تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

 
نه ، نه
باور نمی کنم
رفتن ، نشانه پایان حرف نیست
می خواستم بگویمت آیا
شنیده ای
حرفی که از نگاه عاشق من
                  در تو جاری است؟
آیا شنیده ای که
هزاران نوشته ام
از ناشنیده های تو و
      دردهای خود ؟
پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو هم مثل دیگران
سبزی سبزه های دلم را لگد کنی
نه ، نه
باور نمی کنم .....
در تو تمام خوبی باران حضور داشت
من با نگاه تو عاشق شدم رفیق
             با ور نمی کنی؟
آیا مگر که این همه
شعر و کلام و حرف
یکبار هم به گوش تو
             آیا نمی رسد؟
نه ، نه
باور نمی کنم ....
حالا تمام مردم این شهر واقفند
دیوانه ای که نامه
برای تو می نوشت
روی تمامی دیوارهای شهر
  مردی ست که
    با نگاه تو عاشق شده رفیق ....
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو از من بریده ای
  آن حرفهای قشنگ و نگاه را
بالای دفتر مشق رفاقتم
تا بود ، نام تو بود و
نبوده است جز تو
برای معنی عاشق شدن کسی ....
رفتی ولی
به نشان تو مانده است
در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛
این جمله که باید دوباره گفت :
رفتن ، نشانه پایان عشق نیست
بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند
من سالهاست
       که بعد از تو عاشقم
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 15:4 توسط آرمین| |

بی یاری تو گذر از کوی عشاق هر گز نتوانم

از بازی دلدار غم در سینه هر گز نتوانم

گر بلبل این گلزار نگردی بی تو خزانم

از بی خبری فراغ تو چون ماه نگرانم

از دوری تو دیده من دگر نا ندارد

در ماتم کده دل دگر صبر و قرار نتوانم

چون سیل خروشانم و سنگین

بر ساحل قلبت طوفان اما نتوانم

من عاشق دیرینه ام و سودای تو دارم

بر عشق تو پایبندم و جز تو هر گز نتوانم

از دوری تو غرق رنج و عذابم

ای آرام جان دگر تاب ندارم

 

نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 22:55 توسط آرمین| |

 
این آپم واسه دخترایی کردم که انقد رو خواستگاراشون اما گذاشتن که ترشدن
 
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
.
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:58 توسط آرمین| |

اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:25 توسط آرمین| |

عشق است

اگر تو امروز، آسمان را آبی می‌بینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
همیشه در رویای من خواهی بود
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی می‌کردم و همیشه در دنیای واقعی،
 حضور فریب و تظاهر را همه جا حس می‌کردم. همه جا تلاشهای بیهوده مردم در راه رسیدن به بیشترها را می‌دیدم. می‌دیدم که عشق و محبت در زیر پاهایی که با شتاب به طرف خواسته‌های بیشتر می‌دویدند لگدمال می‌شود و در حال نابودیست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشی سقوط کرده و چشمی نبود که آن را ببیند.
بچه‌ها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ می‌شدند آن را همچون بازیچه‌ای کنار ‌گذاشته و در دنیای بزرگترها حل می‌شدند.
ولی من هرگز رویای کودکی‌ام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و می‌دانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌های آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بی‌کالبدی بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بی‌روحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. اکنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌های بهاری گشت. دوباره عشق را می‌دیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بیشتر می‌روید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال می‌زند و ابرهای تیره رفته‌اند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شده‌اند. تو را پر از عمری انتظار یافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظه‌های باقی عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمی‌شناسد. من اسیر آزادی عشق تو شده‌ام. دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.

*****

نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیده‌ام و حقیقت همچون رویا می‌نماید، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌ای از من جدا نشود
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:24 توسط آرمین| |

 

تو نمیدونی

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت مارا غم بی هم نفسی
تاکه رفتیم همه یار شدند
تاکه مردیم همه بیدارشدند
تو نمیدونی نمیشه
من نبینمت یه ساعت
وقتی میگی که باید رفت
نمیشه گفت به سلامت
تونمیدونی غروبا
چه غمی میاد سراغم
ازسکوت بی بهونه
بی ترانه نقره داغم
تونمی دونی تودنیا
یه تویی ویه من وما
کاش میدونستی عزیزی
واسه من قد یه دنیا
میدونی وقتی نباشی
موج وازدریا میگیرم
لحظه هام تنها یی میشن
شوقا تو قلبا می میرن
میدونی وقتی تونیستی
یه نفس برام زیاده
هرچی شوق توی قلبم
مثل شمعی روبه باده
تنهایی دل شوره داره
دل  و ازپا در میاره
 زخم نیش تیز دوری
تا قیامت موندگار...
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 13:55 توسط آرمین| |

