تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

هیچکس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچکس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

ناامیدم از زمین واز زمان

پاسخم نه این،نه آن...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

 گریه هم دوباره جان نمیدهد

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:52 توسط آرمین| |

 

به شرافت نداشته ات قسم

که ذهنم پشت دریاهای چشم هات ماسیده

و روز به روز

محدوده ی کپک زده اش فراخ تر می رود...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:51 توسط آرمین| |

می دونی...

باید بریزی دور...

همه ی افکارت و...

تک تک آرزوهات و...

همه ی چیزایی و که یه روزی واست بزرگ بودن...هدف بودن

آره بریزشون دور...اصلا کی گفته خوب باشی...اصلا واسه چی باید باشی..؟

این همه درد بکشی که آخر بمیری..

دلت خوشه...این آدمک ها...همه و همه...بوی تعفن میدن...

حتی این وبلاگ...این نوشته ها...این ناله های کودکانه...این بغض های زجر آور...

می خوام برم...از دنیای شما آدمک ها...می خوام برم..

بدرود...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:49 توسط آرمین| |

یک لیوان بزرگ چای

بی قند

دو تا کتاب قطور خوش رنگ و قدیمی

"الهه ی نار" بنان

قلیان

و تمام رویاهایی که حقیقی میشوند!

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:31 توسط آرمین| |

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت

می شوی تنهای تنها می دهم این سان عذابت...

می روی اما به دنیای فراموشی

با غم سردی که می دانم هم آغوشی...

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بودم

تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم

راه من از راه تو گشته جدا

دارم از تو من شکایت با خدا

ترک جانم کرده ای جانا چرا؟

بی وفایی بی وفایی بی وفا...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:28 توسط آرمین| |

دستت را بکش بیرون از دستم

برو آن طرف عوض(ی)

حالم از تو و تمام تو های دنیا به هم می خورد

گم شو...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:20 توسط آرمین| |

آخر کارت را کردی

خودت را وصله زدی به کلاغ ها تا همیشه آخر قصه ها بیایی

و من افتادم از آن بالای بالاها

تا بشوم تو!............

عبث! بدجور پرت شده بودم...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:17 توسط آرمین| |

 

خيلي دلم تنگـه !

چقـدر دلم واسه اون روزهايي كه زندگـي كردم تنگ شده ..

چقدر دلـم ميخواد  بـاد خنك پوستم رو لمـس كنه

خيـلي دلـم گـرفته از خـيلي ها ! !‌!

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:0 توسط آرمین| |

تنـديسی  كـه از تـو

در ذهـن خـود سـاخته بـودم

شكـست و فـرو ريخت .

تلاش مـي كنم دوبـاره بسـازمش ....

نـه آن طور كـه مـي خواهم !

 

همـان طـور كـه هستي !

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:46 توسط آرمین| |

 

همه از عشق متولد شدیم ..اون وقت با اون چیزی که از رگ و ریشه اش متولدم دورم!

میترسم!

و این ترس بی مورد نیست!

حوصله ی له شدن رو ندارم!

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:43 توسط آرمین| |

دیگر نفسی نمانده در این دم های آخر چه بگویم؟

کدامین درد ِ من به ابتذال کلمه پایین می آید برای گفتن  ؟   

پس

به یاد آرزوهایم که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد !

کمک!

نجاتم دهید از این سکوت مرگبار از این سیاهی مطلق از این تنهایی بی پایان نجاتم دهید فریاد گوش خراش سکوت رعشه به اندامم می اندازد!

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:58 توسط آرمین| |

 

زمان غارتگر عجیبی است، همه چیز را با خود می برد و تنها یک چیز را فراموش می کند

حس دوست داشتن تو را

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:48 توسط آرمین| |

 

بعضی آدما از دور خیلی قشنگن

اما وقتی نزدیکشون می شی بوی تعفنشون حالتو به هم می زنه

اما بعض آدما برعکسن

از دور حال به هم زنن و از نزدیک دوست داشتنی

اما بعضی آدما چه از دور چه از نزدیک حالتو به هم می زنن

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:30 توسط آرمین| |

 

می خوام بنویسم اما اخه چی بنویسم ؟

چه حرفی هست برای گفتن ؟

حالم داره به هم می خوره

نمی تونم بنویسم

چه عذابیه...!

 درد مشترکی ین ما هست که فکر می کنی می تونی درکم کنی ؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:22 توسط آرمین| |

می آیند ، میروند ، میکارند،

 و فاجعه اینجاست که ما تخم سبز شدن را هم نداریم!

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 21:10 توسط آرمین| |

 

من، در نبرد با این روزهای کسالت بار، و لذت های گهگاه!

دلخوشیهای کوچکم را میشمارم! دلم میگیرد، بغضم را فرو میخورم و لبخندی به زور...

آباد میشوم ازین همه خرابی! و شرابی ندارم که چشمهایم را خمار کنم اما سرگیجه دارم!

وقتی هیچ چیز برای باختن ندارم امیدوار تر میشوم به بردن.

کمی جرات پیدا میکنم ! بگذار مشق امشبم را تمرین کنم

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 21:9 توسط آرمین| |

 

دنیا خیلی کوچیکه وما ارزش لحظات تلخ وشیرینشو نمیدونیم.مثل برق وباد داره دنیا میره.

مافقط به زرق وبرق دنیا دلبستیم .اگه میخوایم دنیاواقعا برامون ارزش داشته باشه،نباید به این چیزا دل ببندیم.

 باید به چیزایی که خیلی مهم تر از ایناست دل ببندیم.

اگر چه دیگه چیزی از دنیای کوچک ما نمونده اما ارزش این چند لحظه باقی مانده رو هم بدونیم

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 5:11 توسط آرمین| |

  

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 4:43 توسط آرمین| |

 

آدما خیلی زود به خوشبختی عادت میکنن.. 

 و چون خیلی زود عادت میکنن 

 خیلی زودم یادشون میره که خوشبختن...

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:57 توسط آرمین| |

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد..


 رفته ای اینک اما..آیا باز می گردی؟


چه تمنای محالی دارم !


 خنده ام می گیرد...

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:56 توسط آرمین| |

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:31 توسط آرمین| |

God grant me the
خدایا عطا کن

Serenity to accept the things I can not change
تحملی که بپذیرم چیزهایی را که نمی توانم تغییر دهم


Courage to change the things I can
شهامتی که تغییر دهم چیزهایی را که می توانم


and...Wisdom to know the difference
و خردی که بشناسم تفاوت این دو را

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:30 توسط آرمین| |


من براي تو....


سرت را بر روي سينه ام بگذار....

اين صداي غريب را مي شنوي؟

صداي گام هايت در کلام قلبم گم مي شود....

چه بر سر قلب من و گام هاي تو آمده؟؟!!!

اگر صداي گام هايت براي من است....

نجواي قلب من نيز نثار تو....

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:50 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.