تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 11:34 توسط آرمین| |

یک سوال

اگه فقط ۶۰ثانیه فرصت داشته باشی با زیدت یا عشقت برای

 اخرین دفعه حرف بزنی بهش چی میگی یا ازش چی میخوای

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 22:15 توسط آرمین| |

نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 22:7 توسط آرمین| |

 

یک نفر...

یک جایی...

تمام رویاهایش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هرگاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یک نفر...

یک جایی...

در حال فکر کردن به توست.

 

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:39 توسط آرمین| |

Image hosting by TinyPic

دلتنگی هایم را نمی دانی 

 دلم خيلي گرفته . از همه چيز و همه کس بدم مياد . حوصله هيچ کس رو ندارم . دلم نمي خواد هيچ کسي رو ببينم . هيچ انگيزه اي براي زندگيم ندارم . اون کسي رو که عاشقانه دوستش دارم ، دارم کم کم از دست مي دمش

 من ديگه طاقت ندارم . توي اين شرايط تو بايد مي موندي من به تو احتياج داشتم . حالا که من تنهام و به تو احتياج دارم تو رفتي . حالا که مي خوام تسکين دلم باشي تو رفتي

هرگز هیچ حسرتی در دنیا اینچنین یکجا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد!!!

با تمام وجودم فریاد می زنم: چه کسی می داند که چه تنهاست دلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی تو هم نمی دونی!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:36 توسط آرمین| |

شاید کسی شبا برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه. 

 

شاید کسی زمانی که تو رو می بینه دستاش یخ می زنه

تپش قلبش

 مرتب بیش تر می شه

 

شاید کسی شبا برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه. 

مطمئن باش یه کسی هست که شبا به خاطر تو در دریایی از اشک می خوابه

ولی تو اون رو نمی یبنی.

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:33 توسط آرمین| |

 

آرزوی محال

ای کاش یک لحظه ، تنها یک لحظه

هنگامی که چشمانم می بارد و دستانم به سردی یخ می شود

و تمام وجودم را تنها بودن می گیرد

ای کاش یک لحظه ،تنها یک لحظه خورشید چشمانت طلوع می کرد.

ای کاش یک لحظه هنگامی که نگاهم بدنبال تو بود و تپش قلبم تمام وجودم را می لرزاند

برای یک لحظه می دانستی که محتاج توام.

ای کاش می توانستم یک لحظه قلبت را تسخیر کنم

و برای تصاحب تو بار دیگر چشمانم می بارید نه برای دیدنت بلکه برای داشتنت.

چه آرزوی محالی است داشتن تو.

 

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:31 توسط آرمین| |

لحظه در لحظه 

به تو عادت کرده بودم

                                  ای به من نزدیکترازمن

ای حضورم از تو تازه

                                  ای نگاهم  از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

                                  مثل گلبرگی به  شـــبنم

مثل عاشقی به غربت

                                  مثل مجروحی به مرحم

 

 

لحظه درلحظه عذابه        لحظه های منِ بی تو

 

تجربه کــردن مرگـه         زند گـی کردن بی تو

 

 

من که در گریزم از من

                                  به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گریه شب

                                  به تو هجرت کرده بودم

با گل و سنگ وستاره

                                  از توصحبت کرده بودم

خلوت خاطره هام رو

                                  با تو قسمت کرده بودم

 

 

لحظه درلحظه عذابه        لحظه های منِ بی تو

 

تجربه کــردن مرگـه        زند گــی کردن بی تو

 

 

خونه لبریز سکوته

                                 خونه از خاطره خالی

من پر از میل زوالم

                                 عشقه من تو در چه حالی

 

                                عشقه من تو در چه حالی

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:16 توسط آرمین| |

ميگن عاشق شدن خيلی آسونه اما عاشق موندن سخته...سعی ميکنم دوست

داشته باشم تا عاشق بمونم ...چاره ديگه ای ندارم.. ميدونی؟؟ ميخوام بدونی که خیلی برام

 

نیاز

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 22:13 توسط آرمین| |

کاش گذشتن از بعضی چيزا به آسونی گفتنش باشه 
فراموش کردنه بعضی حرفا سخت تر از لحظه ی شنيدنشه ! 
چرا فکر ميکنی ميشه راحت از خيلی چيزا گذشت ؟
من نمی خوام سکوت من آجرای همون ديواری باشه که بين منو تو فاصله بندازه 
آگه حرف نمی زنم .. اگه نمی گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و نگاه ..
فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم .. 
ميترسم تو خسته بشی از دلتنگيام ..
 