 
به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.
من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛
من خوب ميدانم.
اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند.
مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان!
به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.
به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.
و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند.
تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد؛وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي.
در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني،
در آن لحظه يي كه تو از فراز،پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،مي شناسي و مي خواهي شناخت،
به ياد داشته باش
كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمانْ بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.
صبح كه ماهي گيران با قايق هايشان به دريا مي رفتند به من سلام كردند و گفتند كه سلامشان را به تو كه هنوز خفته يي برسانم.
بيدار شو!‌
بيدار شو و سلام ساده ي ماهي گيران را بي جواب مگذار!
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن.
بايد اينجا روبروي من بنشيني و گوش كني.
                                   ديگر تكرار نخواهد شد.
 
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 13:41 توسط آرمین| |

 
 
 
  هر چند ديگر حرف دل از قلم پیدا و پنهان واژه های آغاز فصل افتاده
 
  اما هنوز هم شعر شکوفه شعر دیگریست
 
  بياييم سبزی این الفبای تازه را به بغض قافیه های سربی تاخت نزنیم
 
 
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 21:49 توسط آرمین| |

 
 
من به یک هراس  همیشه
 
  طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
 
  بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
 
 
  و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته
 
 
  سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد
 
 
  من به آخرین سطر نانوشته هايم می اندیشم
 
  به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند
 
 
هر چه از   الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی
 
 
  لابه لای این همه خطوط  مبهم و
 واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی
 
 
  با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم
 
 
 
 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم
 
 
  وقتی تو عاقبت می
 روی و من دوباره در هيچ گم می شوم
 
 
  سرما از تلاقی گیج زمین و زمان خط  می خورد و این قصه
 
  دوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 21:46 توسط آرمین| |

 
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 
نقشه های طلایی
قول های بی حساب وکتاب
قرارهای یواشکی
ساعت های پر تب وتاب
 
 
خيال کردم نباشی دنیا به آخر ميرسه
اگه یه روز بری سفر عمره من هم سر میرسه
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسيدیم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
یادش بخیر اون روزها که خواب رنگی میدیدم
من بودم و توبودی و  هزار تا وعده و وعید
قصه ما به سر رسیده دنیا به آخر نرسيد
دل که پا بند تو بود از تو وعاشقی بريد
بازی دیگه تموم شد به آخر خط رسيديم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 21:41 توسط آرمین| |

 
 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای
 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
 
 و اشكهاي خداحافظي را
   
براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير
 
 
 
هــــوا آفتـــــابي سـت

مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد !
 
 
دست خالي به خانه خدا رفتم

خدا هم دستهاي خاليم را

با دستهاي تو پر كرد
 
کم کم وقت خداحافظی ار عشق تو رسیده
  هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم  تنگ تو شد
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 21:40 توسط آرمین| |

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه

 
 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 21:53 توسط آرمین| |

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 22:22 توسط آرمین| |

برايت آسماني خواهم کشيد
       پر از ستاره هاي هميشه نوراني
                    تو در کنار من روي ابرها
                              من غرق آنهمه مهرباني
برايت ستاره اي ميچينم
        دور چشمانت طواف ميدهم
                   براي رضايت تو هم شده
                             تمام ستارگان را ميخرم
برايت رنگين کماني فرض ميکنم
             در افق بالاتر از خط خورشيد
                    دستهاي من رو به آسمان
                      و اشکهاي شوقي که ازديده خواهد چکيد
برايت يکدسته آرزو ميچينم
       با اشک و لبخند به توهديه ميدهم
                    من به تو قول ميدهم عزيزم
                             که امشب تو را به مهماني نور ميبرم
برايت از آرزوهايم حرف ميزنم
        تو به خواب چشم من هميشه روشني
                        ميدانم يکروز در اوج نااميديها
                                 تو همان آروزي شايد محال مني
برايت در گوشه کوچک قلبم
       خانه اي پر ازعشق خواهم ساخت
                  آنروز بيشتر از هميشه و امروز
                                عاشقانه دل به تو خواهم باخت
برايت پري وار اسير زمين ميشوم
                 من به عشق تو اينجا اسيرم
                           ميدانم تا آنروز که دور نيست
                              پري وار با بوسه اي عاشقانه ميميرم
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 14:30 توسط آرمین| |

