تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

امروز تولدمه

سلامی دیگرِِِ٫ سلامی به بزرگی دلهای شما

امیدوارم هر جا که هستین با هر کی که هستین شاد باشین و سر زنده.

برای تک تک تون آرزوی موفقیت در لحظه های زندگیتونو دارم

و به همه ی آرزوهاتون برسین.

چاکرتون آرمین.

من امروز ۲۰ سالم شد  . امیدوارم شماها همتون ۱۰۰۰۰ سالتون بشه.

راستییییییییییییی

تولدمو بهم تبریک نمیگین؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 23:45 توسط آرمین| |

مشخصات يه پسر خوب
 
 
يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
 
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"
 
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
 
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش
 
پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
 
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته
 
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
 
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
 
يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا
 
يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
 
يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند
 
يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
 
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد
 
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
 
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
 
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
 
يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
 
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود
 
يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
 
يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)
 
يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
 
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
 
يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
 
يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
 
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند
 
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
 
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد
 
يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
 
يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
 
يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد
 
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
 
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد
 
يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
 
يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
 
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد
 
يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
 
يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
 
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
 
يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند
 
نکته:          يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .


نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 14:5 توسط آرمین| |

Image hosting by TinyPic
برای تو که بهترینی
آهاي تو!
آره با توام!
چرا ناراحتی؟
چرا اضطراب داری؟
چرا استرس داری؟
چرا اعتماد به نفست رو از دست  دادی؟
چرا احساس می کنی که هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای ادامه نداری؟
تو خیلی بزرگی اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی.
این متن رو تا آخر دقیق بخون تا بهت ثابت کنم:
همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی.
 حرفهایی که زدی، داری، آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست.
همین دلواپسی از حرفایی که نباید میزدی. یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.
همهء این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی.
قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.
اگه این طور نبود بی خیال می شدی. مثل بقیه
 اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی، که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.
اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره پس چرا از خودت ناراحتی؟
همین که متوجه کارایی شدی که نباید میکردی
همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی،
باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده
که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.
مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث میشه که خوابش نبره،
اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد،
پیچ و خم ها بیدار نگهت داره پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی.
صدات رو دوست داره پس صداش کن
 
 
 
نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 13:33 توسط آرمین| |

درختان ایستاده می میرند
 
بازهم بوی بهار و غوغای لحظه های زنده و عجول، فضای پیرامونم را آکنده ، ولی من مثل تک تکِ روزهای زمستان، اسیر رخوت خویشم .
زمستان را همیشه بیشتر دوست داشته ام ،انگار بافطرتم همسوتراست از دیگر فصلها... وحالا طبیعیست که اندوهم از رفتنش، بر شادی استقبال بهار می چربد !
 
از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم، دو سال گذشته ... شاید برای ایجاد یک تحول روحی وبرقراری ثبات و یافتن مسیر، زمان اندکی باشد ولی برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود! گرچه حادثه ای که زندگیم را طرحی نو زد، تنها به سرعت یک چشم برهم زدن اتفاق افتاد ولی شگفتا که غافلگیرم نکرد ... سرنوشت همیشه با آدمی همراه است، کابوسهایم بارها این روزها را تذکر داده بودند، گرچه پیش از وقوع بسیار مهلک تر می نمود!!!
 
حالا اهمیت امید را می فهمم ومعنی خواستن را، اعتراف میکنم بارها نا امید شده ام، ولی در آخرین گام، همیشه بهانه ای برای بودن یافته ام؛ بهانه ای برای ماندن و مقاومت کردن... واز همه مهمتر خود زندگی بود، که بسیار دوستش داشتم و نرگس، که پذیرش شکستنش برایم دشوار است  وایمان به او که همیشه هست، نزدیکِ نزدیک ؛ به اینکه مهربان است و همه چیز را می داند وآرامش در سایه ی این ایمان، درد را قرین شادی میکند... اینجا تنها جاییست که قانون محدود کننده ی شادی وجود ندارد؛ درراه ایمان هرچه بیشتر بدهی شادتری . ومن هنوز منتظرم !
 
