تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

Go to fullsize image
 
 
 
 
 
 
عشق کودتایی است در کیمیای تن و شورشی است بر نظم همیشگی اشیا بر سلطه زیست شناسی و شوق تو عادت خطرناکی است که نمی دانم چگونه از دست آن نجات پیدا کنم و عشق تو گناه بزرگی است که آرزو می کنم هیچ گاه بخشیده نشود
 
 
برف ای برف سفید تو کوهها را میپوشانی تو درختها ، جاده ها، خیابانها را از دیده ها پنهان میکنی 
ولی
کاش عیبها را هم می پوشاندی
اما
نه، چون اگر روزی گرمای حقیقت آبت میکرد ......ا
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 22:42 توسط آرمین| |

 
Go to fullsize image
 
شعله ی بیدار

می خواهم و می خواستمت ، تا نفسم بود .
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .

عشق تو بسم بود ، که این شعله ی بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود.

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت .
غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود .

دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود .

بالله ، که بجز یاد تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود .

سیمای مسیحائی اندوه تو ، ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود .

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود .
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 22:38 توسط آرمین| |

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا می‌توانیم از اسم‌ها حذر کنیم، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است .
گل های سرخ به این زیبایی می شکفند،چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند،چرا که درباره ی دیگر گل ها افسانه ای به گوششان نخورده است.همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند،کسی سعی ندارد به لباس دیگری در آید.فقط این نکته را دریاب!فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛همه ی تلاش ها بیهوده است *** تو باید فقط خودت باشی*** 
 
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 22:26 توسط آرمین| |

به نام او كه قلم را شايسته قسم دانست
 
 
نيرومند ترين عاملي كه به اعمال و رفتار اثر دارد نيروي عشق است . زيرا هر آنچه در زندگي
انجام مي دهيم يا براي كسب عشق است يا براي جبران كمبود عشق . ( براين تريسي )
 
اگر مشتاق درك عشق هستيد ميبينيد كه ترس ، اتكاء ، مالكيت ، سلطه و
نفوذ ، مسئوليت ، وظيفه ، ترحم به خود ، هيچ يك عشق نيستند . رنج
ناشي از دوست داشتني  نبودن عشق  نيست . عشق يك احساس نيست .
عشق حتي نقطه مقابل واژه تنفر هم نيست
 
 
به قول شكسپير: عشق چيست ؟ هر چه هست مال فردا نيست . مال همين امروز  است ، زيرا كسي از فردا خبر ندارد .
 
چند نفر از ما وقتي يقين حاصل  مي كنيم كسي  را كه دوستش داريم ، براي
ماست و حقيقتأ دوستمان دارد ، او را مي آزماييم تا مطمئن شويم ؟ محافظه
كار است يا بي پروا ؟ با همدلي به حرف هايمان گوش مي دهد يا نه ؟؟؟؟؟
با كو چكترين ناملايمي ترك مي كند يا نه؟؟؟!!!
و وقتي به عشق او اطمينان پيدا كرديم ديگر همه كاري از ما بر مي آيد.
دلگرم مي شويم تا براي جستجوي ديگر و يار ديگر ...
 
شيوه هاي عشق زن و مرد :
 
زن به همان شيوه مرد عشق نمي ورزد . بايرون ميگويد : عشق
يك مشغوليت در زندگي مرد است .  اما براي يك  زن خود زندگي
است .نيچه مي گويد :  كلمه عشق براي زن و مرد  دو مفهوم  و
معناي متفاوت دارد چيزي كه زن از اين كلمه درك مي كند به قدر
كافي روشن است براي او نه تنها به معني فداكاري بلكه هديه كامل
جسم و روح بدون  ملاحظه و بدون توجه به چيز ديگري است اين
عدم وجود شرط باعث وفاداري در عشق يعني تنها چيزي مي شود
كه او دارد .
اصولأ مرد با يك زن خود را كامل مي بيند اما تمام نمي بيند ، ولي
زن يك مرد را هم كامل مي بيند و هم تمام .
زن فقط يكي را نمي خواهد كه مردش باشد و ارضاء غريزه جنسي
اش كند بلكه مردي را مي خواهد كه قلبش را تصرف كند . ولي مرد
بر خلاف ان نمي خواهد  قلب زن راتصرف كند بلكه مي خواهد خود
زن را تصرف كند .
 
تفاوتهاي فردي چه بخواهيم يا نخواهيم رابطه بين دو طرف را تحت تأ ثير قرار ميدهد .توجه به اين مورد بسيار تحكيم روابط را تضمين مي كند .
 
