تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

داستان 

سلام دوستان عزيزم
از چند سال پيش  كه باهم آشنا شديم ، تقريبا همه ي روز و شبمون رو باهم گذرونديم ، همه ي روز و شبا . . .
بعد از اينكه سال 82 كنكورمو دادم ، شروع كردم به چت كردن ( چه كار احمقانه اي ! ) تا اينكه مهر همون سال ، كه تازه كلاسامون شروع شده بود ، تو چت با محمد آشنا شدم . اون تهران بود و من شهرستان . واي خداي من ! اصلا فكر نمي كردم كه كار به جايي برسه كه من شبا بخاطر نبودنش گريه كنم . . . اولش فقط خنده و مسخره بازي بود ، اما بعد . . . كم كم واسم يه عادت شده بود. اگه يه شب نميومد چت ، عصبي مي شدم . تا اينكه  . . . بعد از 7-8 ماه ازم خواستگاري كرد . گفتش كه : اكه يه چيزي بگم ، نمي خندي؟ گفتم : خب بگو ، شايد اصلا خنده دار نباشه . گفت : با من ازدواج مي كني ؟ يهو تموم تنم مث كوره داغ شد . بارها بهش گفته بودم دوستش دارم اما به عنوان يه دوست . راستش اصلا به ازدواج با اون فكر نمي كردم. واقعا دوستش داشتم . ديگه شروع كرديم به حرفاي عاشقونه زدن . با اينكه اون تازه چندتا واحد مونده از پيش دانشگاهيشو گذرونده بود اما نشستيم باهم ديگه يه آينده ساختيم ، چه روياي شيريني ! اينو بگم كه ما هنوز همو نديده بوديم. فقط عكساي همو ديده بوديم.
تا اينكه سال 83 ، يه خواستگار اومد واسم كه همه جوره شرايطش خوب بود . همينكه بهش گفتم ، زنگ زد، حتي پشت تلفن گريه هم كرد ، با اين وجود مي گفت كه دوست نداره من آيندمو بخاطر اون خراب كنم . آخه چطوري مي تونستم ازش دل بكنم ؟ من تموم آيندمو با اون ساخته بودم . . . با اينكه همه ي خونواده م با اون خواستگار موافق بودن ، اما من ، نداشتن آمادگي واسه ازدواج رو بهونه كردم . از خونواده ي ما فقط خواهرم كه چند سالي ازمن بزرگتره ، جريانو مي دونه و از خونواده ي اونا فقط يكي از خواهراش . خواهرم تو اين مدت بارها بهم گفت كه  كارم اشتباست و نبايد به اون وابسته شم اما من راه خودمو رفتم . فقط اونو مي ديدم و عشق پاكش . . . سال 83 اون دانشگاه قبول شد. يكي از شهراي اطراف تهران .اما درس نمي خوند.
از اونجا نا راضي بود ، 2 ترم مشروط شد تا اينكه الان بعد از 2 سال ميگه مي خواد دانشگاشو رها كنه . . .
من چندتا خواستگار ديگه هم داشتم اما هركدومو با بهونه اي رد كردم ، حتي به 2تاشون به دروغ گفتم كه نامزد دارم .
چندبار تصميم گرفتيم از هم جدا شيم ، چون اون ميگه تا 2-3 سال ديگه نمي تونه اقدامي واسه ازدواج با من كنه .
اما باز نتونستيم . الان همه ي خونوادش مي دونن كه اون منو واسه ازدوا ج انتخاب كرده . اما خب ، ميگن كه شرايط پسرشون واسه ازدواج مناسب نيست نه كار، نه خدمت ، . . .
چند شب پيش قرار شد كه ديگه راجع به ازدواج حرفي نزنيم . اگه خواستگار مناسب واسه من اومد، من برم پي زندگي خودم .
البته اگه تونستم و اگه نه ، صبر كنم كه شرايط اون واسه ازدواج جور بشه .
قرار شده مثل 2تا دوست فقط از حال هم خبر بگيريم . اما مگه ميشه ؟ اونم واسه من كه يه آدم فوق العاده عاطفي هستم .
اصلا نمي تونم فكر كنم كه با يه آدم ديگه ازدواج كنم . . .
هنوزم شبا باهم چت مي كنم
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 21:48 توسط آرمین| |