می دانم روزی خواهی آمد
 
 
امروز همه ی دردم از توست، تویی که امید درمان داشتم از معبد سبز دستانت، به طمع اینکه درمانم تو باشی روزگاری درد را آرزو می کردم... آنقدر خواندمش تا آمد، دریغ که تنها بود، تو نیامدی، من ماندم و حسرت آمدنت، من ماندم زندانی حصار درد خویش، کاش زندانبانم بودی... کاش حالا که غرق نیازم، به ترنمی چشمانم را اجابت می کردی و رخ می نمودی امروز که در کویر خشک تنهایی ،باغ و گلستانم آرزوست.
 
نیامدی اما می دانم روزی خواهی آمد؛ روزی که مثل هیچ روز دیگری نیست؛ روزی خواهد آمد و آن روز، روزِ میلادی دوباره است ... همه نرگس ها به احترام تو  برخواهند خاست و من نیز... اگر بیایی دردها رنگ می بازند ؛خزان معنا ندارد در تو؛ تو که بیایی برمی خیزم و به چشمانت بودن را اقتدا می کنم، دستانم را که بگیری همه ناممکن ها آسان است، برخاستن از هیچ بستری پیش گامهایت بعید نیست، مسیح من!
 
پرواز هم ناممکن نیست اگر بیایی!
 پرواز هم ناممکن نیست...
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 13:40 توسط آرمین| |

دلخوشیهای کودکانه ی ما 
                                                                              
 
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 0:20 توسط آرمین| |

دوستم داشته باش
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش
که تويی در نگهم، تو نوايم هستی
دوستم داشته باش.
چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم
شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.
آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی!
آه اگر گريه کنم
نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکی تيره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.
آه، آن شب نرسد
يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم
 
 
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 0:16 توسط آرمین| |

با تو ام اي سهراب ،
 
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
 
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
 
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
 
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
 
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
 
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.
 
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 0:8 توسط آرمین| |

                                                 داستان امروز                                می خواهم زندگی خودم را در طول شش ساله گذشته برای شما بگویم . من دختری هستم به نظر خودم ساده و دل سوز و بدون هیچ دروغ و کلکی . من در سال 79 بود که دریک عکاسی به مدت سه سال در آنجا کار می کردم آدمهای خوبی بودن و همه ما را جزء خانواد یشان می دانستند و در سال 79،80 بود که یک خانم دیگر به گروه سه نفری ما اضافه شد در ظاهر این خانم خیلی متین مودب و با وقار به نظر می رسید . حدود 2 هفته از آمدن این خانم می گذشت من می دیدم که با تلفن وقتی صحبت می کرد کسی متوجه حرف زدن اون نمی شد بگذریم این خانم که اسمش ع .ب شروع به صحبت هایی می کرد یعنی یکجوری صحبت می کرد انگار داری یک فیلم مفتضح نگاه    می کنی من اوایل توجه ای نمی کردم و کار خودم را که همان مونتاژ فیلم های عروسی بود را انجام می دادم ولی این خانم یک کاری می کرد که چِندش آور بود مدت1هفته این کار را میکرد وما از همه جا بی خبر متوجه شدیم که تو مخ ها رفته و یک یک ما را با چند تا پسر آشنا کرده من که اصلاً تا اون زمان با یک پسر صحبتی در مورد دوستی نکرده بودم. این خانم می گفت آدم باید در امر خیر تعجیل کنه، اونم چه امر خیری . من را با یک پسر یکی یک دونه به نام ع آشنا کرد ظاهر بدی نداشت و اخلاقش هم خوب بود اوایل با هم بیرون می رفتیم صحبت می‎کردیم حرف از آینده می زدیم حدود 2 ماه گذشت یواش یواش متوجه شدم که قصد این آقا ازدواج نیست ولی هر دفعه که می گفتم اون می گفت من تا آخرش هستم اول دست گرفتن بعد بوس کردن و بعد ........ بگذریم حدود شش ماه گذشت بعد متوجه شدم که سرد شده تحقیق کردم فهمیدم که آقا با همان کسی که ما را آَشنا کرده روابط نامشروع داره  بله خانم برای آشنایی ما با پسرها می خواسته خودشو ارضا کنه یک بار دنبالش کردم دیدم بله خانم با ع است بهشون که گفتم انکار می کردن بعدآ متوجه شدم که آره خانم خراب فقط ما را به عنوان طعمه قرار داده برای کار خودش که چندتا پسرو از دست نده  . بعد از اون کم کم روابطم رو کم کردم ولی ع قانع نبود  می خواست من هم مثل اون خانم باشم ولی من سعی نکردم آبرویم را بریزم . و بعد از هفت ماه دوستیم را با همشون قطع کردم ولی من دیگه اون دختر سابق نبودم من هم کمی برگشته بودم دیگه  نمی تونستم مثل سابق باشم. آه وقتی غرق شدی دیگه هیچ راه برگشتی نداری. آخه به کسی که  اعتماد می کنی خیلی راحت بره و بگه من که نمی توانم با تو ازدواج کنم آخه ما بدرد یکدیگه نمی خوریم خیلی راحت با دادن یک شیشه ادکلن و یک شاخه گل تمام امید ها و آرزوهای یک دختر که خالصانه به اون اعتماد کرده و هر کاری که خواسته انجام داده ، را بزاره و بره واقعاً این درسته ؟ آیا درسته که حالا که تنها شدم، کارم ،دوستان خوبم و حتی خانواده ام رو ................
من از اون زمان تا حالا سعی می کنم با کسی دوست صمیمی نشوم چه دختر و چه پسر فرق نمی کنه و سعی می کنم دوستی نداشته باشم  . دوستان عزیز نمی خواستم ناراحتتان کنم ببخشید و حتی شاید بعضی از شما هم بگوئید مگه عقل نداشته که این طور شده ولی این را بگویم که وقتی تو این حالت قرار می گیری و اطرافیانت هم به شما می گویند نمی توانی کاری بکنی ولی دوست دارم به من کمک کنید و بگوئید واقعاً آدم خوبی پیدا می شود که کاری کند که گذشته را فراموش بکنم من که فکر نمی کنم شما چی ؟
 