عقل زن كمتر از مرد است (   چاقوي تشريح نشان مي دهد ،  ناحيه پيشاني
محتوايش در مرد بيشتر از زن است  ) ، و در عوض عاطفه مرد  هم  كمتر
است و مغز در قسمت تالاموس در زن كه ناحيه عاطفي است رشد بيشتري
دارد .
............................................................................................................
 
 
هر كسي دو بار مي ميرد : يكبار آنوقت كه عشق از دلش مي رود وكسي نيز ديگر
دوستش ندارد . بار ديگر آنوقت كه زندگاني  را وداع مي گويد .
اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز است .
تقديم به كسي كه مثل هيچكس نيست
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 22:21 توسط آرمین| |

اول از همه از اينكه داستان اينقدر طولاني شد ببخشيد.شخصاً خلاصه نويسي رو خيلي ميپسندم،ولي هميشه نوشته هام طولاني تر از حدي كه بايد باشن،ميشن...
سلام.
من نيايش، متولد سال 1362. از مشهد هستم.و طرف مقابل توي زندگي ام كه دارم براي شما مينويسم:بنيامين.متولد 1362.از  مشهد كه تقريبا 9 ماه اختلاف سني داشتيم.
 سال اول دبيرستان خيلي شلوغ و شاد و شنگول بودم.از در و ديوار مدرسه ميرفتم بالا.نمره انضباطم خيلي ميشد...ميشد 19.18؛از همه دخترهاي دبيرستان هم خوشكلتر و بانمكتر بودم.طوري كه حتي دخترهاي كلاسهاي بالا هم باهام دوست ميشدن.هركدوم از دوستهام با دوست پسرشون دم مدرسه قرار ميذاشت امكان نداشت كه بعدش دنبال من نيفته...دوست پسر هم نداشتم چون هنوز بچه بودم.
تا اينكه بنيامين سروكله اش پيدا شد.هر روز توي راه مدرسه ميفتاد دنبالم و پشت سر من و دوستم متلك مينداخت و ما هم مسخرشون ميكرديم.تا اينكه يه روز صبح كه داشتم وارد مدرسه ميشدم ديدم از جلوم رد شد وگفت :چطوري خانم...(فاميلم رو صدا زد).خلاصه اين بچه تا 4.5 ماه دنبالم بود تا بالاخره قبول كردم باهاش رابطه پيدا كنم.اوايل وقتي ميگفت دوستت دارم.من هم بعش ميگفتم:منم دوستت دارم و بعد از اين جمله صداي (عذر ميخوام)استفراغ رو درمياوردم و همش مسخره اش ميكردم.ولي زهي خيال باطل كه عاشقش شده بودم و خبر نداشتم.تا اينكه مثل تمام 4 سالي كه با هم بوديم دعوامون شد و به هم زديم.خيلي دلم واسش تنگ شده بود و همش گريه ميكردم.ولي غرورم نميذاشت بهش زنگ بزنم.تااينكه بعد از 3 هفته زنگ زد و گفت كه همش توي اين مدت منتظر من بوده كه زنگ بزنم.خلاصه مني كه كسي جرات نداشت بهم بگه نه،يا بهم دستور بده.آقا بنيامين شده بود همه كاره من.من هم اونموقع زياد تو خط حجاب نبودم.يعني خانواده ام حذب ا....نبودن.ولي در عوض دست هيچ پسري هم بهم نخورده بود.به اين موضوع خيلي اعتقاد داشتيم.براي خودم بودم.دوست نداشتم كسي از من سوءاستفاده كنه.داشتم ميگفتم... بنيامين شده بود آقا بالاسر من.گفت بايد چادر بزني،با پسرهاي فاميل شوخي نكني و نخندي،حتي با اينكه هيچ وقت دليلش روبهم نگفت و نفهميدم،ميگفت وقتي دامادتون و خواهرت ميان خونتون،تو نبايد بري پيششون.يا حتـــــــــــي ميگفت مهمون هم كه واستون مياد نبايد بري پيششون.مخصوصا اگه مرد يا پسري باهاشون بود.تا وقتي هم كه ازش اجازه نميگرفتم حق نداشتم از خونه برم بيرون.اگه ميرفتم بيرون بعدش طوفان نوح به پا ميكرد.ميدونم فكر ميكنيد كه من خالي ميبندم.ولي به خدايي كه بالاي سرمه قسم ميخورم همين چيزها رو از من ميخواست و من هم كه از شدت دوست داشتن بااينكه ميدونستم نميفهمه ولي انجام ميدادم.حتي اگه يه وقت مجبور ميشدم كه برم پيش مهمونها بهش ميگفتم و كلي گريه ميكردم تا اون من رو ببخشه.كه هميشه هم وقتي ناراحت ميشد  آقا تا 3.4 روز اصلا باهام حرف نميزد.اين رو هم بگم كه اون از خانواده سطح پاييني بود و وضع ماليشون از حد متوسط يكم كمتر بود ولي خانوده ما از خانواده اصيلي بودن و هستيم و جد اندر جد از خانواده هاي اصيل و سرشناس و مرفه شهرمون بوديم و پدرم به خاطر شغلي كه داره و اصليت و نسبش توي شهر معروفه.