تقويم دانشگاهي من

برگرفته از بولتن جشنواره دانشجويي اصفهان ارديبهشت 81
رسيده از نامه هاي بين شبكه اي

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
 من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
 مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
 دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
 سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
 راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
 راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 14:28 توسط آرمین| |

داستان زندگی یه خانوم مغرور

از سال اول نظري يه پسر خوشتيپ افتاد دنبالم من هم كه دختر مغروري بودم و واسه پسر جماعت حساب باز نميكردم محلش نميذاشتم ولي كم كم شيطنتم گل كرد و با هم اشنا شديم.من دوستي داشتم(البته اگه بشه اسمشو دوست گذاشت)كه همش با هم بوديم مثل 1 روح در 2 بدن كه از دوستيمون با خبر بود و خيلي وقتا جاي من سر قرار ميرفت.خلاصه 3 سال از دوستيمون گذشت و من روز به روز عاشقتر ميشدم و چون ميدونستم كه از نظر خانوادگي خيلي پايينن و خانوادم به هيچ وجه راضي نميشن مدام ضعييفتر ميشدم.تا اينكه فهميدم همون رفيق شفيقم از همون اول با اون نامرد رو هم ريختن و تو اين 3 سال به من ساده ميخنديدن.وقتي ازش دليل خواستم گفت تو برام يه دوست بودي مثل دوستاي پسرم من سكس ميخواستم كه ادمش نبودي. از جفتشون بريدم ولي داغون شدم{{.يادم رفت بگم كه ادم بينهايت معتقدي هستم و مخالف اينجور روابط}} بعد تو چت با يه پسر خيلي خوشگل و خوش تيپ اشنا شدم به اسم سينا اون شمال بود و من جنوب .تا 3 سال نتونستيم همو ببينيم ولي تمام خوانوادش منو ميشناختن اخه از نظر اخلاقي خيلي روش تاثير گذاشتم.روزي چند بار تلي در تماس بوديم تمام قول وقرارا رو گذاشته بود ولي من همش مي گفتم زوده هنوز بچه ايم ولي خلاصه كوتاه اومدم.تا اينكه يه روز وقتي بهش زنگ زدم گفت تا يك ساعت ديگه پيشتم.باورم نميشد كه سينام داره مياد پبشم اما اومد و زود رفت بعد از 3 سال فقط 40 دقيقه با هم بوديم چون با دوستش كه براي كاري از شهر ما عبور ميكرد اومده بود.از اون روز روابطمون خيلي صميمي شد تا اينكه يك ماه بعد از اين ماجرا يه روز وقتي زنگ زدم ديدم مثل سابق نيست كلي قربون صدقم رفت و گفت دوست دارم ولي دلم پيش يكي گير كرده و كاريش نميشه كرد.دنيا رو سرم خراب شد نپرسيدم كجا كي چطور؟ ديگه زنگ نزدم.تو خودم شكستم.اين 2 تا اتفاق باعث شد كه گوشه نشين بشم و مني كه شاگرد زرنگ منطقه بودم 3 سال پشت كنكور بمونم.در اين حين كه واسه كنكور ميخوندم يكي از فاميلامون كه با هم خيلي صميمي بوديم يه روز اومد خونمون ازقضا كسي خونه نبود .امد تو تا بابام بياد.نشستيم به صحبت چون 50 سال سنش بود و 4 تا بچه و 2 تا داماد داشت و خيلي پخته بود خيلي وقتا راهنماييم ميكرد.يه پدر بود برام. من همسن دختر كوچكش بودم.رفتم ميوه بيارم كه از پشت منو گرفت و چسبوند به خودش واز پشت ..... من از شدت ترس و درد از حال رفتم.كي باورش ميشه كه كسي كه سن پدرم و داشت ... به كسي چيزي نميتونستم بگم.افسرده شدم از همه چيز بريدم.اين ميون ما يه دوست خانوادگي داشتيم كه يه پسر يكي يدونه داشت كه همسن من بود و هيچ وقت حتي سلام هم به هم نمي كرديم . تازه متوجه شدم كه افسردهس ولي تو درسا مخ بود.طي رفت و امدها بهم نزديك شدو با هم خيلي گرم شديم.3سال همش با هم بوديم افسردگيش كامل درمان شدش ولي من همچنان افسرده بودم.مدام ميون حرفاش مينداخت كه ميخوام بيام خاستگاري.منم دوسش داشتم و فكر ميكردم خوشبختم ميكنه.كه يكي از دوستام تازه صداش در اومد كه اقا 2 ساله كه با دختر عموي دوستمه و با هم قرار ازدواج دارن.ديگه ببينين چه حالي شدم.فقط گريه ميكردم.اين هم گذشت حالا ليسانسمو گرفتم و افسردگي حاد دارم تنها سرگرميم خوندن ايميل هامه .بارها خودكشي كردم ولي نشد حالا هم كناره ساحل گرم جنوب هر روز مرگم رو از خدا ميخوام.نميدونم با اينكه هيچ وقت خطاو گناه نكردم تاوان چيو پس دادم. خوشحال ميشم نظرهاي شما دوستاي گلم رو بدونم. 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 14:25 توسط آرمین| |