            

نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 22:10 توسط آرمین| |

شکوه لحظه های من فقط به تو رسیدنه

تموم ترس وحشتم تنها تو رو ندیدنه

همش می پرسم از خودم کاش منوتنها نمی ذاشت

یا الاقل بهم میگفت منو یه گوشه نمی کاشت

اون می دونست که عاشقی فقط دوای دردمه

گواه عشق پاک من ترانه های در همه

رفت ومنو تنها گذاشت با کوله بار خستگی

حلا فقط من موندم یه عالم دلبستگی

نمی تونم دل بکنم نمی تونم رهاش کنم

تو راه عشق یه دل دارم می خوام اونم فداش کنم

نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 17:14 توسط آرمین| |

اين ديگه آخرشه

سلام.آقا ما اومديم يه ابتکاري کرديم و يه مصاحبه خيالي با سياوش قميشي ترتيب داديم.پيشنهاد مي کنم که حتما بخونيد.
- سلام آقاي قميشي.
* سلام.
- لطفا خودتونوکامل معرفي کنيد.
* من همونم که هميشه غم و غصش بي شماره، اوني که تنها ترينه، حتي سايه هم نداره
- چند سال سن داريد؟
*مبر ز موي سپيدم، گمان به عمر دراز،جوان به حادثه اي پير مي شود گاهي.
- زندگي براي شما در غربت چگونه است؟
* دل هيچکي مثل من غربت اينجا رو نداره، ديگه حرفهاي علاقه همه مردن تو دلم.
-اوقات فراغت خودتونو بيشتر چه جوري مي گذرونيد؟
* روي سکوي کنار پنجره ،همه شب جاي منه. چند ورق کاغذ و يک دونه قلم، هميشه يار منه.
- نظرتون درباره ايران و بازگشت به ايران چيه؟
* مگه ميشه، مگه ميشه، مگه ميشه ترک وطن کرد؟ توي غربت عمري رو سرکرد؟
-نظرتون راجع به مردم واطرافيانتون در آمريکا چيه؟
* چه مي دونن به چي ميگن، ستاره چه مي دونن دنيا کيا بهاره، چه مي دونن عاشق ميشه چه آسون، پرنده توي بارون
-اقاي قميشي اگه ميشه زندگي رو براي ما تعريف کنيد.
* اي بابا!چه سوالهاي سختي مي پرسيد.
- اگه ميشه جواب بديد.
* زندگي يعني چکيدن، همچو شمع از گرمي عشق، زندگي يعني لطافت، گم شدن در نرمي عشق.
- اگه ميشه عشق و عاشقي رو هم تعريف کنيد.
*و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.
- و محبت رو!
*غريبه توي غربت، نگي چي شد محبت، بگي مي گن ديوونست، حرفاش چه بچه گونست.
-سياوش جان تو غربت چه چيز هايي رو ياد گرفتيد؟
*يادمون دادن که اينجا، زندگي رو سخت نگيريم. از غم ويروني تو، روزي صد دفعه نميريم. يادمون دادن که ياد، سوختن خونه نيفتيم، خواب بود هرچي که ديديم، باد بود هر چي شنفتيم.
-در زندگي چند بار عاشق شديد؟يا بهتر بگم تا حالا عاشق شديد؟
* باور ما نمي شود، در سر ما نمي رود، از گذر سينه ما، يار دگر گذر کند.
- پس توي غربت يارو ياور شما کيه؟
*با هر که سخن گفتم، در خود گره اي گم بود، چون کرم شبان تابان، مي تابي و مي تابم. بر هر که نظر کردم، گريان و پريشان بود. چون ابر سبک باران، مي باري و مي بارم.
-اقاي قميشي نظرتون در مورد ايرون و ايروني چيه؟
*ايروني ساقه و برگ و ريشه، ساقه از ريشه جدا نميشه.................ايروني برقراره هميشه، هيچکي مثل ايروني نميشه.
- بهترين البومتون؟
*حادثه عزيز من، تنها تو موندني شدي، بين همه ترانه هام، تنها تو خوندني شدي.
- قصد داريد تا کي به کارتون ادامه بديد؟
*من آخرين رهگذرم، تو اين خيابون بلند. دير اومدم که زود برم، دل به صداي من نبند.
-يک نصيحت براي طرفداراتون...؟
*مگذار که ياد مارا، طعم تلخ اين حقيقت ببرد. اين حقيقت است که از دل برود، هر آنکه از ديده رود.
- و اما حرف آخر؟
*الهي دل خوشي باشه پناهت، گل هاي رازقي تن پوش راهت، الهي خوش خبر باشه قناري، بخون تا خروس خون چشم به راهت.
.........

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت 17:37 توسط آرمین| |

50 روش مؤثر براي ابراز عشق

آيا شما نسبت به خانوادهء خود ابراز عشق مي كنيد؟ بسياري از مردم نمي دانند چگونه به همسر و فرزندان خود ابراز علاقه كنند و محبت خود را نشان دهند. در اين مقاله 50 روش مؤثر براي ابراز عشق بيان شده است!