و الان كه به اون موقع فكر ميكنم احساس ميكنم كه اون ميخواسته بااين كارهاش كاري كنه كه من رو پست نشون بده تا از اون سر نباشم.با اينكه خيلي هم دوستم داشت.اگه واسم اتفاقي مي افتاد اشك توي چشماش جمع ميشد.ولي مريض بود(البته به نظرمن- از لحاظ روحي،كه فكر كنم شما هم به اين نتيجه رسيده باشيد.)تا اينكه پدرم 2.3 بار مچم رو گرفت و دعواي سختي كرد.ولي چون من بينهايت دوستش داشتم حاظر نبودم ازش جدا بشم.حتي وقتي پدرم ازش شكايت كرد كه مزاحم ما ميشه و بازداشتش كردن من تا 1 ماه با پدرم صحبت نكردم.ولي وقتي خانوده ام ديدن كه من دست بردار نيستم اونها ديگه كوتاه اومدن.و كاري به كارم نداشتن البته فقط خواهر ومادر و برادرم(ولي پدرم هنوز هم راضي نبود البته رابطمون فقط در حد تلفن و قرار ملاقات اونهم در حدود چند ثانيه بود)چون تدابير امنيتي شديد روي من گذاشته بودن و ديگه با سرويس ميرفتم و ميومدم خونه.ولي ديگه با تلفنم كاري نداشتن.(اينقدر اتفاقات وحشتناك و زيادي افتاده نميدونم كدوم رو بگم).
يه روز صبح كه بنيامين امتحان داشت ساعت 7 صبح قرار گذاشتيم كه من برم دم خونمون و نامه اي از اون بگيرم...ولي وقتي توي اتاقم داشتم نامه اش رو ميخوندم،پدرم به خاطر اينكه ساعت 7 صبح چراغ اتاقم روشن بود و به خيالش كه من خوابم برده اومد چراغ رو خاموش كنه كه ديد نامه بنيامين دستمه.كه البته بيشتر مقصر خودم بودم.چون تا پدرم در رو باز كردم من ترسيدم و نامه رو گذاشتم زير پام.و پدرم هم شك كرد و اومد نامه رو ازم گرفت.خلاصه اون روز صبح دعواي شديدي توي خونمون راه افتاد.چون بنيامين وقتي عصباني ميشد همه چيز و همه فحشي توي نامه هاش مينوشت و ما هم 2 روز قبلش بحثمون شده بود.باورتون نميشه ولي توي 365 روز سال من فقط 364 روزش خوشحال بودم.طوري شده بودم كه افسردگي شديد گرفته بودم و شب ها  نفسم ميگرفت و دائما قرص ميخوردم.خلاصه اون روز صبح كه با پدرم بحثم شد چون ديگه خسته شده بودم و افسردگي هم داشتم رفتم توي زير زمين و اندازه يك قاشق غذا خوري سم گياهي خوردم.نه اينكه از ترسم كم خوردم.به حدي تلخ و زهرمار مانند بود و سوزاننده كه زبونم همون موقع سوخت و حالم بد شد.خواهرم هم كه اومده بود دم زير زمين و با شنيدن صداي سرفه و حالت تهوع من، اومد پايين و وقتي جاي سم گياهي رو ديد و ديد كه من ازش خوردم رفت پدر و مادرم رو صدا كرد.اما تنها مادرم اومد و پدرم ميگفت من نميبرمش بيمارستان و بايد بميرده.خلاصه با هزار خواهش و التماس مامانم بابام ما رو برد بيمارستان.ولي...وقتي اونجا پرستار  فاميل من رو پرسيد:پدرم يه فاميل ديگه بهشون گفت و به مادرم هم گفت اگه كسي فاميلش رو گفت يه فاميل ديگه بگو..چون اين ديگه دختر من نيست.اونموقع نميدونستم از درد لوله اي كه از مجاري تنفسيم رد كرده بودن به معده ام گريه كنم يا از غصه حرف پدرم يا از عذابهايي كه بنيامين بهم ميداد.اون روز وقتي لخته هاي خون رو ميديدم كه از معده ام كه از داخل لوله در ميومدن نگاه ميكردم آرزو داشتم كه اي كاش همين جا بميرم.حتي وقتي ميخواستم مادرم رو صدا كنم به خاطر اينكه زبونم وحلقم به شدت سوخته و بود وصدام در نميومد.از شدت درد و ناراحتي به خودم ميپيچيدم و گريه ميكردم.