داستان

ساعت 5 صبح روز چهارم ماه مبارک رمضان، 21 سال پیش پسری به دنیا آمد وقتی که متولد شد همه تعجب کرده بودند چون خیلی جالب بود پسری با وزن 5 کیلو و 500 گرم متولد شده بود اسمش را علیرضا گذاشتند تا وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم چیزی از مشکل و سختی نمی فهمیدم یا شاید هم متوجه می شدم ولی الان یادم نیست ولی کم کم متوجه مشکلاتی شدم پدر و مادرم با هم دعوا داشتند مثل تمام زن و شوهرهای دیگه تو آن زمان نمی فهمیدم که یعنی چه فقط  فکرای کودکانه می گفت که اونها هم مثل تو که بازی می کنی و بعضی موقع ها با بچه های دیگه تو دبستان یا مهدکودک دعوا می کنی اونها هم همینطور هستند پدرم دختری به نام فاطمه را دوست داشته  که با اون نتوانسته بود ازدواج کنه و یک جوانی به نام محمد  مادرم را به تمام معنا دوست داشت که نتوانست به اون برسه با اینکه تقریبا بیش از35 سال از آن زمان می گذرد ولی آن جوان دیروزی که الان سنی از اون گذشته و پدر بزرگ شده و نوه دارد هنوز که هنوزه عاشقانه مادرم را می پرسته البته عشق های آن زمان با حالا خیلی فرق داشت پدرم 18 ساله و مادرم 9 ساله بود که به عقد همدیگر در اومدند فاطمه معشوقه ی پدرم به عقد اجباری حامد در اومد که از اون 15 سال بزرگتر بود حامد وقتی که فاطمه را دیده بود به خانواده اش گفته بود که یا اون را به من می دهید یا شبانه اون را می دزدم این کار از اون بر میومد هرچی مادر فاطمه التماس می کرد که اون بچه است و 10 سال سن دارد و شما جای برادر بزرگش هستید و اختلاف سنی زیادی دارید ولی حامد حرفش یک کلام بود،به عقد همدیگر در اومدند و حامد تا وقت مرگش حتی یکبار هم اسم اون را سبک صدا نزد و از جون و دل دوستش داشت در سن 11 سالگی که فاطمه بچه دار شد اصلا نمی دونست باید چی کار کنه خودش تعریف می کرد که با اون مثل عروسک بازی می کرد  و پسرش را فکر می کرد عروسکی است که حامد برای اون خریده است 20سال بعد اون را با همین پسرش توی پارک گرفته بودند به عنوان دوست دختر و پسر هرچی فاطمه می گفت که من مادرش هستم اونها باور نمی کردند چون فاطمه هم خیلی جوان بود هم خوشگل تا اینکه زنگ زدند و ثابت شد که مادر و پسر هستند مردم فکر می کردند که حامد پدر فاطمه است فاطمه دو تا پسر و دو تا دختر داشت و زندگی خیلی آرام و خوبی داشتند که متاسفانه دختر 19 ساله اش سرطان گرفت و به دیار حق رفت چند سال بعد هم شوهرش سرطان گرفت و فوت کرد این دو داغ کمر فاطمه را شکست و اون را خیلی پیرش کرد و از یک دختر جوان و خوشگل یک زن مسن ساخت.محمد خاطر خواه مادرم  وقتی که دید مادرم ازدواج کرده با یک نفر دیگه عروسی کرد و زندگی خوبی داشت و الان هم داره ولی باز هم مادرم را عاشقانه دوست داره بله اون دو نفر تقریبا زندگی خوبی داشتند ولی پدر و مادرم نه. پدرم زیاد به فکر خانواده نبود نه که اصلا نبود ولی آنطور که باید باشه نبود و آدم خوش گذرانی بود ولی مادرم تمام عمرش را فدای اون و بچه هایش کرد و هیچگاه اون ها را تنها نذاشت اوضاع مالی ما خوب بود ولی به خاطر تصمیم های غلط پدرم و نیز سر و سامان دادن به زندگی سایر اعضا کم کم  سخت تر می شد پدرم فورا یک کار را بدون مشورت کردن و فکر کردن انجام می داد و بعد که از اون کار ضرر می دید می گفت: ای کاش این کار را نکرده بودم ولی از این ضررها هیچگاه درس نگرفت و به کاراش ادامه می داد حتی بعضی اوقات مادرم مجبور می شد که ضررهای اون را بده مادرم کار می کرد اعضای خانواده من انتخاب های درستی برای زندگی نکردند مشکلات مالی و دعواهای مادر و پدرم کم بود تازه اون ها هم اضافه می شدند پدرم می توانست یکی از پولدارترین و سرشناسترین افراد بشه ولی خودش نمی خواست همیشه خودم، مادرم یا دیگران باهاش صحبت می کردیم و خیلی دوستانه به اون پیشنهاد می دادیم ولی اون یا حوصله نداشت یا اینکه می گفت دردسر داره و من حوصله این کارا را ندارم علیرضا خودت وقتی بزرگ شدی هر کاری دوست داشتی انجام بده اینقدر راه برای بهتر شدن اوضاع مالی به اون دادیم ولی کجا بود گوش شنوا همیشه هرچی می خواستم با سختی به اون می رسیدم یا با اینکه خیلی دوست داشتم که اون را به دست بیارم ولی قیدش را می زدم تا بتونم به چیزهای با ارزش تری برسم.15 سالم که بود با پول های تو جیبی و پس انداز هایی که کرده بودم یک کار بسیار کوچیکی واسه خودم دست و پا کردم که تابستان را بیکار نمانم شاید کار کم در آمدی بود ولی به قول یکی از اقوام خیلی فکر جالبی بود که پسری از این سن سعی کنه کسب درآمد کنه حدود دو سال کارگری کردم تا تونستم پول خرید یک کامپیوتر را برای خودم محیا کنم البته یک مقدارش را هم کمک گرفتم و همیشه به کم قانع بودم خرج زیاد نمی کردم با دوستام تفریحی که خرج زیاد داشته باشه نمی رفتم چون دوستام هرچی پول داشتند با بیرون رفتن و تفریح کردن خرج می کردند ولی من برای چیزهای با ارزش تری پس انداز می کردم دقیقا تو زمان حساس زندگی من که همون کنکور و دانشگاه بود همه ی مشکلات دو برابر شد چه مالی چه روحی و عاطفی  به خاطر اینکه خانواده ام به سختی نیفتند خیلی مراعات آن ها را کردم کلاس کنکور نرفتم حتی دفترچه دانشگاه آزاد را خریداری کردم ولی پست نکردم چون گفتم: حالا بهترین رشته هم که قبول شم چه فایده وقتی که پولش را ندارم هر بار آمدم درس بخونم یک مشکل پیش میومد و حواسم پرت می شد و تمرکز فکری نداشتم خانواده ام اصلا من را درک نمی کردند وقتی که از جلسه ی کنکور برگشتم همه پرسیدند: چطور بود خوب بود؟ کنکور را خراب کردم و گفتم به هیچ وجه قبول نمی شم مادرم دلداریم می داد و می گفت: مگه همه سال اول قبول می شند ناراحت نباش سال دیگه حتما قبول می شی ولی کلی به خاطر همه چیز ناراحت بودم فقط علت های ناکامی جلوی چشمم میومد و عذابم می داد چون من کسی بودم که درسم خیلی خوب بود همه من را یک مهندس فرض می کردند ولی به خاطر مشکلات روحی دو سال آخر درسم خیلی افت کرد حتی یک درس پیش دانشگاهی را تجدید شدم دقیقا یک هفته بعد از کنکور بهترین کسم و مشوق اصلیم که مادر بزرگم بود از دست دادم اولش باور نمی شد مثل اینکه یک خواب بود ولی بعدا فهمیدم که چه کسی را از دست داده ام مادر بزرگم همیشه می گفت: علیرضا خیلی دلم به حالت می سوزه می دونم که داری چه جوری زندگی می کنی به خصوص با اخلاق پدر و مادرت وقتی که دلم می گرفت مادربزرگم بهترین سنگ صبورم بود همین که او را می دیدم اینقدر آرامش پیدا می کردم که یادم می رفت که چی ها کشیدم جواب کنکور آمد و من یک رشته ای و دانشگاهی قبول شدم که به هیچ وجه دوست نداشتم برم ولی به هر صورت و به خاطر مجبوری رفتم و ثبت نام کردم چون مطمئن بودم که آرامش فکری به هیچ وجه ندارم که بخوام یک سال دیگه درس بخونم وسال دیگه هم امکان دارد که همین رشته را هم نتونم قبول بشم و مجبورم سربازی برم (برای اینکه سربازی را معاف بشم باید حداقل دو سال دیگه درس می خوندم) واگرهم بشود که درس خوند می تونم دانشگاه آزاد قبول شوم که بودجه اون را ندارم پس چه بهتر که همین را ادامه بدهم و برای سال بعد نیز دفترچه دولتی بگیرم و کنکور شانسی شرکت کنم از همون روز ثبت نام که وارد دانشگاه شدم به هیچ وجه خوشم نیومد ولی به هر شکل ثبت نام کردم حداقلش این بود که یک مقدار از خانواده و مسائل دور بودم و فکرم راحت بود همین طور که پیش رفت کم کم از رشته ام خوشم اومد و با سختی ها می ساختم و دوست داشتم که ادامه بدهم رشته ی بدی نیست ولی جا و مکانش و محیطش به هیچ وجه خوب نیست اگر از دانشجویان این دانشگاه آمار بگیرید بیش از 95 درصد از اونها راضی نیستند همشون درد مجبوری اونجا می یاند و مشکلات اونجا را تحمل می کنند ترم اول را با هر سختی که بود تمام کردم تصمیم گرفتم که تو این فرصت کم باقیمانده فقط به کنکور فکر کنم تا شاید از اون دانشگاه و اون محیط یکجوری رها بشم با ذوق و شوق درس می خوندم ولی افسوس که مشکلات نگذاشت هر روز یک مشکل تازه تا اینکه یک اتفاقی افتاد که توی خواب هم فکرش را نمی تونستم بکنم بله اتفاقی که به جرات می تونم قسم بخورم که اگر هر کدام از شما جای من بودید خود کشی می کردید حتی از تعریف کردن اون شرم دارم گناهی اتفاق افتاد که جبران این گناه خیلی ساده نبود فقط اگر از خدا نمی ترسیدم و به خدا اعتقاد نداشتم خود کشی می کردم چون خود کشی بهتر تا این ننگ بود مشکلات و بد بختی ها یک طرف این گناه یک طرف دیگر نمی دونستم باید چی کار کنم خود کشی کنم،داد بزنم،گریه کنم،شکایت کنم یا ....