يك شاخه گل به خانه بياوريد و آن را روي تخت فرزندتان بگذاريد.
عكس بزرگي از خانواده خود قاب كرده و آن را روي ميز كار يا كنار ميز كودك يا همسر يا پدرو مادرتان قرار دهيد.
در سالگرد ازدواجتان غذاي مورد علاقه همسرتان را درست كرده و آن را به بهترين شكل تزئين كنيد.
يك روز از سر كار زود به منزل بيائيد و فرزندتان را بعد از مدرسه به پارك ببريد.
هنگامي كه فرزندتان مي خواهد با دوستش به خريد برود به او پول اضافي دهيد.
بليطي براي كودك يا همه خانواده تان جهت رفتن به سينما يا كنسرت تهيه كنيد.
شبي بدون تلويزيون، وقت خود را به بازي با فرزندان و صحبت با همسرتان بگذرانيد.
با فرزندتان نهار را به پارك يا يك فضاي زيبا ببريد و در آنجا با هم صرف كنيد.
يك روز كه اهميت ويژه اي براي فرزندتان دارد(مانند روزي كه كارنامه اي پر از نمرات درخشان دريافت كرده) او را براي صرف غذا به رستوران دعوت كنيد.
كارهاي هنري فرزندتان را قاب كرده و آن را در دفتر كار يا خانه در معرض نمايش قرار دهيد.
مجله مورد علاقه او را خريده يا سفارش دهيد و يا يك اشتراك غير منتظره براي او فراهم آوريد.
شامي در كنار نور شمع با خانواده خود صرف كنيد.
فيلمي را كه همه افراد خانواده دوست دارند تهيه كرده و در بعد از ظهري آرام آن را به اتفاق تماشا كنيد.
برخي برنامه هاي جذابتر تلويزيون را انتخاب كرده، سعي كنيد از آن در كنار هم لذت ببريد و درباره آن گفتگو كنيد.
فرزند، همسر يا پدر و مادر خود را براي ديدن يك فيلم به بيرون دعوت كنيد.
كتاب مورد علاقه خانواده تان را كه فكر مي كنيد از آن لذت مي برند به آنها هديه دهيد. يا به كتابخانه برويد و كتابي را كه هر دوي شما از خواندن آن لذت مي بريد مطالعه كنيد.
گهگاه كاري را كه بر عهده فرزند يا همسرتان است(مانند واكس زدن) قبول كرده و انجام دهيد.
هنگام خريد، حداقل 15 دقيقه از وقت خود را به بازيهاي كامپيوتري با فرزند خود اختصاص دهيد.
داوطلب انجام برخي از مسئوليت هايي كه فرزند شما در قبال خانواده دارد بشويد.
افكار، موضوعهاي قابل توجه، و احساس هاي خود را با خانواده خود در ميان بگذاريد.
اگر شما تمام مدت كار مي كنيد، آخر هفته خانواده خود را سورپرايز كنيد.
كارهاي متنوع و جالبي مانند شيريني پزي يا بازي فوتبال با فرزندتان در خانه انجام دهيد، تا آنها را خوشحال كرده باشيد.
هنگام خواب كودك خود را همراهي كرده و براي او كتاب بخوانيد يا با او صحبت كنيد و در آخر او را به گرمي در آغوش بگيريد.
شبي از بيرون شام بخريد تا يك شب بدون آشپزي را براي همسرتان داشته باشيد.
اتاق خود را قبل از اينكه كسي به شما بگويد مرتب كنيد.
هر روز صبح و هر شب قبل از خواب خانواده خود رابه گرمي در آغوش بگيريد.
قبل از اينكه فرزندتان بخواهد به او پيشنهاد كنيد كه دوستش را به خانه دعوت كند.
با فرزند يا همسر خود براي راه رفتن يا دوچرخه سواري به بيرون برويد.
قسمتي از حقوق خود را به فرزند خود بدهيد، تا آن را پس انداز كند.
كارتهاي كوچك يا جملات محبت آميزي روي برگه هاي كوچك بنويسيد و آنها را در جيب لباس يا كيف دستي او قرار دهيد.
از بيان جملات دستوري بپرهيزيد.
هر روز براي فرزند خود كتابهاي داستان يا مجله هاي مورد علاقه او را بخوانيد و اجازه دهيد روي پاي شما دراز بكشد و با اين كار صميميت خود را با شما حفظ كند .
فرزند خود را به مكان هاي مورد علاقه اش مثل: نمايشگاه، مغازه كارت پستال، شهر بازي و يا كتابخانه ببريد.
براي كودك خود كتابهاي داستان را با صداي بلند بخوانيد ، حتي اگر او خودش مي تواند بخواند.
نظر اعضاي خانواده را در مورد اتفاقهايي كه برايتان مي افتد بپرسيد.
براي ابراز عشق نسبت به خانواده، آنها را از كاري كه مشغولش هستند فراخوانيد و به آنها بگوئيد: "دوستت دارم".
قسمتهاي جذاب روزنامه و مطالبي كه مورد علاقه همه شماست هر روز در كنار هم بخوانيد.
سعي كنيد سرگرمي هاي مورد علاقه اعضاي خانواده را بشناسيد و آنها را درك كنيد.
لباسها وجواهراتي كه فرزند شما آرزوي داشتن آن را دارد به او قرض دهيد.
يك روز فرزندتان را همراه خود به محل كار ببريد.
به دخترتان (كه بزرگ شده) يا مادر خود لوازم آرايشي و تزئيني خود را بدهيد.
مهارتهايي مانند: آشپزي، دوخت و دوز ،اسكيت بازي، بازيهاي كامپيوتري يا نوا ختن موسيقي را به كودك خود آموزش دهيد.
باغچه اي كوچك را با هم درست كنيد.
با اظهار علاقه نسبت به كلكسيون هاي اعضاي خانواده، به آنها چيزهايي را نگهداري مي كنند هديه دهيد. مثل تمبر.
فرزند و همسرتان را به انجام كارهاي انديشمندانه تشويق كنيد واجازه دهيد كه آنها بدانند كه شما براي كارهايشان ارزش قائليد.
فقط براي اينكه لحظات را در كنار خانواده خود بگذرانيد كاري مانند خريد از فروشگاه را به كارهاي روزانه خود بيفزائيد.
تاريخهايي را كه براي اعضاي خانواده مهم است مثل رويدادهاي مهم يا پيشرفت هايي كه در كارها داشته اند به خاطر داشته باشيد.
الگوئي از عشق و محبت براي خانواده خود باشيد.
اجازه دهيد كه خانواده تان بدانند آنچه كه هنگام دعوا و عصبانيت مي گويند براي شما مهم نيست. بگذاريد بدانند كه شما آنها را براي هميشه دوست خواهيد داشت.
بگوئيد: "دوستت دارم".

نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت 17:35 توسط آرمین| |

دختر آزاری
۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید

۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید

۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید

۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید

۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود

۹- اشتباهات لغوی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید

۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید

۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید

۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه

۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید

۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه)
نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت 23:29 توسط آرمین| |

چگونه در اولين قرار ملاقات بيشترين تاثير را بگذاريم؟

گذاشتن تاثیری خوب در اولین قرار ملاقات برای ایحاد رابطه
بـا دیـگران بسـیار مهم است. در مسائل کاری، تاثیر گذاری
در اولـیـن قـــرار مـلاقـات بـرای ایـجـاد و بـرقـراری شـراکـت و
رابطه ای سودمند و بادوام ضروری است.

 

شــاید طرف مقابل قصد کار کردن با شما را نداشته باشد،
امـا شما باز باید همه ی سعیتان را در جلب نظر او بکنید و
خـود را بـهـتـرین جـلـوه دهـید. به هر طریقی که باشد، چه
رو در رو، چـه پـشت تلفن، چه در نامه یا ایمیل، باید تلاش
کـنید که هر آنچه در چنته دارید را بیرون بریزید تا فرد مقابل
مجذوب شود.

 

همه مـا مـمـکن است با افرادی روبه رو شویم که در همان
بـرخـورد اول مـــجذوب شـده و دوست داشته باشیم آنها را
بهتر بشناسیم یا با آنها وارد کار شویم. اکثر اوقات این افراد
ا ز یکسری قانون های اصلی پیروی می کنند که باعث می شود بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابلشان بگذارند. در اینجا 6 نکته ی اصلی و مهم در این زمینه را برایتان آورده ایم.

 

 

1-  خوب لباس بپوشید
البته درست است که این روزها لباس پوشیدن در محل کار بسیار راحت شده است، اما برای گذاشتن تاثیر، باید روی لباس پوشیدنتان دقت ویژه داشته باشید. لباستان را باید با تناسب محلی که می روید و افرادی که با آنها ملاقات دارید انتخاب کنید. لازم نیست حتما‌ً از لباسهای گران و مارک دار استفاده کنید، اما حفظ تمیزی و مرتب بودن لباس مهم است.

 

2-  واضح صحبت کنید
هنگام صحبت کردن با فرد مقابل، سعی کنید تا می توانید کامل و مشخص حرف بزنید. ملاقات با فردی که حرف هایش را نفهمید، غیرقابل تحمل خواهد بود.

آهنگ صدایتان ملایم ولی قابل فهم باشد. از درست و کامل تلفظ کردن کلمات واهمه نداشته باشید. سعی کنید تا آنجا که می توانید با گرامری صحیح صحبت کرده و از صحبت کرده به زبان عامیانه جداً بپرهیزید. همیشه مودب و باوقار باشید.

 

3- اسم طرف مقابل را به کرات استفاده کنید
حتماً برایتان اتفاق افتاده است. اگر کسی هنگام مکالمه اسمتان را مرتباً استفاده کند، شما احساس صمیمانه تری خواهید داشت. این کار نشان می دهد که شما حتی از اولین برخورد به فرد مقابل آنقدر توجه داشته اید که اسمشان را حفظ کنید.

 

4-  کمی هم شوخی کنید
شوخ طبعی اگر بجا و درسیت استفاده شود، بسیار خوب است. یک لطیفه یا خاطره بامزه خیلی سریع می تواند محیط را دوستانه تر کرده و جو خوبی ایجاد کند. متاسفانه، اگر مراقب نباشید و لطیفه ی بجا و مناسبی را انتخاب نکنید، همه چیز برعکس خواهد شد. به همین دلیل توصیه می کنم که برای جلسه ی اول از تعریف لطیفه اجتناب کنید. می توانید به جای آن مطلب یا خاطره ای جالب تعریف کنید.

 

5-  شنونده خوبی باشید
یک شنونده خوب بودن آنقدرها هم که همه تصور می کنند سخت نیست. در هنگام گفتگو با کسی، همه تلاشتان را بکنید که او متوجه شود که حرفهایش را فهمیده و خوب به او گوش می کنید.

هر از چند گاهی می توانید سرتان را به علامت تایید تکان داده یا از عبارات "می فهمم، درست است یا..." استفاده کنید. راه دیگری که باعث خواهد شد او مطمئن شود که حرف هایش را گوش داده اید این است که از او سوال بپرسید.

نکته ی بسیار مهم دیگر این است که هیچگاه وسط حرف طرف مقابلتان نپرید. این کار بسیار گستاخانه بوده و از ادب به دور است.