خلاصه...بعد از اينكه حالم خوب شد من و مادرم با آژانس اومديم خونه.چون پدرم حاضر نشد كه دنبالم بياد.وقتي بنيامين موضوع رو فهميد پشت تلفن گريه ميكرد و ميگفت هيچي نگو.چون هنوز نميتونستم درست حرف بزنم .ولي اون فقط تا روز سوم خوب بود.بعد از سه روزي كه من از بيمارستان اومده بودم.خواهرم و دامادمون ميخواستن من رو به گردش ببرن.(البته دامادمون جريان رو نميدونست و بهش گفته بودن كه چون سم توي شيشه نوشابه بوده من به جاي نوشابه خوردمش).و فرداي اون شب باز هم دعواي بنيامين و فحشهاش و ...شروع شد.كه چرا با دامادتون رفتي بيرون؟!ولي كاش همه درد من همينها بود.يه روز كه زنگ دوم و سوممون معلم نداشتيم از خيابون زنگ زدم به بنيامين كه بياد دنبالم و بريم پارك.ولي وقتي بنيامين اومد دنبالم من رو برد دم خونشون.با تعجب پرسيدم چي كار ميكني؟گفت كسي خونه نيست و خونه بهتره تا پارك.ترسش كمتره.من هم چون بهش اعتماد داشتم بدون ناراحتي و ترس رفتم داخل.ديگه از اون روز به بعد به جاي رفتن به پارك ميرفتيم خونه خودشون يا دوستهاش.ولي فقط دست هم ميگرفتيم.تا اينكه يه روز صميميترين دوستش تصادف كرد و فوت كرد و بنيامين روحيه اش خيلي بد شد.يه روز كه رفته بودم خونشون حرف رضا(دوستش كه فوت كرده بود)اومد وسط و گريه اش گرفت و من رو بغل كرد و توي بغلم كلي گريه كرد.من هم هيچ كاري نميتونستم بكنم.چون وقتي ديدم اون اينطوري آروم ميشه راحتش گذاشتم.خلاصه هر بار كه ميرفتم خونشون بهم نزديكتر ميشد و با اينكه دوست نداشتم ولي چون اون رو خيلي بيشتر از دوست نداشتنم از اين كار دوست داشتم قبول كردم.تا اينكه به خودم اومدم و ديدم كه اون اتفاقي كه نبايستي بيفته افتاد و من هم تمام نجابت و پاكيم رو از دست دادم.ولي اون همش دلداريم ميداد كه ما آخرش مال هم هستيم و اصلا نگران نباش.(بماند كه وقتي روز اول نذاشتمش مقنعه ام  رو دربياره چه دعوايي راه انداخت و چه ها كه بهم نگفت/كه من هم مثل بعضي از دخترها از شدت دوست داشتن خر شدم و قبول كردم)
و من روز به روز به افسردگيم اضافه تر شد.تا اينكه خاله ي بزرگم اومد ايران و فاميل محترم به گوشش رسوندن كه بله...بنده عاشق و ديونه آقا بنيامين شدم.نميدونيد خاله ام چقدر توي گوشم خوند.آخه وقتي ميخواستم كه برم رشته انساني بنامين نذاشت.گفت نبايد بري.گفتم پس ميرم كامپوتر يا حسابداري.گفت نه.اونها هم به دردت نميخورن و برو رشته خياطي كه فردا توي زندگيت به دردت بخونه.من هم ديدم درست ميگه.چون آقا هم نميذاشتن كه برم دانشگاه.ولي خودش ميگفت من بايد برم دانشگاه كه بتونم با دست پر بيام جلوي بابات.خلاصه...خاله ام مجبورم كرد كه برم كلاس كامپوتر(البته آموزشگاه،چون ديگه سال سوم خياطي بودم).
بعد ازرفتن خاله ام خيلي به حرفهاش فكر كردم.نميدونم چرا؟چون من به حرف هيچ بني بشري گوش نميكردم.يعني توي اين چندين سال حتي يك كلمه از حرفهاي ديگران رو گوش نكردم.
حالا ديگه نوبت من شده بود كه ساز مخالفت رو بزنم.اوايل وقتي با بنيامين بحثم ميشد ميگفت حق نداري ديگه زنگ بزني خونمون وگرنه به خدا قسم به امام حسين و ....(كلي قسم ميخورد) كه زنگ ميزنم و به بابات ميگم كه دخترت دست از سرم برنميداره.دعواهاي ما هم سر هي چيزي كه فكرش رو هم نميتونيد بكنيد بود.من هم از شدت دوست داشتنش شبها يه تك زنگ ميزدم و شب بخير ميگفتم(بدون اينكه كسي گوشي رو برداره) و ميرفتم توي رختخوابم گريه ميكردم و بعد از 2.3 روز طاقت نمياوردم و زنگ ميزدم و بعد از كلي منت كشي و غلط كردم گفتن و ببخشيد آقا يواش يواش نرم ميشد.ولي اين اواخر ديگه نه از تك زنگ زدن خبري بود،نه بعداز 2.3 روز زنگ زدن من.ديگه داشتم ازش دلسرد ميشدم كه بالاخره دانشگاه قبول شد و افتاد يه شهر ديگه.البته براي ترم بهمن.2 ماه قبل از رفتنش باز هم دعوامون شد و اين بار مدت قهرمون تا همون 2 ماه كشيد،كه بنيامين حتي فكرش رو هم نميكرد كه من ديگه اينقدر دلسرد شده باشم.وقتي ميخواست بره زنگ زد خونمون و گفت كه ميخواد قبل از رفتنش من رو ببينه.ولي من صريح گفتم لازم نيست و هر چي بوده بين ما تموم شده.هر چي التماس كرد قبول نكردم.و گوشي رو گذاشتم.