعد از دو هفته( با یکسری معیارهایی که من از یه پسر تو ذهنم داشتم دیدم که این تقریبا اکثر اونها رو داره) مااولین قرارمونو با هم گذاشتیم جفتمون از همدیگه خوشمون اومد و با هم دوست شدیم روزها و ماهها میگذشت و ما علاقمون به هم بیشتر می شد روزی سه  چهار ساعت تلفنی با هم صحبت می کردیم و دو ساعتی هم با هم می رفتیم بیرون دیگه من بقدری وابسته به اون شده بودم که اکثر دوستان دبیرستانمو که همیشه با هم بودیم تقریبا فراموش کرده بودم. هفت ماهی از دوستی ما می گذشت که (...) به من گفت حالا که ما عاشق هم هستیم و قراره تا اخر با هم بمونیم و اینکه تو بیرون ادم همش دلهره داره که بهش گیر ندن بعد از این تو خونه اون همدیگه رو ببینیم راستش اولش نمی تونستم این خواسته اون رو قبول کنم ولی با حرفاش منو قانع کرد  . (...) شده بود همه زندگی من. هفته ای دو  سه روز کلاسامو می پیچوندم و می رفتم پیش (...) می تونم بگم که تقریبا (..)شده بود نامزد من و از نظر من هم برام مهم بنود که هر کسی که می خواد ما رو با هم ببینه چون به قول (...)می گفت که سال دیگه که درسم تموم شه من میام خواستگاری و ما برای همیشه ماله همدیگه می شیم.خدا می دونه که چقدر پزشو به دوستام می دادم و می گفتم که(...) با همه پسرا فرق می کنه چون(...) می گفت که وقتی که من به تو قول دادم تا ابد پاش واستادم و من اهل نامردی نیستم اخه اگه ادم در حق یکی نامردی کنه سر خودش میاد.بعد امتحانای پایان ترم ناراحتی ما شروع شد که تو این دو ماه تابستون که مجبوریم ازهم جدا باشیم چیکار کنیم ولی(...)قول داد که هر دو هفته یکبار میاد پیش من . منم بخاطر اینکه راحت بتونم باهاش برم بیرون و از نظر خانواده مشکلی نداشته باشم ترم تابستونی برداشتم.تابستون هم گذشت ولی لعنت به این ترم جدید که همه چی از اون موقع شروع شد. از وقتی که (...)دوستای جدید پیدا کرد همه چی عوض شد.دوستاش از این پسرایی بودن که هر هفته با یه دختر باشن. و هر سری که با یکی قرار می ذاشتن(...)با خودشون می بردن سر قرار. تا اینکه (...) اوایل ابان به من گفت اگه برات خواستگاری اومد بدون دلیل رد نکن اول تحقیق کن بعد بگو نه. من که اولش همه اینارو به شوخی گرفته بودم بعد از گذشت دو  سه هفته ای دیدم نه مثل اینکه همه حرفاش جدی بوده تا اینکه شروع کرد و زد زیر همه حرفاش. گفت من هر چقدر فکر می کنم ما نمی تونیم  به هم برسیم  من می خواهم درسمو ادامه بدم بعدش سربازی تا دو سالی هم کار کنم و پول در بیارم خیلی طول میکشه ولی برای من که اینده خودمو با اون ساخته بودم و همیشه فکر و ذکرم (...) بود گفتم برای من موردی نداره تا هر وقت که تو بگی من منتظر می مونم ولی(..) دیگه می خواست که بین ما چیزی نباشه که یواش یواش رابطشو با من کرد دیگه هیچ رفت و امدی نداشتیم هر سری که بهش زنگ می زدم بیشتر از نیم ساعت صحبت نمی کرد و به بهانه های مختلف مثل این که باید درس بخونمو دوستام کنارم هستن و ونمی تونم صحبت کنم و از این حرفا.اولش گفتم خوب منم کم محلی می کنم بهش  و باز همه چی درست میشه ولی مثل اینکه(...) همینو میخواست.دیگه از این ماجرا خسته شده بودم یه روز بهش زنگ زدم و گفتم که موضوع چیه؟من چه کاری کردم که از دستم ناراحتی گفت هیچی فقط می خواهم هر چیزی که بین ما بوده همین جا تموم بشه دلیلشو که ازش پرسیدم گفت خا نوادم دوست دارن که من با یکی دیگه ازدواج کنم چون مطمين بودم که دروغ می گه کفتم من الان زنگ می زنم و ازخواهرت می پرسم(    خواهرش جریان دوستی ما رو می دونست و با من هم تا حدودی آشنا بود) گفت خواهرم د ر جریان نیست فهمیدم که مساله چیز دیگه ای هست قسمش دادم و گفتم بگو که چی شده و (...) در حالیکه گریه می کرد گفت من به تو نامردی کردم و با دختر دیگه ای دوست شدم و با اون دختر کاری رو که نباید میشد رو کردم و باید تا اخرش پاش وایسم. منم که اینطرف گریه امانم نمی داد گفتم پس من چی.من که یک سال بخاطر تو مقابل همه ایستادم مقابل اعتقاداتم مقابل خانوادم.گفت هیچی فقط منو فراموش کن و یک زندگی جدید رو شروع کن .کاش به همین سادگی بود و من می تونستم (...) رو از یاد ببرم.اون ترم همه واحدامو افتادم یا حذف کردم.بعد از (...) با سه  چهار نفری دوست شدم ولی دوستیم بیشتر از یک هفته طول نکشید. و حالا من که وقتی دانشگاه قبول شدم  دو ترم اول را با معدل الف گذروندم. الان که ترم هفت هستم شاید جزو تنبلترین بچه ها هستم و شب و روز کاری جز گریه ندارم و فقط با خاطرات اون دوران خوشم.خیلی سعی کردم که فرامو شش کنم ولی نشد و اون بد ترین ضربه روحی رو به من وارد کرد همه زند گی منو به تباهی کشید  دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم و به یک دختر افسرده تبدیل شدم که از وقتی که غروب شروع میشه گریه من هم شروع میشه.
دوستان عزیز بهتون توصیه می کنم که به هر کسی اعتماد نکنید تا اون بلایی که سر من اومد براتون تکرار نشه
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:53 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.