 

6-  بگذارید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد
یکی دیگر از نکات مهمی که باید به آن توجه داشته باشید این است که هیچوقت خودتان را در راس توجه قرار ندهید. اجازه بدهید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد. بدترین اشتباهی که ممکن است مرتکب شوید این است که یکسره در مورد خودتان صحبت کنید. با این کار فرد مقابل تصور خواهد کرد که آدم خودخواهی هستید.

از طرفتان بخواهید که در مورد خود بیشتر صحبت کند. با اینکار باعث خواهید شد طرفتان بفهمد که به او توجه دارید و هم اینکه مطالب بیشتری درمورد او خواهید فهمید که در آینده به دردتان می خورد.

نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 22:2 توسط آرمین| |

من سال سوم راهنمایی بودم
 
داستان از اونجا شروع میشه که من سال سوم راهنمایی بودم که در عروسی پسر عمه ام یکی از دختر های فامیل بد جوری منو شیفته خودش کرد آخه من تا اون روز اصلا ندیده بودمش هر چند نسبت فامیلی نزدیکی هم داشتیم اما چون ما در تهران زندگی می کردیم و اونا در شهرستان و همین دوری و نداشتن رفت و آمد باعث شده بود ما تا اونروز همدیگرو نبینیم
عروسی تموم شد و ما به تهران برگشتیم الان که فکر میکنم می بینم عاشق شدن یه پسره ۱۵ساله چقدر احمقانه و بی معنیه ولی من عاشق شده بودم شاید باور نکنید من تا ۲سال بعد نتونستم پروانه را ببینم به خاطر همون مسائل دور بودنمان از هم ولی در تمام این دو سال با یاد اون زندگی میکردم و با اینکه چند بار بیشتر ندیده بودمش ولی عاشقانه می پرستیدمش و تو این دو سال کارم زنگ زدن به خونشون و شنیدن صداش بود بدون اینکه بخوام باهاش حرف بزنم البته چند بار سعی کردم باهاش سر صحبت و باز کنم ولی اون با من حرف نمی زد
اون تو زیبایی واقعا چیزی کم نداشت این را همه تو آشنا و فامیل تائید میکردند و هیچ شکی هم تو خوشگلی ،خوش اندامی و... اون وجود نداشت ولی از قدیم گفتند : در دل زیبا رویان جهان رحم نیست پس چاره ای هم جز رها کردنشان نیست روزها گذشت تا روزی که ۲ سال آرزوش را داشتم فرا رسید داشتم بعد از ۲ سال اونو تو عروسی دایی ام دوباره میدیدم وقتی دیدمش باورم نمیشد اون ازونی هم که فکرشو میکردم خوشگل تر شده بود حالا من سال دوم دبیرستان بودم وبعد از عروسی با آمار هایی که ازش گرفتم فکر می کردم دیگه همه چیز تموم شده و باهاش راحت دوست میشم وقتی اومدم تهران یک هفته طول کشید تا باهاش دوست شدم اصلا راضی نمیشد باهام دوست بشه میگفت شرایطشو نداره و اهل این کارا هم نیست ولی چون از نگاهش فهمیده بودم دوستم داره دیگه ول کنش نبودم تا اینکه مسئله ازدواج را پیش کشیدم و ما با هم قرار ازدواج گذاشتیم و دوستی ما با هم شروع شد البته هدف من هم از اول همین بود و حالا من خوشبخت ترین آدم دنیا بودم یادمه بعد از دوستیمون طبق قرارمون من باید سه ماه یکبار بهش زنگ میزدم و اکثرا هم به خاطر محدودیت های اون توی خونه بیشتر از ۱ الی ۲ بار در ماه نمی تونستیم با هم حرف بزنیم ولی هردومون راضی بودیم اون ۵ تا برادر داشت که بد جوری روش تعصب داشتن و کنترلش میکردن البته اگه منم اونجور خواهر زیبایی داشتم شاید ازونا هم تعصبی تر میشدم ما نمی تونستین همدیگرو ببینیم چون اون مثله من در تهران نبود شاید خیلی سخت باشه که تو این زمونه که دختر پسرا تو ملا عام دیگه هر کاری دلشون می خوان انجام می دهند من نمی تونستم با پروانه حتی بیرون برم ولی اینقدر عاشقش بودم که اصلا به این جور چیزها اهمیتی نمی دادم البته اصلیتشون تهرانی بود ولی به خاطر کار پدرش که شهرستان کارخونه داشت اونجا زندگی می کردند و فقط توی مراسم عروسی یا جشن های خانوادگی همدیگرو را میدیدم یواش یواش خانواده من موضوع را فهمیدند و مادرم بد جوری مخالف بود ولی پدرم بیشتر مشوقم بود