فقط گریه می کردم و به خدا می گفتم: خدایا چرا ؟ چرا باید اینطور بشه ؟ خدایا من دارم خواب می بینم اگه خوابه من را بیدار کن. چطور دیگه می تونم سرم را جلوی کسانی که این موضوع را فهمیدند بلند کنم؟ چرا باید آبروی چند ساله ما به این راحتی بره؟من در این موضوع هیچ کاره بودم و نقش و حضوری نداشتم  فقط یک حدس هایی پیش خودم می زدم که انگار داره یک اتفاقاتی می یوفته ولی مطمئن نبودم لعنت به من که اینقدر خوش خیال بودم و مثل چشمام بهش اعتماد داشتم چون بزرگترین گناه تهمت زدن است ولی نمی دونستم که این تهمت نیست بلکه حقیقت است از یک طرف باز طاقت نیاوردم و یکی دو بار این موضوع را بطورغیر مستقیم مطرح کردم ولی کجا بود گوش شنوا و کسی برای حرف من ارزشی قائل نشد الان عذاب وجدان دارم و احساس گناه می کنم چرا که من می تونسم جلوی این گناه را زود تر بگیرم ولی لعنت به من که فکر می کردم تهمت است حتی خیلی هم سعی کردم که اگر حقیقت داره جلویش را بگیرم ولی نشد خدایا خودت خوب شاهدی که اگر من ذره ای در دلم مطمئن بود جلوی این کار را می گرفتم به هر صورت جلوی تکرار اون گناه گرفته شد ولی مشکلات و آثارات اون دست بردار نبود بعد از ایام عید دوباره سعی کردم که برای کنکور درس بخونم ولی نمی شد چون همه انگار دست به دست هم داده بودند تا من را عذاب بدهند حتی تو این زمان عاشق هم شدم و آخرش به کجا کشید شکست. پدرم اصلا موقعیت من را درک نکرد و به یک مسافرت با مادرم رفت اون هم کی دقیقا موقعی که حساس ترین موقع برای کنکور بود یک ماه به خاطر مسافرت اونها نتونستم درس بخونم صبح تا شب توی خونه کار می کردم تا وقتی که از مسافرت برمی گردند خونه مرتب باشه پس از امدن آنها و  تمام شدن مهمانی هاشون شروع به درس خوندم کردم خیلی از درسا عقب بودم نمی دونستم کدام کتاب را بخونم درسای دانشگاه را حذف اجباری کردم. کنکور خیلی راحت تر نسبت به سال قبل بود ولی برای من که مفیدش دو ماه هم درس نخوندم فایده نداشت بیشتر از پارسال نارحت بودم و اعصابم بهم ریخته بود تو همین اوضاع حرفای پدرم شروع شد که باید رو پای خودت باستی درسته راست هم می گفت چون من دیگه بزرگ شده بودم ولی باور کنید که کاری که متناسب و نیمه وقت باشه و بتونم هم کار کنم هم درس بخونم پیدا نکردم با اینکه من همیشه مراعات حال اون را می کردم و همیشه به کم قانع بودم و هیچگاه یادم نمی یاد که چیزه زیادی از اون خواسته باشم و خرج آنچنانی نداشتم و می تونست راحت خرجم را بده از اون مهمتر من تک پسرش بودم و فرزندی دیگر توی خونه نداشت بله اون کسی که باید جر و بحث و دعوا می کرد من بودم نه پدرم به خاطر همه چی،به خاطر دعواهای اون و مادرم،به خاطر کارایی که ندونسته می کرد،به خاطر اخلاقش به خاطر اون گناه خدایا نمی خوام همه چیز را فاش کنم درستش هم نیست که فاش کنم ولی تو دلم بد جوری داره سنگینی می کنه درسته که بعدش توبه حقیقی کنار خانه خدا  کرد و قسم خورد و سعی کرد که جبران اشتباهش را بکنه و واقعا گول کسی را خورده بود که صد تا شیطان را درس می داد ولی می خواست یک لحظه فکر خانواده اش و آبروی پسرش را بکنه حالا که فکر اینجا را نکرده بود و ما کمکش کردیم که از اون منجلاب بیرون بیاد دیگه حداقل اخلاقش را باید عوض می کرد و کمتر جر و بحث و دعوا می کرد مادرم هم اخلاقش بد نیست ولی خوب هم نیست. من هیچ چیزی نمی گفتم و همه چیز را تو خودم می ریختم و توی تنهایی گریه می کردم تو این موقعیت که دلم می خواست یکی من را درک کنه،یکی کمکم کنه که شکست عشقم را فراموش کنم،یکی بهم محبت کنه،یکی بگه که تو این وسط گناهی نداشتی تازه نمک رو زخمم می پاشیدند تا اینکه رشته ای و دانشگاهی قبول شدم که ترجیح دادم همون قبلی را با همه ی مشکلاتش ادامه بدم. وقتی دانشگاه می رفتم به هم می ریختم ولی به روی خودم نمی آوردم وقتی که با خوشحالی و لب خندون وارد خونه می شدم شب باید با گریه می خوابیدم وقتی که شب را با رفقا می گذراندم و با خوشحالی برای شروع فردای بهتر می خوابیدم صبح چشمام را باز نکرده باید رنج می کشیدم هر چند که از دوستی صمیمی نیز خاطره خوشی ندارم و نامردی دیدم دلم می خواست از خونه و از همه فرار کنم ولی کجا را داشتم که برم حتی به سرم زده بود حالا که یه چیزهایی به نامم سند خورده شکایت کنم و بگیرم و برم تنها واسه خودم یک زندگی خوب را شروع کنم و پشت سرم هم نگاه نکنم تا از دسته همه راحت بشم ولی وجدانم قبول نمی کرد

