تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

پسرک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.

ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر علیرضا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.

هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن پسر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای دختری به گوش میرسید که میگفت:علیرضا مرا ببخش!

هنگامی که علیرضا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد

در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که علیرضا و اترین با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل اترین تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!

فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای علیرضا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من اترین را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!

دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.

مادر در کنار جسد بی جان علیرضا دست علیرضا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:علیرضا جان.پسر خوشگلم.علیرضای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.

سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف علیرضا را در اغوش کشیدو پسرک را از دید همه پنهان کرد.

پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق علیرضا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب علیرضا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!

بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!

اترین با دیدن پارچه های مشکی که خانه علیرضا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:علیرضا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!

من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.

و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:علیرضا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.

هنگامی که اترین متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر علیرضا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.

پدر علیرضا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق پسرش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.

چاقو از دستش بر روی زمین افتاد

لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد

و پدر دست در جیب خود کرد و یک کاغذ به اترین نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!

من از علیرضا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و اترین کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:

ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.

چون با هم مردنمان برایمان زیباست!

اترین کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر علیرضا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق علیرضا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که اترین به انتضار دیدن علیرضا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و اترین ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر علیرضا را در غم از دست دادن پسر دلبندشان گذاشت و رفت

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:48 توسط آرمین| |

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!


مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :


عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:46 توسط آرمین| |

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 2:3 توسط آرمین| |

 

داستان من از دو سال و نیم پیش شروع شد! زمانی که رفتم دانشگاه! البته من 3 سال دیر رفتم دانشگاه! یعنی در واقع سال سوم قبول شدم و اگه اون دفعه قبول نمی شدم باید میرفتم سربازی.

از موضوع پرت نشم! من بالاخره با هر بدبختی که بود قبول شدم و رفتم که ثبت نام کنم!...

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 16:39 توسط آرمین| |

ساعت 5 صبح روز چهارم ماه مبارک رمضان، 21 سال پیش پسری به دنیا آمد وقتی که متولد شد همه تعجب کرده بودند چون خیلی جالب بود پسری با وزن 5 کیلو و 500 گرم متولد شده بود اسمش را علیرضا گذاشتند تا وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم چیزی از مشکل و سختی نمی فهمیدم یا شاید هم متوجه می شدم ولی الان یادم نیست ولی کم کم متوجه مشکلاتی شدم پدر و مادرم با هم دعوا داشتند مثل تمام زن و شوهرهای دیگه تو آن زمان نمی فهمیدم...

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 23:14 توسط آرمین| |

داستان امروز
  
نمی دونم گفتنش درسته یا نه ولی فکر کنم گفتنش بهتر از نگفتنش باشه اگه بخوام همه قصه مو بگم 3 روز باید وقت بذاریین... من در یه خونواده متوسط و فوق العاده مذهبی زندگی می کردم چیزی که در اون خونواده اصلا وجود نداشت عشق بود ... هنوز باورم نمی شه ... ما چند بچه در کنار هم زندگی می کردیم ولی عشقی به هم نداشتیم یعنی جوری با ما برخورد کرده بودن که جز نفرت و حسادت نسبت به هم احساسی نداشتیم بدتر این بود که ما حتی از مادر هم محبتی نمی دیدیم اون فکر می کرد همین که غذا بپزه برامون کافیه ...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 13:10 توسط آرمین| |

 
بنام خداوند خوبی ها و پاکی ها
عشق...نفرت... تجربه تلخ... دوست داشتن... ازدواج...تجربه شیرین...و...و...بودن برای زندگی
کلماتی که زندگی من رو شروع کرد تا به الان
شبنم هستم 21 سالمه، داستان زندگیم از یک سوء تفاهم فوق العاده جزئی شروع شد . سال دوم دبیرستان بودم امتحانات ترم اول تموم شده بودن، 3 روز استراحت پس از امتحان داشتیم ،خوب حوصله ام سر میرفت چون دختری نبودم که بشینم تو خونه رفتم اداره بابا ، داشتم با کامپیوتراتاق بابا چت میکردم که دیدم یک پسر 25 یا شاید هم 26 ساله اومد و سراغ بابا رو گرفت گفتم بابا رفته جلسه معذرت خواهی کرد و رفت دوباره رفتم سراغ چت در همین حین بابا وارد اتاق شد اون پسره هم همراهش بود با هم صحبت میکردند و مخندیدن...
بقیه ادامه مطلب..