دیگه تو فامیل اکثر جوان ها و خانواده ها به جز خانواده پروانه از رابطه ما خبر داشتند و حسابی تابلو بودیم من به عشق اون بهترین روزهای عمرمو به پاش گذاشتم ولی با همه این حرفا با اینکه پسر تا حدودی خوب و خوش تیپ و.. بودم و دوست بودن با دخترا برام آسون بود حتی برام پیش میومد که دخترا تا در خونه دنبالم بودند تا باهام دوست بشن بدون اینکه پروانه متوجه بشه میتونستم باهاشون دوست بشم ولی پروانه را از ته دل دوست داشتم و حاضر نبودم بهش خیانت بکنم و با کسی دوست بشم چون عاشقش بودم مثله خیلیا دنبال سکس و ... با اون نبودم و گرنه از این جور دختر ها دوروبرم زیاد بود چون عشق مثله ساعت شني ميمونه همزمان که قلبتو پر ميکنه مغزتو هم خالي ميکنه البته از حقم نگذریم اونم به خاطر سنش و زیبایی اش در اون چند سال کلی خواستگارای ریز و درشت را به خاطر من یا شایدم به خاطر یکی دیگه رد کرد که حتی پسر عمه ام جزو اون لیست خواستگارا بود
من دیپلم گرفتم و به خاطر رشته ام وجامه عمل پوشاندن به آرزوی پدر و مادرم و ورود به دانشگاه برای کنکور آماده میشدم آخه توی خانواده پدرم همه تحصیلاتشون بالای لیسانس بود و من هم نباید از این قاعده مستثنی میشدم البته پروانه می گفت اون با این مسئله مشکلی نداره و تازه استقبال هم میکرد ولی بعدا اینو یه بهونه کرد تا اینکه تو یه مراسم که پروانه و خانوادش هم بودند پدرم وقتی شدت علاقه مارا به هم دید به من قول داد اگه دانشگاه سراسری قبول بشم دست دختررو بذاره توی دستم منم کل یک سال کنکورمو مثله خر درس خوندم به امید رسیدن به پروانه،تا حدی که کارم به دارو و افسردگی ... کشید کنکور را دادم ولی اون چیزی که میخواستم در دانشگاه سراسری قبول نشدم و به اصفهان رفتم تا در دانشگاهه آزاد مهندسی برق بخونم ولی انگار پروانه منتظر همین روز بود قبل از رفتن به اصفهان گفت بپا دخترا تو دانشگاه گولت نزنند ولی من که به خودم اعتماد داشتم جدی نگرفتم ولی اون جدی گرفت آخه اون حتی نتونسته بود دیپلمشو بگیره فکر میکرد من دیگه با لیسانس اون را در شان خودم نمی دونم و باهاش ازدواج نمی کنم ولی من اصلا به این مسئله فکر نمیکردم و در واقع ارزش پروانه برام خیلی بیشتر از این حرفا بود هر چند این اواخر داشتم راضیش میکردم کنکور زبان بده ولی اون همه چیزو خراب کرد یه روز که بهش زنگ زدم گفت پدر مادرم به یکی از خواستگارام که دفعه سومشه میاد جواب مثبت دادند یادمه از این خواستگارا زیاد داشت که معروف ترینشون پسر خالش بود با بیش از ۱۰ بار خواستگاری. یادمه اولین بار که این جوری براش خواستگار اومد از ناراحتی تا سه روز که مسئله حل شد غذا نخوردم همیشه از این روز می ترسیدم که دیگه تو رد کردن خواستگارا زورش به بابا مامانش نرسه و این دفعه این اتفاق افتاد البته بعدا فهمیدم که خودش راضی بوده قرار شد بعد از اینکه طرفو رد کرد به من خبر بده ولی ازش خبری نشد و من فهمیدم که حتما ماجرا جدیه اون موقع ماه رمضون بود من که اصلا از ۳۰ روز ماه رمضون یه روزشم روزه نمی گرفتم شروع کردم به روزه گرفتن و دعا و نظر و اینا واسه من که ادم چندان مقیدی به مسائل مذهبی نبودم خیلی عجیب بود و همه تعجب کرده بودند کارم گریه و فکر کردن به این بود که اشتباهم کجا بوده ولی همه این کارا بی نتیجه بود شاید قسمت من و پروانه نبود که ماله هم باشیم تا دو هفته با هم دعوا داشتیم پروانه خیلی رک به من گفت که دیگه باید بی خیالش بشوم و ماجرای ازدواجش جدیه و اون اختلاف سنی را چون من ۱ سال ازش کوچیک تر بودم و دانشگاه را بهانه کرده بود و میگفت که خودش واسه زندگیش تصمیم نمی گیره و مجبورش کردن که با این پسره که اصلا هم دوستش هم نداره ازدواج کنه من هم که نمی خواستم به این راحتی ها از دستش بدهم تصمیم گرفتم خانوادمو راضی کنم که برام برند خواستگاری پروانه ، ولی انگار یک دفعه همه که تا دیروز در مورد دوستی من و پروانه نظر مثبتی داشتند مخالف ازدواج ما شدند و هیچ کس حاضر نبود کمکم کنه تا اینکه پروانه آب پاکی را رو دستم ریخت و گفت دیگه واسه این کارا خیلی دیر شده و فقط داری خودتو ضایع میکنی چون با پسره نامزد کرده و تهدیدامم جواب نمیداد و میگفت اگه بیشتر اصرار کنم ماجرا رو به برادراش میگه تا ....