 خدایا خودت خوب شاهدی که من 1000 بار خواستم که از اول زندگی را شروع کنم و انگار که گذشته ای وجود نداشته است،انگار که سختی مالی نکشیدم،در حقم نامردی نشده،غرورم را کسی خرد نکرده، توی اون گناه من هیچ تقصیری نداشتم،شکست عشقی نخوردم،همراز نداشتم ،محبت واقعی ندیدم و............ .....ولی نشد دقیقا همون روزی که تصمیم می گرفتم از اول زندگی را شروع کنم و انگار که تازه متولد شده ام نشانه های گذشته جلوی چشم ظاهر می شدند و تمام خاطرات تلخ انگار دوباره تکرار می شد روزی که با ذوق و شوق می خواستم درسهای عقب افتاده ی دانشگاه را بخونم و گذشته را فراموش کنم همون کسی که در حق من نامردی کرده بود و خیلی عذابم داده بود جلویم سبز می شد شبی که با دوستام بیرون رفته بودم و از ته دل می خندیدم و شاد بودم تا مشکلات چند روز قبل را فراموش کنم وقتی که ساعت یک  شب با هزار شور و شوق و خوشحالی برای شروع صبح شنبه خوب خوابیدم ساعت هفت صبح شنبه باید با ناراحتی و اعصاب خوردی روانه کتابخانه شوم و نتونم درس بخونم و یا وقتی که خواستم با خوشحالی بیرون برم درست باید مقصر اصلی اون گناه جلوی چشمم در بیاد و عذابم بده،وقتی که برای تفریح بیرون می رفتم همون موقع باید دختری که از اون شکست عشقی خوردم از بغل من رد بشه یا نشانه هاش ظاهر شود و.....