سه قطره خون
ديروز بود كه اتاقم را جدا كردند، آيا همان طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم بمن نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هر ساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت … ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آنقدر آرزو ميكردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشتم..! اما چه فايده. از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اين است: «سه قطره خون»
*          *          *          *
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فایده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوب است. يكسال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار..! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مينشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم ولي ناله ها، سكوت ها، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پر از كابوس خواهد كرد.
*          *          *          *
هنوز يك ساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آن هم به قدر بخور و نمير. حسن همه آرزويش اين است يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همه ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همه ما ها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي.
يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آن وقت صبح توي باغ مي ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده ها را كه ميبردند تماشا مي كردم. اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم، به خيالم كه آمده اند مرا بكشند. همه اينها چقدر دور و محو شده…! هميشه همان آدمها، همان خوراكها، همان اتاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.
دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد. ميگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دستهايش را از پشت بسته بودند. فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من ميدانم همه اينها زير سر ناظم است:   مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا  اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله ميداند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اين است كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
همه اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم ميشود پائين درخت را نگاه ميكند. هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يك دسته ديوانه افتاده. اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلویی پنجره اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
ديروز بود دنبال يك گربه گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.
از همه اينها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. مي گويد كه هركاري، بخصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است. هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او ميافتد. عباس خودش را تار زن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم ميخواند . گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده اند. شعر يا تصنيف غريبي گفته:
دريغا كه بار دگر شام شد.
سراپاي گيتي سيه فام شد.
همه خلق را گاه آرام شد.
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج.
به جز مرگ نبود غمم را علاج.
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيده است بر خاك سه قطره خون.
ديروز بود در باغ قدم ميزديم. عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و مي شناختم، دختر جوان يك دسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله روي عباس كه قشنگ نيست. اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
*          *          *          *
تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد. سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون ميرفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره مي كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد.
اتفاقا  يك ماه پيش از عقد كنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
 خوب يادم است. نزديك امتحان بود. يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوه مدرسه روي ميز ريختم همينكه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد. چون خانه ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط. گوش به زنگ ايستادم. بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برميگشتم از آن بالا در خانه سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم:
«سياوش تو هستي؟»
او مرا شناخت و گفت:
«بيا تو كسي خانه مان نيست.»
«صداي تير را شنيدي؟»
انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پاغŒين رفتم و در خانه شان را زدم.
خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
«تو چرا بديدن من نيامدي؟»
«من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد.»
«گمان مي كنند كه من ناخوشم. ولي اشتباه ميكنند.»
دوباره پرسيدم:
«اين صداي تير را شنيدي؟»
بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
بعد مرا برد اتاق خودش. همه درها را بست. روي صندلي نشستم. چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من. كنار ميز نشست. اتاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اتاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد به من نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