چون دیگه تهران و خونمون منو یاده اون می انداخت سعی کردم توی اصفهان بمونم و تا یه مدتی به تهران بر نگردم و اونجا در دانشگاه دوستام و هم خونه ای یام خیلی به من کمک کردند که پروانه را فراموش کنم و هر کدوم راهی را پیشنهاد می کردند و برای من تا اون موقع پیش نیومده بود توی وضعیت به این بدی قرار بگیرم از دست دادن عشقت بعد از ۵ سال و دوری خانواده و......... بد جوری بی خیال زندگی بودم درس نمی خوندم کلاسامو نمی رفتم و سیگار میکشیدم برای من که ۵ سال ورزش حرفه ای می کردم دودی شدن یه فاجعه بود ولی تا یک شب که بد جوری حالم خراب بود میخواستم خود کشی کنم که حرفای هم خونه ایام منو منصرف کرد اصلا باورم نمی شد که من تو این ۲ ماه پروانه را از دست دادم و هنوزم نفس میکشم انگار دارم خواب میبینم و به امید پریدن از خواب و بیداری نشستم تا اون روز خیلی اذیتش کردم حتی تو چت با آیدی دخترانه شماره تلفنشو به کلی پسر دادم و.........
ولی می خواستم هر جور شده ازش انتقام بگیرم خیلی ها منو از این کار منع می کردند ولی اون با این کاراش تمام برنامه های آینده منو به هم ریخت و هیچ امیدی به آینده نداشتم و باید منم به زندگی اون یه ضربه اساسی می زدم البته فکر می کنم کارم از اون دوستایی که انتقام یکی را از یکی دیگه گرفتند بهتر بود چون اون عشق شدیدم حالا به نفرت تبدیل شده بود نقطه ضعفشو خوب بلد بودم اون از بی آبرویی می ترسید واسه همینم بعد از ۲ ماه که بهش زنگ زدم اول جوابمو نداد ولی بعد باهام حرف زد من داشتم صداشو ضبط میکردم و خلاصه بد جوری دعوامون شد حتی به من گفت که هیچ وقت دوستم نداشته و اذیتام بی فایده است و هیچ کس حرفامو در مورد رابطمون باور نمی کنه چون همه بهش اعتماد دارند ولی تا فهمید دارم صداشو ضبط میکنم به التماس افتاد و حتی گفت حاضره که بکشمش ولی اون از اذیت های من و شرایطش جدیدش که میگفت ازش راضی نیست خسته شده بود وگرنه اگه می خواست به خاطر من و عشقمون بمیره حتما این لطف را در حقش می کردم من بعد یک ساعت صحبت برای همیشه با هاش خداحافظی کردم و هر چی که تو دلم بود بهش گفتم تا این حرفا واسم عقده نشه و با اینکه به نظر خودم من مقصر نبودم ازش به خاطر کارام معذرت خواستم ولی اون هیچ وقت حتی ازم معذرت نخواست و در مورد شوهرش می گفت اینقدر زشته که اگه من ببینمش از خنده می میرم حالا حساب کنید پشت سر من چی میگه ؟ اون به همه حرفام گوش داد ولی بازم می گفت که ازدواجش اجباری بوده ولی من بعد از عقدش با خانواده همسرش دیدمش و رضایتو تو چشاش دیدم ولی برای همیشه قلبمو شکست و من دلیله این کارشو نفهمیدم و صداشو که قرار بود واسه بابا و داداشاش و شوهرش بفرستم به خاطر اینکه پروانه را خیلی دوست داشتم و نمی خواستم زندگی آیندش خراب بشه پاک کردم و براش آرزوی خوشبختی کردم ولی اون .........
حالا یک سال و نیم از اون روز میگذره و دیگه ازش هیچ خبری ندارم حتی نمیدونم که اصلا با پسره ازدواج کرد یا نه؟ و دوستم ندارم ازش خبری داشته باشم چون می دونم این قدر عاشقشم که اگه بدونم طلاق گرفته بازم میرم سراغش به همین خاطر اصلا آمارشو نمی گیرم فکر نمی کنم در شرایطی باشه که این ایمیل را بخونه ولی بازم میگم هیچ کس را اندازه اون دوست نداشتم و دوست نخواهم داشت چون من اعتقاد دارم آدم یه بار به دنیا میاد یه بار عاشق میشه و یه بارم میمیره
الانم که دانشگاهمو یک ساله عوض کردم دور برم پر از دخترای ..است ولی دیگه حس دوست داشتن و عاشقی را پروانه در من کشته شاید خنده دار باشه. ولی من هنوزم که شرایطم واسه دوستی خوبه و دخترای اطرافم منتظر یه اشاره هستند باز هم تنهام و ترجیح دادم با کسی دوست نشم با اینکه تو داستان ها از بی وفایی دختر پسرها به هم زیاد می شنیدم ولی فکر می کردم واسه من از این اتفاق ها نمی افته ولی افتاد بهر حال دیگه یه جورایی آتیش اون عشق تو دلم سرد شده ولی خوشحالم که ازاین اتفاق درس گرفتم تا دیگه اسیر کسی نباشم که تو یه لحظه منو فراموش کرد و فروخت تا خیالش از بابت نترشیدن و بی شوهر موندن راحت بشه و در آینده پخته تر و با تجربه تر باشم و ناراحتم که این شانس رو تو زندگی ام از دست دادم که بتونم کنار کسی که عاشقونه دوستش داشتم تا آخر عمرم زندگی کنم ازاین که داستانم خیلی طول کشید هم معذرت می خواهم منتظر اظهار نظرتون هستم 
نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 13:24 توسط آرمین| |