يك هفته بعد كه فرداش ميخواست بره دوباره زنگ زد و كلي گريه كرد و گفت بدون من نميتونه زندگي كنه و اگه تا حالا حرفي زده يا كاري كرده از روي دوست داشتن بوده.ولي من ديگه به حدي سنگ دل شده بودم و بي احساس كه اصلا گريه هاش برام مهم نبود.و گفتمش"نه".اون هم وقتي ديد كه نميتونه من رو راضي كنه گفت تو به جز من با هيچ كس ديگه اي نميتوني ازدواج كني(به خاطر همون اتفاق) من هم گفتمش حاضرم تا آخر عمر تنها بمونم ولي ديگه يك لحظه با تو نمونم.گفت برو سر كار،با هر كي خواستي برو بيرون،برو دانشگاه ولي فقط با من بمون.گفتم "نـــــــــــــــــــــــه".
ديگه اون رفت دانشگاه و هر بار كه ميومد مشهد يه جوري پيدام ميكرد و ميومد منت كشي ولي من حتي نگاهش هم نميكردم.الان 3 سال از اون ماجرا ميگذره ولي هر چند ماه يكبار يا زنگ ميزنه يا توي خيابون مثل جن سر و كله اش پيدا ميشه و تا دم خونه اسكورتم ميكنه.
با اينكه ميدونم نميتونم ازدواج كنم ولي نميدونم چرا ته دلم اميدوارم.راستي اين رو هم يادم رفت بگم.كه من بعداز اون اتفاق كه واسم افتاد  دكتر نرفتم و اون موقع چون اتاق تاريك بود و من هم عيناً چيزي نديدم و فقط احساس درد شديدي كردم شك دارم كه ... ولي يكي از دوستهام كه مامايي ميخونه علائم بعد از اون اتفاق رو گفت ومن هم نداشتم واسه همين ته دلم هنوز اميدارم كه اون اتفاق نيفتاده.ولي بنيامين ميگفت كه مطمئنه كه شده.
ولي ميدونيد چي جالبه؟جالب اينجاست كه حالا يه پسري پيدا شده كه حاظره تمام شرطهاي مسخره من رو كه براي رد كردن اون گفته بودم بپذيره.كه اگه بگم چه شرايطي هستند شاخ در مياريد و خندتون ميگيره.شب و روز گريه ميكنه  و رفته شماره تلفن دايي ام رو گير آورده و باهاش صحبت كرده كه با من صحبت كنه كه باهاش ازدواج كنم.البته با پدرم هم صحبت كرده ولي پدرم هم مخالفه.طوري كه به گفته مادرش و خواهرش حالا ناراحتي روحي شديدي گرفته(كه قبلاً هم  يه سابقه اي /ناراحتي روحي/داشته ولي خوب شده بوده) و تمام طول روز گريه ميكنه(دقيقاً مثل اونموقعه من).من نه به خاطر خالي كردن عقده ام اين كار رو با اون كردم.به خاطر اين بود كه اون هم مثل بنيامين وقتي عصباني ميشه همه چي ميگه و دست بزن هم داره و خيلي چيزهاي ديگه كه گفته ترك ميكنه....!!ولي از قديم گفتن ترك عادت موجب مرضه و من اصلا به اين اعتقاد ندارم كه آدم عوض ميشه.اگه هم عوض بشه فقط تا چند سال...(چون خودم تجربه كردم و الان مثل سابقم شدم.البته خيلي خيلي خيلي عاقلتر)نميدونم چرا دقيقاً بعد از جدايي از بنيامين اين اتفاق افتاده.ولي خوشحالم كه برعكس تمام داستانهايي كه دخترهاي گروه فرستادن و پسره تنهاش گذاشته و رفته،اينبار من اونها رو تنها گذاشتم و رفتم.و بهترين كار رو هم كردم.
اين رو هم بگم كه من الان دپيلم كامپيوترم رو گرفتم(به غير از فوق ديپلم خياطي)وچون استعداد خيلي زيادي در كارهاي كامپوتري دارم موفق شدم داخل يه شركت كارهاي نرم افزاريشون رو به عهده بگيرم و الان هم دارم ديپلم حسابداري هم ميگيرم و طوري هم با پدرم خوب شدم كه اگه اون ناراحت بشه من دوبرابر ناراحت ميشم و اگه من ناراحت بشم اون دوبرابر ناراحت ميشه.و آزادي كامل هم دارم و هيچ كس به اندازه ما دوتا توي خونمون به هم وابسته نيستن.و با هيچ پسري هم رابطه ندارم و روحيه ام به حدي شوخ و شاد است كه همه حسرتم رو ميخورن.و اينقدر منطقي فكر ميكنم كه همه،حتي دامادمون و بابام وبيشتر دوستهام وقتي ميخوان كاري انجام بدن با من مشورت ميكنن.
هميشه وقتي توي يه كاري شكست ميخوريد ازش عبرت بگيريد و توي بقيه زندگيتون ازش استفاده كنيد.و اين
جمله هميشه يادتون باشه...
آدم نادان فراموش ميكند و آدم دانا عفو.
به اميد روزي كه همه ما بتونيم روحي شاداب و جسمي سالم داشته باشيم.
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 14:19 توسط آرمین| |