«من يك گربه ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آنرا ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آنرا از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو مي كرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را مي ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه ماده مكارتر و مهربان تر و حساس تر از گربه نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در مي آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيا بيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز مي كرد، دوري ميجست. لابد نازي پيش خودش خيال مي كرد كه آدمها زرنگتر از گربه ها هستند و همه خوراكيهاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و به جوش ميآمد كه سر خروس خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يك جانور درنده تبديل ميكرد. چشمهاي او درشت تر مي شد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هركس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزيكه خودش را فريب بدهد، بازي در ميآورد. چون با همه قوه تصور خودش كله خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان مي كرد، در كمين مي نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبر دستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود. بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد، كله خونالود را با اشتهاي هر چه تمام تر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي كرد و نه تملق ميگفت.
در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد، وحشي و تودار بود و اسر ار زندگي خودش را فاش نميكرد. خانه ما را مال خودش ميدانست. و اگر گربه غريبه گذارش به آنجا ميافتاد، به خصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده مي شد.
صدائي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت. نعره اي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهائي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه ميانداخت همه باهم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي كرد: اولي فرياد جگر خراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت ميكشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه هاي نازي از همه چيز پر معني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، به طوريكه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد: در پس اين كله پشم آلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهائي و چه احساساتي موج ميزند!
پارسال بهار بود كه آن پيش آمد هولناك رخ داد. ميداني در اين موسم همه جانوران مست ميشوند و به تك و دو ميافتند، مثل اين است كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله اش زد و با لرزه اي كه همه تن او را به تكان ميانداخت، ناله هاي غم انگيز مي كشيد. گربه هاي نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از همه پر زورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده خودشان جلوه اي ندارند. برعكس گربه هاي روي تيغه ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه ماده خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي ميكردند. تا سفيده صبح اينكار مداومت داشت. آنوقت نازي با موهاي ژوليده، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اتاق ميشد.
شبها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار ميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه ديوار باغ افتاد و مرد.
 تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوئيده و راست سر كشته او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي كرد، مثل اينكه به او ميگفت: بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نميخوري؟ پاشو، پاشو! چون نازي مردن سرش نميشد و نميدانست كه عاشقش مرده است.
فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده آن ديگري چه شد؟
يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش ميبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پائين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد. آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نميشنوند. هر چه به آنها مي گويم به من ميخندند ولي من ميدانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هر جا ميروم، هر اتاقي ميخوابم، تمام شب اين گربه بي انصاف با حنجره ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجائي كه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مينشيند. تير كه خالي شد صداي ناله گربه را شنيدم و سه قطه خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟»
در اين وقت در اتاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:
«البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من ميشناسيد. لازم به معرفي نيست. ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده اند.»
«بله من ديده ام.»
ولي سياوش جلو آمد قه قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
«ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر مي گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.»
بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:
«بله. امروز عصر آمدم كه جزوه مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه در آورده ام بخوانم، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
دريغا كه بار دگر شام شد.
سراپاي گيتي سيه فام شد.
همه خلق را گاه آرام شد.
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج.
به جز مرگ نبود غمم را علاج.
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيده است بر خاك سه قطره خون.
به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اتاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت:
«اين ديوانه است.»  
بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را به رويم بستند. در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند.
*          *          *          *
صادق هدایت
 