خدایا قبول دارم که من آدم خوبی نبودم ولی فقط من یک انسانم مثل تمام انسان های دیگر طاقت این همه عذاب را ندارم درسته که هر چقدرآدمی سختی بکشه انسان بار می یاد واز ته دل به این موضوع افتخار می کنم که سردی و گرمی روزگار را چشیدم ولی چرا خنده واقعی و حقیقی روی لب من فقط چند ساعت یا چند دقیقه باید ادامه داشته باشه؟ منی که همیشه دوستانم را خندوندم وقتی که دوستم با نامزدش دعوا کرده بود و داشت گریه می کرد با اینکه دلم خون بود ولی کاری کردم که از ته دل خندید و اشک هاش را پاک کرد ،منی که همه دوستام می گن: خوش بحال تو چه غمی داری می خوری و می خوابی و راست راست راه می ری و فقط می گی و می خندی تک پسر هم هستی و نونت توی روغن است بله حق هم دارند چون همیشه جلوی اونها شاد بودم دلم نمی خواست که از مشکلات خانوادگیم بدونند و همیشه نیز به این جمله اعتقاد داشتم و دارم ((موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند اثري مضاعف را خواهد داشت))

خدایا سعی کردم که همیشه نگاه به کسانی و افرادی کنم که از من بیشتر مشکل داشتند ولی بعضی اوقات صبرم تمام شده بود و گله و شکایت کردم چون تنها مونس من و کسی که حرفام را تو تنهایی می شنید تو بودی خدایا دیگه دلم نمی خواد که صحنه های عذاب گذشته جلوی ذهنم بیاد ای خدای مهربان من نه گنج قارون نمی خوام نه مدرک مهندسی از دانشگاه معتبر فقط می خوام آرامش فکری و روحی داشته باشم خدایا من حسرت دارم حسرت پرواز نه پرواز به آسمون هفتم ، بلکه حسرت پرواز از ته یک چاه تاریک و وحشتناک به سطح زمین همین و بس.

دوست عزیزی که درد و دل های علیرضا را که از همه و از همه کس رنج کشیده را خوندی خواهش می کنم که به من بگو که خوشبختی چه رنگی است؟ صداقت کجاست؟ مردی کجاست؟ عاطفه و احساس کجاست؟محبت کجاست؟ چرا از اعتمادت سوء استفاده می کنند؟

غیرت کجاست؟ دوست واقعی کجاست؟ مروت و جوانمردی کجاست؟ چرا دوست صمیمی

از پشت سر بهت خنجر می زنه؟

فقط یک حرف به کسانی که توی مسائل عشقی شکست خوردند: باور کنید این شکست بعضی اوقات شاید کوچکترین شکست توی زندگی شما باشد درک می کنم که خیلی سخته چون خودم هم تجربه کردم خوب هم تجربه کردم ولی باور کنید شکست های بزرگتری وجود داره درک کنید و ببینید که شکست عشقی چقدر سخت است ولی برای من یک قطره در برابردریا بود

ببخشید که خیلی طولانی شد ولی خوشحالم که چهره حقیقی پسرهمیشه شاد و خندان آشکار شد

خداحافظ

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 21:25 توسط آرمین| |

10 واقعيت اساسي در رابطه با ازدواج

1- شما نميتوانيد فردي را مجبور كنيد تا شما را دوست داشته باشد و هيچ كس توانايي خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

2- هر چه ميخواهيد تلاش كنيد، شما هيچگاه قادر نخواهيد بود شريك خود را تغيير دهيد، هر چند اگر شما خود را تغيير دهيد، ممكن است شريك شما نيز تغيير كند.

3- اشخاص با اشخاص ازدواج نميكنند، بلكه آنها با توهمات و خيالپردازيهاي خودشان ازدواج ميكنند.

4- يك ازدواج حقيقي درست از نقطه اي آغاز ميگردد كه توهمات پايان مي يابند. چالش يك ازدواج آن است كه كشف كنيم با چه كسي ازدواج كرده ايم.

5- عشق تنها يكي از عللي است كه ما شريك خود را بر ميگزينيم. (برخي اوقات مهمترين فاكتور نميباشد)

6- به احتمال زياد، خصلتها و صفات موجود در شريكتان كه ديوانه وار خشم شما را برمي انگيزند، همان صفاتي هستند كه در ابتدا شما را مجذوب شريكتان كرده بوده اند.

7-اين غير ممكن است كه شما  بدون تجربه كردن دوران درد و تنهايي يك رابطه را پشت سر بگذاريد.

8-بزرگترين هديه اي كه ميتوانيد به فرزندانتان اعطا كنيد يك ازدواج محبت آميز ميباشد.

9-موفقيت زماني در يك ازدواج حاصل ميگردد كه هر كدام از ما به اين واقعيت پي ببريم كه نيازهاي شريكمان حداقل به اهميت نيازهاي خودمان ميباشد.

10- ازدواج بهترين فرصت براي رشد و بالندگي، غلبه بر حس خودخواهي و آموزش عشق ورزي ميباشد.

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 21:20 توسط آرمین| |

معنی عشق

 
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
 
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.
سوال این بود.
معنی عشق چیست؟
 
 
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه. زبکا - 8 ساله
 
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله
 
عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
 
عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله
 
عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
 
عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
موقع تکنوازی پیانو، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم. به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله
 
مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
 
عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله
 
می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
 
وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله
 
و بالاخره آخریش؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:12 توسط آرمین| |

 

خودت را باور کن، سعي در متقاعد کردن ديگران نداشته باش

خود را دوست بداريد

اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد." هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"
    
    دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد.