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 21:46 توسط آرمین| |

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 18:5 توسط آرمین| |

قسمتی از کتاب زیبای شازده کوچولو .امیدوارم خوشتون بیاد.
*****************************************
در این هنگام بود که روباه پیدا شد . روباه گفت : سلام
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت :من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...

ادامه...؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 17:55 توسط آرمین| |

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 0:16 توسط آرمین| |

 

 حتما بخونین

پسر به عشق رسیده بود یا نابودی

   

 - باور کن خونوادم قبول نمی کنن ، گفتن اگه به اصرارم ادامه بدم کامپیوتر رو ، اینترنت رو ازم می گیرن ، امیر خواهش می کنم این بازی رو تموم کن .
پسر هرروز سیستم را روشن می کرد و منتظر آمدن دختر می ماند برای او بودن در نت دیگر معنای سرگرمی را از دست داده بود . دیگر بقیه ادلیست هایش برای او مهم نبودند او فقط آیدی او را می دید ، او فقط به فکر رسیدن به دختر بود . دیگر مطمئن شده بود که عاشق شده .
چندین بار این علاقه را به دختر گفته بود دختر نیز تمایل نشان می داد اما دختر چاره ای نداشت نمی توانست بر خلاف میل خانواده رفتار کند .
پسر افسرده شده بود گاهی دختر او را بخاطر روحیه اش سرزنش می کرد و سعی می کرد  با حرفهای جدید مسیرذهنی اش را تغییر دهد .
اما فایده ای نداشت گوش پسر به این حرفها بدهکار نبود پسر آرامشش را از دست داده بود .
آخرین بار دختر به او پی ام می دهد و می گوید : امیر جون این کاررا رو تموم کن اصلا به نظر من مهم نیست همین که با هم دوست باشیم کافیه ، امیر جون از اول هم لازم نبود این قدربه هم نزدیک شیم نمی دونم شاید مقصر من بودم ......

اینک پس از چند هفته همه چیز برای نشان دادن حقایق آماده بود ، پسر همه چیز را مهیا کرده بود تا به  دخترثابت کند بدون او نمی تواند زندگی کند .
با هر زحمتی بود وبکمی را تهیه کرد و دختر را نیز مطلع ساخت .
او وبکم را روشن می کند ،همان لحظه به دختر پی ام می دهد :
عزیزم ببین این کاملا یه صحنه واقعی یه ، این گل سرخ تقدیم تو.
خواهش می کنم قبول کن .
وسپس جلو دیدگان دختر و چند نفر از دوستانش که ازعشق پسر خبر داشتند تیغ را با رگ دستش آشنا می کند .
پس از دقایقی دست پسر بی حرکت می ماند و دختر فقط با چشمان گرد شده به مانیتور چشم دوخته بود ......

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 0:28 توسط آرمین| |

امشب نا خودا گاه بغض گلوم رو گرفت و با تمام وجود درك كردم كه تنها نيستم.
 این داستان از يه روز بهاري شروع میشه  هرگز تا اون موقع يعني تا سوم دبيرستان عشق رو تجربه نكرده بودم و هرگز هم به فكر تجربه كردنش نبودم اما اون لحظه محكوم  شدم كه تجربه گر يه عشقه نافرجام باشم....
 
بقیه ادامه مطلب...؟

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 16:4 توسط آرمین| |

 

  دوران کودکی و نوجوانی من هم همانند بسیاری از افراد در آرامش گذشت تا اینکه وارد دوره دبیرستان شدم ، دورانی که آغاز رشد و شکوفایی عواطف و احساسات است .در سال دوم دبیرستان با پسر یکی از اقوام  به نام امیر دوست شدم .اما چون ما در شهر دیگری و دور از آنها بودیم خیلی کم همدیگر را میدیدیم اما من در همین دیدارهای اندک به قدری شیفته وی شدم که دوریش برام خیلی سخت بود

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 14:41 توسط آرمین| |

اینم تازه نوشتم
منم مثل بقيه ميخوام قصه ي زندگيمو براتون تعريف كنم ولي خب مثل بقيه ي دخترا نمي خوام پسرا رو نفرين كنم و فحششون بدم كه چرا به من و دخترايي مثه من خيانت كردن و بهمون نارو زدن.چون الآن به اين نتيجه رسيدم كه تنها چيزي كه باعث اين ميشه ( ببخشيدا)
خريت و حماقت ما دختراس... 
 