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 14:12 توسط آرمین| |

"از من بهتر هم هست؟"
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند
 و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود .
 در کوچه پس کوچه های  تَوَهُمِ  زندگی از دکان هایی عبور کردم  کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود
 و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه .
 ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد .
 در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم
 بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان !
 پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 14:8 توسط آرمین| |


   Click Here & Join Us
       To get MORE
wWw.Rozaneh-Group.com

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت

نيمه شب عشق واقعي در خانه قلبت را خواهد زد و اتفاق خوبي در حدود ساعت 1.42 بعد از ظهر براي تو خواهد افتاد.اين اتفاق ممکن است هر جايي به وقوع بپيوندد پس براي بزرگترين شوک زندگيت آماده باش.

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 14:47 توسط آرمین| |

نظر بدین

 

 

http://www.4shared.com/file/1430217/d5557cd9/yahoo_mail_-_the_best_web-

گروه جدید

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 21:31 توسط آرمین| |

 
چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم. چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟
چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق داشته باشیم
و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به  کسی نزدیک بشیم؟
شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:25 توسط آرمین| |

بوسه کنار رفته ديگه
اخم و کينه جاشو گرفت
ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق 
رفيق خود.. خودم مي شم
تا ببيني که تو باختي
حالا هر جا که باشي
ديگه دعام دنبال تو نيست
 
اينو بدون اي بي وفا
نفرت و کاشتي اين سالها
حالا وقت درو کردنت
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:23 توسط آرمین| |

 رو کم داری
 
 
بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو
يه روز مياد دلت واسم گريه کنه
بخواد باز دل منو صدا کنه
اما ديره.... خيلي ديره
 
بهش بگو
 
برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟
پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟
 
برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟
پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟
 
برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟
پِیــش خودت فــکر بکـنی ،  هر گز اونا رونـبـیـنـی؟
 
برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟
پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟
 
بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟
پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟
 
 (( بــرای یـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داری
پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان 
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:14 توسط آرمین| |

 
... در آن پر شور لحظه
 
دل من با چه اصراري ترا خواست،
 
و من ميدانم چرا خواست،
 
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
 
كه نامش عمر و دنياست ،
 
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12:8 توسط آرمین| |

 
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................

عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 23:43 توسط آرمین| |

 
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

******************************

حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام

تقديم به چشمانت
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 23:41 توسط آرمین| |

 
فریادهای خاموشی

دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت
....من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم مرداب نیستم
روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم
 

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین دیری است ره به خوابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با اینهمه تلاش و تمناو تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که :آب...آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را

فریدون مشیری



آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است

اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 11:42 توسط آرمین| |

 
راز هاي عشق
1 )راز عشق در اين است که در وجود يکديگر عاشق خدا باشيد ،
 تا همواره علي رغم همه ي اشتباهات ، تشنه رسيدن به کمال باشيد ،
چرا که بشر همواره علي رغم موانع فراوان ، سعي مي کند ه سمت آرمان هاي جاودانه حرکت کند .
2 ) راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به نظرت مي رسد ،
  به نياز خودت براي بيان آن فکر نکني ، بلکه به علاقه ي ديگري به شنيدن آن فکر کني . اگر لازم بود ،
 حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را مي خواهي بگويي پيدا کند.
3 )راز عشق در اين است که هيچ کدام خود را معلم ديگري ندانيد . به عبارت ديگر از اين که مي توانيد از يکديگر ياد بگيريد ، سپاسگذار باشيد
 

 
 
به چشمانت بیاموز ؛که هرکس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز ،که هرگل ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جایی ندارد
 

 
قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
 

 
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 11:39 توسط آرمین| |

فال هفته
 
فروردين ماه: براى بسيارى از متولدين اين ماه استراحت و در صورت امكان سفرهاى كوتاه توصيه مى شود چرا كه روحيه آنها با خستگى و يكنواختى
 هماهنگ نيست و سبب مى شود فعاليتهاى فكرى و كارى شان تا حدودى كاهش يابد
آن دسته از متولدين اين ماه كه به دليلى از چاقى يا ناراحتى هاى قلبى و غيره هراس دارند بايد به ورزش بپردازند.

ارديبهشت ماه: متولدين اين ماه نبايد اجازه بدهند احساس كينه نسبت به بعضى آدمها در وجودشان ريشه بگيرد
 يا اصولاً دلخورى و ناراحتى هايشان در رفتار و كردار اجتماعى شان اثر بگذارد.
 چرا كه اينگونه مسائل گاه چنان عميق مى شود كه برروى زندگى و كار و روابط با اطرافيان تأثيرى منفى برجاى مى گذارد .


 خرداد ماه: بسيارى از خانمهاى متولد اين ماه بخاطر ضربه هاى عاطفى و احساسى كه طى سالها به آنها وارد آمده،
 نسبت به مسائل احساسى، بسيار وسواس و سختگير شده اند،
 البته اين صفت در حد معقول قابل تأييد است ولى وقتى مرز منطق را مى شكند دردسر ساز خواهد بود .


