تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 2:3 توسط آرمین| |

                                                          داستان

لبخندی تلخ بر گوشه لبانش نقش بسته بود ،  پای چبش را جای پای راست  قرار می داد  و مدام این کار را تکرار می کرد . صدای خش خش پلاستیکی که به همراه داشت در فضای کوچه ی خلوت روستایی دور افتاده از توابع زابل  شنیده  می شد . کم کم به خانه نزدیک میشد ، حس غریبی در وجودش احساس می کرد ، قدم هایش لرزان شده بود ، نفس هایش به شماره افتاده بود و با هر قدمی که به خانه نزدیک تر می شد این حس در وجود او افزایش می یافت .  کلید را به داخل قفل انداخت و در را باز کرد ، دیگر دستهایش هم شروع به لرزیدن کرده بود ، در اتاق را باز کرد ، با دیدن مادرش که در گوشه   اتاق نقش بر زمین شده بود و در دهانش خون کف کرده خود نمایی می کرد کیسه دارو از دستش به زمین افتاد  و بسوی مادرش دوید و سر او را بروی پایش گذاشت اما مادر دیگر نفس            نمی کشید .

شهلا دختری نوزده ساله ،  با قامتی  حدود صدو شصت و پنج سانتی متر  ...

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 0:37 توسط آرمین| |

من تا کنون در مورد عقاید مختلف در انسان های متفاوت، صحبت های زیادی کرده ام و حرف های زیادی با شما در این مورد که چگونه می توانید عقاید خود را در جهت بهبودی زندگیتان تغییر دهید، بیان نموده ام. برخی از افراد هستند که دارای نگرش های غلطی در زندگی می باشند و من تصور میکنم که دیگر نوبت به آن رسیده باشد که چند نمونه از این موارد را مخاطب قرار داده و سعی در رفع آنها داشته باشیم.

عقاید ابتدایی ما از روی رفتار و نگرش های پدر و مادر، معلمین، همکلاسی ها، تلویزیون، و سایر رسانه های جمعی شکل می گیرند. زمانی که جوان هستیم تصور میکنیم که بزرگتر ها بیشتر از ما درک می کنند، به همین دلیل هر چه را که می گویند باور می کنیم و به آنها اعتماد می کنیم. زمانی که بزرگتر می شویم به مرور زمان سیستم فکری مخصوص به خودمان را پیدا می کنیم، اما باز هم این امکان وجود دارد که بخشی از تفکرات و نگرش های زمان بچگی در وجود ما باقی بماند. گاهی اوقات خودمان هم متوجه نمی شویم که دارای یک چنین عقایدی هستیم.

در این قسمت چند نمونه از عادات نه چندان مناسب را برایتان ذکر می کنیم؛ ببینید که آیا در ذهن شما هم یک چنین گرایش هایی وجود دارند یا خیر؛

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:55 توسط آرمین| |

براتون یک چک لیست می نویسم و ازتون می خوام دونه دونه مواردش رو بخونید و ببینید شما در وضعیتی قرار دارید:
1. آرایش مو: آیا واقعا وضع موهاتون مناسبه قیافتونه؟ یا مثله یه جنگل می مونه که سال هاست نه شونه شده نه شسته شده!! حتی اگر دوست دارید تیپ هنری داشته باشید مطمئنا داشتن یه جنگل به جای مو کمکی نمی کنه.
راهنمایی: همیشه موهاتون رو تمیز نگه دارید. موی چرب خیلی ضد حاله بزرگیه. اگر شوره دارید حتما از یه شامپوی ضد شوره استفاده کنید. دفعه دیگه هم لطفا اجازه ندید موهاتون خواهرتون یا مامانتون که حدود 5 جلسه کلاس آرایشگری رفته کوتاه کنه. پیش حسن آقا روپیتی هم نرید. بگردید یه آرایشگر خوب پیدا کنید که هم بتونه موهاتونو خوب کوتاه کنه و هم بتونه تشخیص بده چه مدل مویی بیشتر به شما می آد. اگر موهای اصغر آقا سلمونی رو که نگاه می کنید حالتون به هم می خوره و می گید عجب اشکولیه این اصغر آقا، مطمئن باشید اگر اصغر آقا موهاتونو کوتاه کنه ، بقیه راجع به شما همین رو خواهند گفت. مگر این که خودتون آنقدر زرنگ باشید که دقیقا بدونید چی بهتون میاد و اصغر آقا همآانقدر حالیش باشه که بتونه اون چیزی که شما  می خواید رو ارائه بده.

2. وضع ابرو...

بقیه ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 16:57 توسط آرمین| |

گویی از ازل در عدم مرده ام !

حروف ربط را گم کرده ام

عدن فروخته و آواره ..

.... !

چه ترکیب تلخی

 شب شده ام ,

 واژه در من می میرد !

  دالان به دالان می دوم ...

نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 3:2 توسط آرمین| |


پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند

 به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه

 تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم.

 امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .
پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد .

چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند

 شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ،

 به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !
نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:22 توسط آرمین| |

Image By : Rooz Pix . Com

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:17 توسط آرمین| |

Image By : Rooz Pix . Com

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:16 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.