 

شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.
 
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.  
 
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
 
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند .
 
زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها - همین امر آن را زیبا میسازد. ما هرگز به لحظه ای نمیتوانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند اینکه خودکشی کرده باشیم.
 
فردی که در زندان به سر میبرد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسانها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست.
 
 هیچ چیز زندگی قطعی نیست، طبیعت زندگی به غیر مطئمن بودن است و انسان هوشمند به خوبی میداند و شهامت پذیرش آن را دارد. آمادگی برای ماندن در حالت عدم قطعیت، اعتماد است. و این شگفتی بخشی از آزادی است .
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:12 توسط آرمین| |

محبت

چرا در جامعه ما ،نیاز به محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن، ضعف محسوب می شود؟
چرا اظهار نیاز به عشق و محبت ضعف محسوب می شود؟چرا اینگونه شده؟
بسیار کمند کسانی که نیازشان به عشق و محبت راصادقانه بگویند.
کم اند کسانی که از نیازِ خود بگویند ،
کم اند شجاعانی که از تنهایی خود بگویند ،
بیشتر ماها رنج می کشیم و این رنج خود را پنهان می کنیم ،
کمتر کسی آنقدر شجاع است که از نیازها و خواسته ها و دردها و رنج هایش بگوید.
کمتر کسی آنقدر آزاد است که با نیازهایش زندگی کند
ما رنج ها و بدبختی هایمان را در آغوش گرفته ایم و هیچ اعتراضی نمی کنیم
نمی خواهیم خودمان باشیم ،شاید نمی توانیم...

هر کسی هستی یه دفعه
قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از حیله خواب
نقش یک دریچه رو
رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده
جای خودت نفس بکش

ولی شما که از عشق و محبت می گویید ،شما که به عشق اعتقاد دارید ،
ستایشتان می کنم ،
شجاعانه عشق بورزید ، تردید نکنید،
و دل به پندار ضعیفان مسپارید
عشق هیچ محدودیتی ندارد ،هیچ حدی ندارد، حد نمی شناسد،
عشق و شرط؟
عشق زمان و مکان نمی شناسد ،
عشق سن نمی شناسد ،
عشق آیین و مذهب نمی شناسد ،
عشق بی حد و حصر است ،
عشق جنسیت نمی شناسد.

بسیاری به خاطر تجربه های تلخ گذشته ،از عشق و مهرورزی رو گردان شده اند ،برخی هم فقط شعار
می دهند و شاید به این طریق ارضاء می شوند.شاید هم نمی توانند...
گول حرف هایش را نخور! به رفتارهایش توجه کن.فکر کن!فقط حرف می زند!حرف زدن و دروغ گفتن و
فریب دادن اصلا سخت نیست!
ایران و ایرانی محبت را فراموش کرده...تجربه های تلخ گذشته ،آرزوها و عقده ها و کمبودها و خواسته ها
و قوانین و آیین و نادانی هایش اجازه نمی دهند...نمی تواند عشق بورزد...
برای عشق ورزی نیازی نیست که طرف مقابل جنس مخالف باشد ،نیازی نیست که تناسب سنی وجود
داشته باشد ،نیازی به وجود تناسب
نیست ،عشق معیار ویژه ای ندارد، معیارها از خودِ شماست...
عشق برنامه ریزی ندارد ،آینده بی معنی ست و همچنین گذشته،
باید لحظه ها را عاشقانه زندگی کرد
باید آزاد شویم ،باید ذهنمان را آزاد کنیم، و عاشقانه به یکدیگر عشق بورزیم
و برای نیل به این هدف شجاعت و تجربه را توصیه می کنم ،لطمه ها و ناراحتی ها و شکست ها می
توانند بهترین معلم ما باشند.
باید ناراحتی و عذاب را هم تجربه کرد ،باید شکست را هم تجربه کرد، آری باید تجربه کنیم تا به درک
درستی برسیم.
و اشتباهات خود را بپذیریم و کم لطفی های ذیگران را فراموش کنیم ،باید گذشته را فراموش کنیم.
باید با عشق و آگاهی زندگی کنیم ،بیایید با یکدیگر مهربان باشیم،
و کاملا صمیمانه در ارتباط باشیم و همدیگر را از شراب عشق سیراب کنیم.هیچ انسانی را غریبه
ندانیم ،با همه دوست باشیم و با همه انسان ها مثل یک دوست رفتار کنیم.

 

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:10 توسط آرمین| |

عشق

تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است

2- همیشه عاشق و معشوق هم باشید

3- در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه

 همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند.

4- صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید

5-تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته

تان را بدست فراموشی بسپارید

6- بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید

7- در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را

بیشتر دوست خواهد داشت

8- شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید.

9- در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است

بگردید.

10- هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید.

11- درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید

12- برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید

13- نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را

تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم

14- صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای

اغاز روز است

15- عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد

همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟!

16- وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید

17- شعر عاشقانه برای همسرتان بسرائید( حتما نباید بسار عالی و بدون نقص باشد, هدف مهم

است)

18- همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم.

19- با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید

20- عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه

برخورد کنید.

21- به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد

22- به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید

داشت

23- کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی

تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد...

24- عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند...!

26- باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید

27- پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن

بودید اقامت کنید.

28- وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید.

29-در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:

خوشی............عشق............ .ناخوشی.

30-از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید.

31- به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید.

32- از عشقتان دفاع کنید.

33- هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید!

34-بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید.

35- توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید.

36- وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید.

37- این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را

دوست داشته باشید.

38- برای بقیه  عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید.

39- سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید.

40- هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او

بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است.

41- عشق انبوهی از بزرگ نمایی ها و تفاوتهای بین یک شخص و دیگران است....

42-اجازه ندهید روزهای بارانی مانع از بیان احساسات شما باشند.بلکه در زیر باران در کنار هم قدم

بزنید, آواز بخوانید و برقصید...

43- یکبار دیگر به ماه عسل بروید و اغلب این کار را تکرار کنید!

44- به همسرتان کتابهایی که دوست دارید هدیه کنید تا متوجه بشود که شما از علائق دیگر او نیز

خبر دارید.

45- با بوسه صبحگاهی همسرتان را از خواب بیدار کنید.

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:6 توسط آرمین| |

پیدا

برقراری رابطه  و ازدواج از دهه 70 به بعد پیچیدگی های بیشتری پیدا کرد. انتخاب های بسیار زیادی در پیش روی هر کس قرار می گرفت و حس رقابت نیز همواره در حال افزایش بود. لیست زیر به شما در پیدا کردن همسر دلخواه و حفظ رابطه خود با او کمک می کند.

1- قبول کنید به دنبال برقراری رابطه هستید

افتخار کنید به سن بلوغ و بزرگسالی رسیده اید و همچنین به خوبی می دانید نیازمند همسری هستید که ادامه زندگی خود را با او بگذرانید.

2- روابط گذشته را برای خودتان حل نمایید

سعی کنید صدماتی که در گذشته به شما وارد آمده را فراموش کنید و اگر تقصیر از جانب شما بوده تلاش کنید از آنها عذر خواهی کرده و طلب بخشش نمایید. اگر بخواهید همواره وقایع تلخ گذشته را در ذهن خود مرور کنید و سعی بر منطقی کردن آنها داشته باشید، مطمئن باشید که کار به جایی نخواهید برد. شما باید از یک رابطه فقط دریافت احساسی داشته باشید. نامه ای بفرستید، تلفن بزنید، و از همه اینها بهتر رو در رو با شخص مورد نظر صحبت کنید. به خاطر داشته باشید که بخشش و عشق در قلب شما زندگی می کند نه در سرتان.

3- از تمرین تصویری استفاده کنید

بر روی یک تکه کاغذ بنویسید: "من خوشحالم از اینکه مالک ......هستم." و رابطه ای که آرزویش را می کنید برای خود توصیف نمایید. سعی کنید احساسات، و آرزوهایی را که دارید، در ذهن خود به تصویر بکشید و البته نه فقط در مورد شریک زندگی، بلکه به طور کلی در مورد رابطه تان. در آن سمت کاغذ هم بنویسید: "مطمئن هستم که به تمام خواست هایم می رسم، به این دلیل که...." و بعد هم تمام حقایق موجود پیرامون آن مطلب را برای خود به رشته تحریر درآورید. این کاغذ را به کسی نشان ندهید، اما آنرا در دسترس نگه دارید و به طور مکرر به آن نگاه بیندازید.

4- باورکنید که جذب جنس مخالف یکی از طبیعی ترین کارها در سرتاسر دنیاست

اگر برای بدست آوردن چیزی، بیش از اندازه تلاش می کنید، بهتر است کاملاً ریلکس با قضیه برخورد کنید؛ چراکه طبیعت آنچه را که لازم است، انجام می دهد!

5- همان طور رفتار کنید که انتظار دارید دیگری با شما رفتار کند

در خودتان همان صفاتی را که دوست دارید شریکتان داشته باشد، پرورش دهید و برای ارتقای آنها از هیچ تلاشی مضایقه نکنید: کلاس، آماده سازی، تراپی، رشد معنوی، رژیم، ورزش و غیره.

6- اگر کاری که انجام می دهید نتیجه بخش نیست موارد دیگر را امتحان کنید

خود را از مرزهایی که در سرتاسر خود کشیده اید، رها سازید. اگر برای مدت زمان بسار زیادی است که با آدم ها متفاوت قرار ملاقات می گذارید، اما به نتیجه دلخواه دست پیدا نمی کنید، به خودتان مدتی فرصت بدهید تا بتوانید راحت تر با مسائل برخورد کنید. اگر جزء افرادی هستید که بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانند، بهتر است کمی به بیرون بروید، و یا به کانون های همسریابی ملحق شوید.

7- به سکس با همسرتان به عنوان یک امر مقدس نگاه کنید

چون همین طور هم هست. سکس نشانه مقدسی از عشق حقیقی و سرسپردگی شما، هم نسبت به خودتان و هم نسبت به شریک زندگیتان می باشد. یک رابطه موفق جنسی می تواند یک ارتباط ضعیف را حتی تا 3 سال نیز برقرار نگه دارد. شما که دوست ندارید پس به پایان رسیدن دورانتان مجبور شوید جلوی آینه، سیگار دود کنید؟

8- اصوات درونی خود را که موجب تخریب رابطه می شوند، کنترل کنید

وقت بگذارید و با صدای درونتی تان در مورد وقایع گذشته، ترس ها، ناراحتی ها، نگرانی ها، آسیب ها، و زخم ها صحبت می کند. با انجام این کار به طور حتم به نتیجه دلخواه خواهید رسید.