     تيرماه: سختكوشى و تلاش در جمع متولدين اين ماه درجه بالايى دارد، اغلب اين آدمها از موانع و شكست و
 سدهاى پياپى نمى هراسند و به همين جهت با وجود مشكلات به پيروزى كامل دست مى يابند .
بايد به اغلب پدر و مادرهاى متولد اين ماه آفرين گفت چرا كه با هشيارى روابط خود را با بچه ها صميمانه محكم ساختند و
 به اصطلاح آينده خود و آنها را با چنين روابطى تضمين نمودند.


مردادماه: ضمن اينكه بسيارى از متولدين اين ماه به تشكيل خانواده و امر زناشوئى اهميت مى دهند،
 معدودى نيز بدليل خاطرات ناخوشى كه از گذشته دارند، از هر گونه وصلتى پرهيز دارند،
به هر حال شانس سروسامان گرفتن ۹۰ درصد از خانمهاى متولد اين ماه وجود دارد،
 در عين حال فرصت خوبى براى طلاق گرفته ها پيش مى آيد تا شانس خود را دوباره بيازمايند و اغلب نيز نتايج خوبى به دست مى آورند .


 شهريورماه: براى مسائل كارى و شغلى، متولدين اين ماه هميشه در انتظار رويدادهاى تازه و هيجان انگيزى هستند و
 البته اگر از مرحله رؤيا خارج شود، كارساز و مثبت است،
 خوشبختانه مسائل و رويدادهايى پيش مى آيد كه به متولدين اين ماه كمك مى كند به مشاغل ايده آل خود دست يابند .شكست و ناكامى در زمينه مسائل عاطفى گريبان ۲۰ درصد از متولدين اين ماه را مى گيرد.


 مهرماه: شايد به دست آمدن آرامش و خوشبختى امروز براى اغلب متولدين اين ماه آسان نبوده است،
 چرا كه از فراز و نشيب هاى بسيارى گذشته و تن به سختى هاى فراوانى داده اند
 به همين جهت بايد براى حفظ آن كوشش كنند و براى پايدارى اش انديشه هاى تازه بكار گيرند.


 آبان ماه : يك دندگى و لجاجت در خيلى از متولدين اين ماه به چشم مى خورد،
 اين عده گاه شانس هاى بزرگ زندگى خود را به دليل  
  همين لجبازيها از دست مى دهند در حالى كه بايد به خود آيند و عاقلانه درباره مسائل خود تصميم بگيرند و با دورانديشى به آينده نگاه كنند .


 آذر ماه: خانمهاى متولد اين ماه داراى خصوصيات ويژه اى هستند،
اگر آدمهاى اطرافشان آنها را به درستى و عميقاً بشناسند، زندگى و دوستى با آنها آسان و ثمربخش و پرفايده است .
البته توجه مى شود اين گونه خانمها تا حد ممكن، نسبت به بعضى رفتار و كردار اطرافيان حساس و نكته بين نباشند .


 دى ماه: نجات و پاكدلى و ملاحظه كارى در روحيه اغلب متولدين اين ماه،
 سبب شده آنها دو نوع زندگى را تجربه كنند؛ ابتدا گروهى عميق آنها را مى شناسند و
 هماهنگ با آنها پيش مى روند، بعد گروهى كه از اين امتيازات انسانى آنها سوءاستفاده كرده و مرتب از آنها بهره بردارى به نفع خود مى كنند .


بهمن ماه: اگر شانس بسيارى از متولدين اين ماه بلند است و از هر سويى برايشان پيامهاى اميدبخش مى رسد،
 بايد در روحيات، اخلاق و اصولاً عملكرد اجتماعى شان جست وجو كرد، چرا كه در اغلب آنها روحيه سياست مآبانه و حساب شده موج مى زند،
 خيلى از زوجهاى متولد اين ماه را مى بينيد كه سالها در كنار همراه زندگى خود، در آسايش و آرامش به سر مى برند.


اسفند ماه: اگر بخواهيم متولدين اين ماه را بررسى كنيم بايد ابتدا گروه پر تلاش و سختكوش و خستگى ناپذير را كه
 حداقل ۶۰ درصدشان را تشكيل مى دهند كنار بگذاريم و بعد به بقيه بپردازيم كه گروهى راحت طلب و رؤيايى هستند.
 اين گروه اصولاً زندگى خود را طى سالها باخته اند و حتى تجربه هاى تلخ ديروز نيز آنها را تكان نداده است.

 
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 11:29 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.