کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم
مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد
بی یاری تو گذر از کوی عشاق هر گز نتوانم از بازی دلدار غم در سینه هر گز نتوانم گر بلبل این گلزار نگردی بی تو خزانم از بی خبری فراغ تو چون ماه نگرانم از دوری تو دیده من دگر نا ندارد در ماتم کده دل دگر صبر و قرار نتوانم چون سیل خروشانم و سنگین بر ساحل قلبت طوفان اما نتوانم من عاشق دیرینه ام و سودای تو دارم بر عشق تو پایبندم و جز تو هر گز نتوانم از دوری تو غرق رنج و عذابم ای آرام جان دگر تاب ندارم عشق است تو نمیدونی تا که بودیم نبودیم کسی برگرفته از بولتن جشنواره دانشجويي اصفهان ارديبهشت 81 شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد داستان زندگی یه خانوم مغرور از سال اول نظري يه پسر خوشتيپ افتاد دنبالم من هم كه دختر مغروري بودم و واسه پسر جماعت حساب باز نميكردم محلش نميذاشتم ولي كم كم شيطنتم گل كرد و با هم اشنا شديم.من دوستي داشتم(البته اگه بشه اسمشو دوست گذاشت)كه همش با هم بوديم مثل 1 روح در 2 بدن كه از دوستيمون با خبر بود و خيلي وقتا جاي من سر قرار ميرفت.خلاصه 3 سال از دوستيمون گذشت و من روز به روز عاشقتر ميشدم و چون ميدونستم كه از نظر خانوادگي خيلي پايينن و خانوادم به هيچ وجه راضي نميشن مدام ضعييفتر ميشدم.تا اينكه فهميدم همون رفيق شفيقم از همون اول با اون نامرد رو هم ريختن و تو اين 3 سال به من ساده ميخنديدن.وقتي ازش دليل خواستم گفت تو برام يه دوست بودي مثل دوستاي پسرم من سكس ميخواستم كه ادمش نبودي. از جفتشون بريدم ولي داغون شدم{{.يادم رفت بگم كه ادم بينهايت معتقدي هستم و مخالف اينجور روابط}} بعد تو چت با يه پسر خيلي خوشگل و خوش تيپ اشنا شدم به اسم سينا اون شمال بود و من جنوب .تا 3 سال نتونستيم همو ببينيم ولي تمام خوانوادش منو ميشناختن اخه از نظر اخلاقي خيلي روش تاثير گذاشتم.روزي چند بار تلي در تماس بوديم تمام قول وقرارا رو گذاشته بود ولي من همش مي گفتم زوده هنوز بچه ايم ولي خلاصه كوتاه اومدم.تا اينكه يه روز وقتي بهش زنگ زدم گفت تا يك ساعت ديگه پيشتم.باورم نميشد كه سينام داره مياد پبشم اما اومد و زود رفت بعد از 3 سال فقط 40 دقيقه با هم بوديم چون با دوستش كه براي كاري از شهر ما عبور ميكرد اومده بود.از اون روز روابطمون خيلي صميمي شد تا اينكه يك ماه بعد از اين ماجرا يه روز وقتي زنگ زدم ديدم مثل سابق نيست كلي قربون صدقم رفت و گفت دوست دارم ولي دلم پيش يكي گير كرده و كاريش نميشه كرد.دنيا رو سرم خراب شد نپرسيدم كجا كي چطور؟ ديگه زنگ نزدم.تو خودم شكستم.اين 2 تا اتفاق باعث شد كه گوشه نشين بشم و مني كه شاگرد زرنگ منطقه بودم 3 سال پشت كنكور بمونم.در اين حين كه واسه كنكور ميخوندم يكي از فاميلامون كه با هم خيلي صميمي بوديم يه روز اومد خونمون ازقضا كسي خونه نبود .امد تو تا بابام بياد.نشستيم به صحبت چون 50 سال سنش بود و 4 تا بچه و 2 تا داماد داشت و خيلي پخته بود خيلي وقتا راهنماييم ميكرد.يه پدر بود برام. من همسن دختر كوچكش بودم.رفتم ميوه بيارم كه از پشت منو گرفت و چسبوند به خودش واز پشت ..... من از شدت ترس و درد از حال رفتم.كي باورش ميشه كه كسي كه سن پدرم و داشت ... به كسي چيزي نميتونستم بگم.افسرده شدم از همه چيز بريدم.اين ميون ما يه دوست خانوادگي داشتيم كه يه پسر يكي يدونه داشت كه همسن من بود و هيچ وقت حتي سلام هم به هم نمي كرديم . تازه متوجه شدم كه افسردهس ولي تو درسا مخ بود.طي رفت و امدها بهم نزديك شدو با هم خيلي گرم شديم.3سال همش با هم بوديم افسردگيش كامل درمان شدش ولي من همچنان افسرده بودم.مدام ميون حرفاش مينداخت كه ميخوام بيام خاستگاري.منم دوسش داشتم و فكر ميكردم خوشبختم ميكنه.كه يكي از دوستام تازه صداش در اومد كه اقا 2 ساله كه با دختر عموي دوستمه و با هم قرار ازدواج دارن.ديگه ببينين چه حالي شدم.فقط گريه ميكردم.اين هم گذشت حالا ليسانسمو گرفتم و افسردگي حاد دارم تنها سرگرميم خوندن ايميل هامه .بارها خودكشي كردم ولي نشد حالا هم كناره ساحل گرم جنوب هر روز مرگم رو از خدا ميخوام.نميدونم با اينكه هيچ وقت خطاو گناه نكردم تاوان چيو پس دادم. خوشحال ميشم نظرهاي شما دوستاي گلم رو بدونم. به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت نيمه شب عشق واقعي در خانه قلبت را خواهد زد و اتفاق خوبي در حدود ساعت 1.42 بعد از ظهر براي تو خواهد افتاد.اين اتفاق ممکن است هر جايي به وقوع بپيوندد پس براي بزرگترين شوک زندگيت آماده باش.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه.