Go to fullsize image
مفهوم عشق .....
تو چه هستی؟
این همه که مرا آزار می دهی برایت کافی نیست؟
این سنگدلی ست....تو چه هستی؟
تو چه هستی بانوی من؟......
چطور اشک های من برایت اینقدر بی ارزش هستند
ولیکن چرا من راضی به اذیٌت تو نیستم عزیزم؟
تمام وجودم متعلٌق به توست...
یعنی چرا ....
من به ستم کشیدن در دست های تو رضایت میدهم ؟
ای وای اگر مفهوم *عشق* این باشد............
اگر گناه من دوست داشتن توست
هرگز توبه نخواهم کرد.....
اگر قسمت من باشد که با عذاب تو زندگی کنم
زندگی خواهم کرد.....
فکر نمی کنی سنگدلی ست؟
سنگدلی ست که مرا در عشقت فریب میدهی
سنگدلی ست تمام دوست داشتن
و سال های زندگی وعشقم به سرعت از بین بروند
.....و بازیچه ای برای راحتی تو باشند
تمام محبٌت و جایی که در قلبم داشتی
تمام آرزوهایم به سرعت نابود شدند .......
ولیکن چرا من راضی به اذیٌت تو نیستم؟
چرا تمام وجودم متعلٌق به توست؟
تو چه هستی؟
تو چه هستی عزیزم......
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 17:0 توسط آرمین| |