بقیه ادامه مطلب...

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 0:24 توسط آرمین| |

شايد كه كسانيكه اول را مثل من هستند خود شان را نجات دهند
من فرزند پنجم خانواده هستم و آخري  در خانواده گي كه هميشه اختلاف وجود داشت پدرم بعد از تولد من ما را ترك كرد و رفت به تهران در زمان شاه و ما مانديم و درد تنهايي در يكي از شهرهاي استان خراسان من به خاطر نبود پدر و به خاطر اينكه مادر مي بايست شكم ما پنج تا را سير كند سر كار بود تا 10 شب ..من  كه پسري خوشگل و تپل بودم و..
 
بقیه ادامه مطلب...

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:28 توسط آرمین| |

داستان

داستان من از جايي شروع شد كه وارد دانشگاه شدم و ماني رو شناختم.
مي دونستم كه من تنها كسي نيستم كه دوستش داره و هر چي مي گذشت رقباي بيشتري رو سر راهم مي ديدم. ولي اين مسأله هيچ وقت باعث نشد از علاقه ي من به اون كم بشه يا اين كه از رسيدن بهش نااميد بشم. تازه هر روز بيشتر از روز قبل دوستش داشتم.

 
بقیه ادامه مطلب....

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:3 توسط آرمین| |

         ‏
ازهمان کلاس سوم راهنمایی برایم خواستگار پیدا شد ولی مادرم اجازه ورود آنها را به خانه نداد می گفت  دخترم باید درس بخونه تا دیپلمش را بگیره بعد ازدواج کنه. دیپلمم را که گرفتم  کلاس خیاطی می رفتم که                  پسری با موتورتا در خونه دنبالم اومد و فرداش اومدن خواستگاری. احساس خیلی خوبی داشتم و بعد از 3 بار رفت وآمد درست همون موقع که داشتم به ازدواج با او که شرایط خیلی خوبی داشت فکر می کردم  جواب..
 
بقیه ادامه مطلب... 

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 1:13 توسط آرمین| |

داستان امروز:
 
نمي دونم اين بدعت از کجا شروع شد که اکثر اتفاقاتي که در اين بخش تعريف مي کنم اصلا شبيه فيلم هندي نيست، همه شبيه فيلمنامه هاي بهرام بيضايي هست که آخرش يا تلخه يا ول معطل!از الان بگم که من اين بدعت رو نمي شکنم پس اگه حال نمي کنين نخونين
 
بقیه ادامه مطلب...

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 14:28 توسط آرمین| |

 
به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند
و بگذرم از کسانی که از من می گذرند
 
 
بقیه ادامه مطلب کلیک کن...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:58 توسط آرمین| |

 
سلام دوستان...اینم داستان زیبای یکی دیگه از دوستان 
 که با هم میخونیم
 
بقیه ادامه مطلب..
 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:52 توسط آرمین| |

 

افسون

زندگی این پسر یه کمی ناراحت کنندس اگه حال نداری نخون

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:48 توسط آرمین| |

 

زندگی یا ج...

ببخشید که هم چین اسمی رو انتخاب کردم اما چند وقت موضوعی فکرم و ریخته به هم تا اینکه تصمیم گرفتم بنویسم شما ها هم بخونید

نویسنده : ندا صارمی

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:45 توسط آرمین| |

 

نرگس دختری که به زور زن شد

 

بقیه ادامه مطلب کلیک کن

نویسنده:ندا صارمی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:38 توسط آرمین| |

 

سلام این متن و دوست عزیزم معصومه جونم داده براش بزارم تو وبلاگم مطلب داستان

 واقعی ازخودش وعشقشه بخونید جالب بود ادامشو میزارم

بقیه ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:31 توسط آرمین| |

 

الهام کبیری عشق فراموش شده

 

بقیه ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 1:20 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.