9- سعی کنید برای شخص منحصر بفردی که وارد زندگیتان می شود ارزش و احترام قائل باشید

آن خانم و یا آقای مورد نظر در حال حاضر مشغول زندگی شخصی خود هستند. باید برای آنها انرژی بفرستید تا آنها را پذیرای زندگی مشترک سازید.

10- با روی باز از دیدگاههای جدید استقبال کنید

کتاب هایی از قبیل آنچه در این قسمت به آن اشاره می شود را مطالعه کنید: کتاب آمادگی برای انجام کارهای شخصی، نوشته دکتر پاتریشیا آلن؛ چگونه مجرد نمانیم، نوشته نیتا تاکر؛ سکس ، عشق ، شیفتگی: چگونه می توانم تشخیص دهم؟ نوشته ری ای شرت. حتی اگر با تمام مطالب داخل کتاب موافق نبودید سعی کنید به تدریج دید خود را نسبت به مسائل مختلف تغییر دهید.

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:2 توسط آرمین| |

 

من ندانم که کيم

من ندانم که چيم

من ققط مي دانم

که تويي شاه بيت

غزل زندگيم

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:46 توسط آرمین| |

 آسمون

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:46 توسط آرمین| |

کاش

کاش مي دانستم دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرد. اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند ؟ چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ بي  تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه  باراني است بي تو من درختي خشکيده در پاييزم

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:44 توسط آرمین| |

بيهوده 

بيهوده بود فکر مرا برگزيدنت

حالا منم و غصه ي از من بريدنت

اي سيب سرخ عشق که دستان کال من هرگزنميرسدبه بلنداي چيدنت!

اي کاش هيچ وقت نمي ديدمت ولي حالا چگونه سر بکنم با نديدنت؟

اي شعرعاشقانه ي من بي حضوراو ، آمدچه زود وقت به پايان رسيدنت!

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:44 توسط آرمین| |

Click Here For Join VandaClick 

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:22 توسط آرمین| |

Click Here For Join VandaClick 

نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:21 توسط آرمین| |

سلام امروز اومدم درباره فریدون بگم

آرزوی فتح الله فروغی بر آورده شد. می گویند آنقدر خوشحال شد که به خواندن شعر پرداخت، تار نواخت و روز بعد به نراق تلگراف زد که: فرزند به دنیا آمد. پسر است و نامش فرهاد.روز بعد پاسخ پدربزرگ از نراق رسید که بعد از تبریک تولد نوزاد نوشته بود نام فرزند فریدون بگذارید. بی آنکه بداند نوه اش یکی از ماندگارترین نام های موسیقی مدرن ایران خواهد شد. از دوران کودکی فریدون اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.دانسته های ما از فروغی بیشتر به دوران نوجوانی او و بعد از آن برمی گردد. ورود به دبیرستان مجال بیشتری برای تحقق علایقش به او داد. فریدون در سال 1341 به تحصیل در دبیرستان فخر رازی(خیابان رامسر فعلی)...

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 0:0 توسط آرمین| |

زيبا

اگر هر برگ موقع فرو افتادن فرياد مي کشيد پاييز غير قابل تحمل بود !!!!! انچه زيباست عزيز نيست..انچه عزيز است زيباست

نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 21:21 توسط آرمین| |

تنها

۱)متنفر نشو حتي از اون کسي که دوستش داشتي ولي حالا نداري    

 2) بسيار بخند حتي براي کسي که در بغلش گريه کردي

 3) هميشه لبخند بزن حتي به کسي که ازش متنفري

 4) نگران نباش حتي اگر ديدي دست رفيقت تو دست ديگريه

 5) از ديگران کم انتظار داشته باش

6) ساده زندگي کن

 7) دوست خوبي داشته باش چون تنها دوسته که برات ميمونه

نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 21:12 توسط آرمین| |

 

نمیدونم کی میشه ولی تصویرش همش جلوی چشمامه

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 20:21 توسط آرمین| |

 چون

عاشق بودن خیلی خوبه اما عاشق موندن خیلی بهتره چون لذتش بیشتره

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 19:56 توسط آرمین| |

چرا

نميدانم چرا دوست داشتن در قلب احساس مي شود قلبي که کارش به جريان در اوردن خون است نه احساس حقايق.

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 19:51 توسط آرمین| |

مرداب

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 0:35 توسط آرمین| |

امشب

امشب را خوب به یاد خواهم داشت، چون امشب تنها شبی است که، آن چه را که در رویاهای خود می پروردم، نوشتم. حرف هایی از جنس التماس، حرف هایی هم رنگ ترس. این ها را فقط تو شنیده ای و فقط تو. اما نمی دانم چرا مشتاقم. مشتاقم تا وقتی که جان دارم، باز هم همان حرف ها را تکرار کنم

نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 0:33 توسط آرمین| |

چقدر سخته

چقدر سخته برای رها شدن از تنهایی باهاش دوست بشی و اون بجای با تو بودن٬ تو رو با بی کسی هات تنها بذاره چقدر سخته برای بدست آوردنش فال حافظ بگیری و بد بیاد و اون قدرفال بگیری تا خوب بیاد چقدر سخته همه به تو وعشق پاک تو قبطه بخورن اما تو عشقت وبرای اونی بذاری که مثل غریبه ها باهات رفتار می کنه و از دیدنت طفره میره نیرنگ بود رویا بود دشمن ما بین ما بود ازما بود

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 20:52 توسط آرمین| |

دنيا را بد ساخته اند

دكتر شريعتي: دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين چرا؟

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 20:49 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.