                        گوشه ای از داستان زندگی یکی دیگه از بچه ها  . امیدوارم آموزنده باشه.
تو هواپیما نشسته بودم می رفتم تهران برای ملاقات تصمیم رو گرفته بودم خیلی وقت بود داد خواستمم داده بودم فقط منتظر بودم تا کارشو تا دادگاه تجدید نظر برسونم  دیگه نمی شد تحمل کرد همه چی رو باخته بودم زندگیم تباه شده بود من مونده بودم با تنها دخترم اون برام خیلی وقت بود مرده بود فقط نمی تونستم نامردی کنم و تو این موقعیت تنهاش بذارم هر چند اون در حق من خیلی نامردی کرده بود ، خیلی من بخاطر کارهای او نتونستم دانشگاهمو تموم کنم خونه پدریموتوبهترین جای شهر به مبلغ ناچیز فروخته بودم تا قرضاشو بدم مادر بیمار و خواهرمو مجبور کرده بودم تا از خونه به اون بزرگی برن بشینن تو یه آپارتمان هر چی رو که جمع کرده بودم و داشتم ولی اون چیکار کرده بود هیچی فقط بدهکارو هرجا که بودیم به جون من انداخته بود و رفته بود   فقط خدا خدا میکردم که این دفعه کارش مشخص بشه عصر باید با هواپیما بر میگشتم شهرمون چقدر از هواپیما متنفرم تو نامه هامم براش نوشته بودم که یکبار تو عمرت رو حرفت واستا و بیا  دوستانه ازهم جدا بشیم و بهش گفته بودم که اگه قبول نکنه من وکیل میگیرم در این صورت هیچ راه برگشتی نیست و اون قبول نکرده بود و من وکیل گرفته بودم و منتظر روز دادگاه بودم    خلاصه رسیدم تهران تو فرودگاه منتظر ساکم بودم که احساس کردم نگاهی رو من سنگینی میکنه یه لحظه برگشتم و نگاه کردم پسری بود که همراه مادرش هر دو شون خیلی به نظرم اشنا می اومدن فکر کنم منم به نظر اونا مخصوصاٌ پسر اشنا میاومدم به هر حال اون پسر سعی کرد تا با هم یه تاکسی بگیریم ولی من باید فرار میکردم چون مسیر من زندان و بعدش دادگاه بود و دوست نداشتم تو شهرمون یکی این موضوع رو بدونه . عصر برگشتم شهرمون فقط یه بار دیگه دیگه لازم بود تا به تهران برم که اونم با پدرش هماهنگ کرده بودم و قرار لازم رو گذاشته بودم طلاقم مراحل قانونیشو طی میکرد باز مجبور شدم فرشامو بفروشم و پول وکیل رو بدم اون دوباره نامردی کرد و باز به من ضرر زد ولی بالاخره خلاص شدم بماند که در چه وضعی و چقدر گریه کرده بودم هم برای او هم برای خودم و دخترم یکی از عصرها تابستون که برای خرید لباس برای دخترم بیرون رفته بودیم طبق معمول سری به فروشگاه.... زدیم خیلی
جالب بود پسری که تو فرودگاه با مادرش دیده بودم تو این مغازه کار میکرد همدیگرو شناختیم نمی دونم چرا ته دلم تکون خورد حسی که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم یکسال به همین منوال گذشت هر از گاهی ما برای خرید به اون مغازه میرفتیم   احساس میکردم میخواد یه چیزی بهم بگه ولی هر دفعه نمی تونست تا این که یه روز عصر بالاخره به خودش جرأ ت داد اومد و شمارشو داد من بهش زنگ زدم و کاش دستم میشکست و هیچ وقت این کارو نمی کردم گفت که اسمش کامی است  سه سال از من بزرگتره ، مهندس راه و ساختمانه و قصد ازدواج داره من گفتم  که جدا شدم و یه بچه هم دارم و اصلاٌ این ممکن نیست ولی اون گفت که تو که محکوم نیستی من با هر کی که دلم بخواد ازدواج میکنم تا این که بالاخره برای اولین بار با هم رفتیم بیرون من بازم باورش نمیکردم ولی اون اصرار داشت میگفت همین که مامانم از کانادا برگرده اقدام میکنم من که طعم تلخ شکست را تجربه کرده بودم ازش خواستم تا دست رو قران بذاره و قسم بخوره و اون خیلی راحت این کارو کرد مامانش برگشت ولی خبری نشد غرور منم اجازه نمی داد چیزی بگم ولی خیلی دوستش داشتم تا حالا اینقدر کسی رو دوست نداشتم به من میگفت به دخترت باید یاد بدی بهم بابا بگه!!!!!!! از طریق کامی دوستم با دوستش آشنا شد اکیپ 4 نفری ما خیلی جور بود البته با احتساب دخترم 5 نفر میشدیم دو سال به همین منوال گذشت دو سال پر از خاطره مسافرتهای پنج نفری البته کامی زیادم ادمه سر به راهی نبود چند نفری بودن که بهش زنگ میزدن ولی اون همیشه یه جوری طفره میرفت ومیگفت که از دوستای قدیمی هستن منم که تو زندگی قبلیم خیلی زجر کشیده بودم باور نمی کردم خدا بخواد بلای جدیدی به سرم نازل کنه تازه پشتمم به قرآن گرم بود تا اینکه یه روز گفت مامانم میخواهد بره برام خواستگاری بهتره تمومش کنیم شوکه شده بودم یعنی امکان داشت؟ با کمال پرویی برگشت و گفت خواهر منم تو شرایط تو هستش چاره ایی نیست شما محکومین!!!!! میتونین حال منو بفهمین؟