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی میکردم و همیشه در دنیای واقعی،
بچهها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ میشدند آن را همچون بازیچهای کنار گذاشته و در دنیای بزرگترها حل میشدند.
ولی من هرگز رویای کودکیام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و میدانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت. عشق همچون گدازههای آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بیکالبدی بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بیروحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. اکنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشتهام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانهها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفههای بهاری گشت. دوباره عشق را میدیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بیشتر میروید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال میزند و ابرهای تیره رفتهاند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شدهاند. تو را پر از عمری انتظار یافتهام و اگر، سرنوشت بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظههای باقی عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمیشناسد. من اسیر آزادی عشق تو شدهام. دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا زندهام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.
*****
نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیدهام و حقیقت همچون رویا مینماید، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظهای از من جدا نشود
هر چه از الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی لابه لای این همه خطوط مبهم و
واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی
با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم
اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم
وقتی تو عاقبت می
روی و من دوباره در هيچ گم می شوم
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير
مرا زير چتــر خود ببر
فقط زير چتـــر تـو
باران مي بارد !
خدا هم دستهاي خاليم را
با دستهاي تو پر كرد
وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
برايت آسماني خواهم کشيد
پر از ستاره هاي هميشه نوراني
تو در کنار من روي ابرها
من غرق آنهمه مهرباني
برايت ستاره اي ميچينم
دور چشمانت طواف ميدهم
براي رضايت تو هم شده
تمام ستارگان را ميخرم
برايت رنگين کماني فرض ميکنم
در افق بالاتر از خط خورشيد
دستهاي من رو به آسمان
و اشکهاي شوقي که ازديده خواهد چکيد
برايت يکدسته آرزو ميچينم
با اشک و لبخند به توهديه ميدهم
من به تو قول ميدهم عزيزم
که امشب تو را به مهماني نور ميبرم
برايت از آرزوهايم حرف ميزنم
تو به خواب چشم من هميشه روشني
ميدانم يکروز در اوج نااميديها
تو همان آروزي شايد محال مني
برايت در گوشه کوچک قلبم
خانه اي پر ازعشق خواهم ساخت
آنروز بيشتر از هميشه و امروز
عاشقانه دل به تو خواهم باخت
برايت پري وار اسير زمين ميشوم
من به عشق تو اينجا اسيرم
ميدانم تا آنروز که دور نيست
پري وار با بوسه اي عاشقانه ميميرم
تقويم دانشگاهي من
رسيده از نامه هاي بين شبكه اي
من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت
******************************
حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام
تقديم به چشمانت
دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت
....من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم مرداب نیستم
روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم
جادوی بی اثر
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین دیری است ره به خوابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با اینهمه تلاش و تمناو تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که :آب...آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را
فریدون مشیری
آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است
اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد
2 ) راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به نظرت مي رسد ،
3 )راز عشق در اين است که هيچ کدام خود را معلم ديگري ندانيد . به عبارت ديگر از اين که مي توانيد از يکديگر ياد بگيريد ، سپاسگذار باشيد
به دستانت بیاموز ،که هرگل ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جایی ندارد
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
ارديبهشت ماه: متولدين اين ماه نبايد اجازه بدهند احساس كينه نسبت به بعضى آدمها در وجودشان ريشه بگيرد
خرداد ماه: بسيارى از خانمهاى متولد اين ماه بخاطر ضربه هاى عاطفى و احساسى كه طى سالها به آنها وارد آمده،
تيرماه: سختكوشى و تلاش در جمع متولدين اين ماه درجه بالايى دارد، اغلب اين آدمها از موانع و شكست و
مردادماه: ضمن اينكه بسيارى از متولدين اين ماه به تشكيل خانواده و امر زناشوئى اهميت مى دهند،
شهريورماه: براى مسائل كارى و شغلى، متولدين اين ماه هميشه در انتظار رويدادهاى تازه و هيجان انگيزى هستند و
مهرماه: شايد به دست آمدن آرامش و خوشبختى امروز براى اغلب متولدين اين ماه آسان نبوده است،
آبان ماه : يك دندگى و لجاجت در خيلى از متولدين اين ماه به چشم مى خورد،
آذر ماه: خانمهاى متولد اين ماه داراى خصوصيات ويژه اى هستند،
دى ماه: نجات و پاكدلى و ملاحظه كارى در روحيه اغلب متولدين اين ماه،
بهمن ماه: اگر شانس بسيارى از متولدين اين ماه بلند است و از هر سويى برايشان پيامهاى اميدبخش مى رسد،
اسفند ماه: اگر بخواهيم متولدين اين ماه را بررسى كنيم بايد ابتدا گروه پر تلاش و سختكوش و خستگى ناپذير را كه
| Design By : Night Skin |