داستان امروز
 
کسی که ازتون کمک می خواد منتظر جواب های شماست
نمی دونم گفتنش درسته یا نه ولی فکر کنم گفتنش بهتر از نگفتنش باشه اگه بخوام همه قصه مو بگم 3 روز باید وقت بذاریین... من در یه خونواده متوسط و فوق العاده مذهبی زندگی می کردم چیزی که در اون خونواده اصلا وجود نداشت عشق بود ... هنوز باورم نمی شه ... ما چند بچه در کنار هم زندگی می کردیم ولی عشقی به هم نداشتیم یعنی جوری با ما برخورد کرده بودن که جز نفرت و حسادت نسبت به هم احساسی نداشتیم بدتر این بود که ما حتی از مادر هم محبتی نمی دیدیم اون فکر می کرد همین که غذا بپزه برامون کافیه ... هرگز اون روزا و بی تفاوتی های اونو فراموش نمی کنم ..... ما حتی یاد نگرفته بودیم از همدیگه تشکر کنیم ... من خیلی حساس بودم و به این چیزا خیلی اهمیت می دادم و شاید به همین دلیل بود که وقتی با امیر آشنا شدم مثل تشنه ای که در بیابون خشک به چشمه خنک رسیده به محبتاش جواب مثبت دادم خوشبختانه اون هیچ قصد بدی درباره من نداشت ... من شناخت زیادی روش نداشتم همینکه هوامو داشت و بهم محبت میکرد برام کافی بود جوری باهام رفتار می کرد انگار که من یه ملکه هستم و خوب یه بچه کمبود دار مثل من چی می فهمید و وقتی به منزلمون برای خواستگاری اومد من فکر می کردم دیگه از این زندن آزاد شدم ... تازه اونجا بود که فهمیدم هر آدمی خونواده ای هم داره و خونواده اون ... زمین تا آسمون با ما فرق داشتن ... گذشته از تمام تفاوت ها ، از بیخ و بن مخالف ازدواج اون با من بودن ولی من که تازه محبت میدیدم و شاید فکر می کردم دارم محبت می بینم هیچی برام مهم نبود جز اون ... خلاصه بعد از پافشاری های زیاد ... اون و من ما باهم عروسی کردیم ولی چه عروسی ... جز تحقیر و زخم زبون چیزی نشنیدیم هم از اون طرف هم از طرف خوانواده خودم ... ولی فکر می کردم وقتی با اون زیر یه سقف باشیم تمام مسائل حل میشه ... می تونم بگم من به نوعی از خونه فرار کردم ... تا یکسال همه چیز خوب بود ... ولی یه کم که بزرگتر شدم زندگی چنگ و دندون بهم نشون می داد ارتباطمو با همه قطع کرده بودم ما تنها شدیم از زندگی یکنواخت خسته شدم هر روزم مثل روز قبل بود با اینکه کار می کردم ولی از زندگی خسته بودم تا اینکه روزی فهمیدم همسرم معتاده ... ضربه بدی بود ... چیکار می تونستم بکنم ؟ به کی می گفتم ؟ مادر یا خواهر یا خونواده اون ؟ از کی میتونستم کمک بخوام ؟ همه چنان سنگر محکمی در برابر من گرفته بودن که نمی تونستم هیچ فکری بکنم اون هم که میدونست من هیچ کاری نمی تونم بکنم ادامه داد ... بیکار هم شده بود ... من بیشتر و بیشتر افسرده شدم و در خودم فرو رفتم ازش بدم می اومد اونقدر ازش متنفر بودم که ارتباطمو باهاش قطع کردم ... روحیه امو از دست داده بودم تا اینکه چت رو یاد گرفتم ... چت منو از دنیای یکنواخت و مسخره ام دور میکرد و من لااقل مدتی خیالات مبهم نداشتم با آدمای مختلفی دوست شدم ولی این نوع زندگی هم برای من تازگیشو از دست داد ... تا اینکه با یکنفر ارتباطم بیشتر شد پسری بود که خیلی می دونست خیلی بیشتر از سنش ولی دید سیاهی نسبت به زندگی داشت خیلی با هم حرف زدیم ... و من تلفنمو بهش دادم ... شاید فکر کنین من خیلی آدم ضعیفی بودم ولی اینطور نیست من نیاز داشتم با یه نفر حرف بزنم چون بهترین سالهای جوونیم رو در تنهایی و سکوت زندگی کردم ... من انسانم و نیاز به همصحبت داشتم ...... اون تا چند ماه به من تلفن میزد ولی من دیگه نخواستم باهاش حرف بزنم احساس خیانت منو از خودم متنفر کرده بود  تا اینکه بی خیال شد ... بعد از اون به کارم چسبیدم ... حالا احساس میکنم تمام جوونی و توانم داره از دست می ره بدون اینکه من ازشون استفاده کرده باشم یا لذتی از زندگیم برده باشم میترسم هر آن این نیاز روحی و جسمی منو به راهی بکشونه که ... ...  حالا با وضعیتی که دارم میدونم که الان بهترین راه حل برای من طلاقه و اگه ازش شکایت کنم باید خونه رو ترک کنم ... تا زمان دادگاه که ممکنه دو تا شش ماه طول بکشه در این مدت کجا باید برم ؟ چیکار کنم ؟ برای اولین بار می ترسم ... من هیچ جا و هیچ کسی رو ندارم که ازم حمایت کنه ... حقوقم هم اونقدر نیست که بتونم محلی رو اجاره کنم به من بگین چیکار کنم ؟
نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 22:42 توسط آرمین| |

نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 22:20 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.