عشق مانندزمستان می مونه چون سرد 
عشق مانندیخ می مونه چون آب می شه
عشق مانندبرگ درخت ، چون می ریزه
عشق مانندسیگاره ، چون دود می شه
عشق مانندگل می مونه چون زود پژمرده می شه
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 13:32 توسط آرمین| |

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
 

 

زندگی گل زردی است به نام "غم" مروارید غلطانی است به نام "اشک" آینه ای شکسته است بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی است بنام :آه
 
دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت و پنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار است انچه در جهانی از معنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!
 
تنها بودم . تو رسیدی گفتی " ما " بشیم بهتره . دیگه تنها نبودم. اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی . یه روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .گفتم چرا تنهایی ؟ گفت : یارم نیومده . یکدفعه بلند شد و با خوشحالی گفت : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو را دیدم
نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 21:30 توسط آرمین| |

بنام حضرت عشق
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید
=================================
به ساده گي شروع شد
در يك روز ساده و معمولي
شايد يكي از آن روزهاي كسل كننده
مثل روز تولد من
شما را ديدم
يعني فقط شما بوديد كه من مي ديدم
قلبم را به شما تعارف كردم
به همين سادگي
نمي خواستم بگويم نگاه كنيد
اين قلب تنها قلبي است كه
در اين روز به شما تعارف مي شود
قلبي سبك به وزن پر آن پرنده مهاجر
نگاهتان را دويدم
تا انتهاي ترديد
روز ساده اي بود روز بي قراري
همسايه ترديد شما را كناري زد گفت:
مواظب آن پرنده باشيد
فاصله من و شما فقط يك تپش بود
باز هم نگاهتان را دويدم تا انتهاي شك
روز ساده اي بود روز دلتنگي
گفتيد اين پر را هم مي گذاريد لابلاي صفحات دفتر خاطرات
همسايه شك شما را كناري زد گفت:
روي سپيدي آن قلب را امضا كنيد
نگاه شما روي سبزي كاج بدنبال آواز پرنده اي گم شد
فكر كردم كه روز ساده يعني روز تولد من
خواستم بگويم تولدت مبارك
رفته بوديد پرنده ها سر در پر خواب بودند ....
 
 
نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 21:28 توسط آرمین| |

 
باید باور کنی

همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی
نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 21:22 توسط آرمین| |

اگه حتی
وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ...
اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .
اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن ....
همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود
===============================================
دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 22:0 توسط آرمین| |

بنام حضرت عشق
 
زندگي به ۳ چيز پايدار است: اميد، صبر و گذشت. کسي که هر يک از اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد.
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم...
 
 
 
در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 21:56 توسط آرمین| |

چند تا شعر با حال
------------------------------------
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گلعشقش درون دامن بيگانه ميريزد
****
آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي تو که داني همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي
****
 
آموخته ام که هميشه کسی هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه هميشه بخندم
آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 22:37 توسط آرمین| |

 
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 22:34 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.