رابطه ما قطع شد  من افسردگی و اضطراب گرفتم حمله های هیستریک درمانگاه و سرم ولی دوستی دوستم همچنان ادامه داشت و نامزد کردن و اکثراٌ خونه من بودن تا اینکه یه روز عصرکه تو خونه با دخترم تنها بودم دوباره زنگ زد که من به جز تو نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم
گفتم تو به قران قسم خورده بودی میدونین چی گفت ؟
گفت : قران چیه اونا همش حرفای سلمان فارسی که به محمد یاد داده اگه دقت کنی میببنی که مثل شعرای فارسی هستش شما جای من بودین چیکار میکردین مریض نمی شدین دیونه نمی شدین ؟به هر حال عشق بدترین دردی هستش که ممکنه کسی به اون مبتلا بشه به نظر من آدم سرطان بگیره ولی عاشق نشه . میدونستم که دیگه مال من نیست  .بهش گفتم بیا دوستای معمولی باشیم ولی اون گفت من نمی تونم بهت نگم دوست دارم ! ولی نمی تونستم ازش دل بکنم از خجالتم  به دوستمم نگفتم که دوباره با کامی حرف میزنم چون اون دیده بود که من چه زجری کشیدم و فکر نمی کرد اینقدر احمق باشم ولی واقعیت اینه که بودم
 به همین منوال گذشت تو مدت آشنایی 5/5 سالمون البته به غیر از اون یکسالی که فقط همدیگرو نیگا میکردیم اون دو بار برای کار از شهرمون دور شد چقدر انتظار میکشیدم تا زنگ بزنه تا بیاد بار دوم که برای کار به عسلویه رفت 2 ماه یکبار اونم برای 2-3 بر میگشت چقدر دلم براش تنگ میشد وقتی میرسید اونجا و زنگ میزد نا خود آگاه میگفتم کی می آیی اونم میخندید و میگفت حالا بذار برسم البته تو این مدت چند بار خواستگار رفت ولی نشد میدونین اصلاٌ نمی تونستم تصور کنم به نظرم حرفاش در این مورد شوخی می اومد   تا اینکه تقریباٌ 6 ماه پیش که به شهرمون اومده بود و قرار بود شنبه با هم بیرون بیرم گفت مامانم یه دختر برام در نظر گرفته و ما مجبوریم چند روزی بریم مسافرت البته مهم نیست باز نمی دونم مامان چه نقشه ای برام کشیده اون رفت  و دو روز بعد زنگ زد که بله برونه چقدر پشت تلفن گریه کرد من خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی بعد از اینکه گوشی قطع شد احساس کردم که دیگه زنده نیستم بعد از مدتی زنگ زد که تو شهر خودمونه منم چند تا امانتی داشتم که باید بهش میدادم رفتم دیدنش امانتی هاشو با کادو عروسیش بهش دادم زد زیر گریه عکس نامزدیشو نشونم داد دختر قشنگی بود و از قرار معلوم همونطور که خودش و خانوادش میخواست وضع مالی خوبی هم داشت  حالام خیلی بد بود نمیتونستم حرف بزنم از ماشین پیدا شدم زیاد یادم نمیاد چیکار کردم و چی گفتم من به خودم قول داده بودم که خودمو نشکنم ولی نشد فقط میدونم عکسشو گذاشتم لای قرآنی که تو کیفم بود و بهش دادم و اون گفت هیچکسی رو نمی تونه مثل من دوست داشته باشه و تا آخر عمرش منو دوست خواهد داشت میدونم که راست میگه ولی اون پول و خودشو از همه دنیا بیشتر دوست داشت
اون قلبشو احساسشو به مال دنیا فروخت و همینطور آرامش فکر و روحشو اینا رو خودش اعتراف کرد و گفت زندگی کردن یک عمر با کسی که بهش احساسی نداره خیلی سخته حرفایی که من صد ها بار بهش گفته بودم
دوستای خوب من عشق خیلی با ارزشه اگه میدونین چیزی رو بیشتر از اون دوست دارین اصلاٌ سراغش نرین و کسی رو وابسته خودتون نکنین چون من الان یه مرده متحرکم .
 
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 14:11 توسط آرمین| |

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقشه اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم دیونتم من زندگیمو به تو بستم

برای تو

 

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 15:43 توسط آرمین| |

آرزو

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان بایسته واسه ی همیشه

چشمامون ببندیم و بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه

هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و عشق تو باشه ورد زبونم

                                            مهربونم

........آرزو بی تو محاله

لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره

راه عشقم بی عبوره

من نمیخوام تو خیالم

بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی

حس کنم تو رو تو دستم

آرزو ...........................

بی تو محاله............................................ خوبم.........

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 0:17 توسط آرمین| |

فال هفته
 
فروردين ماه: تجديد نظرهايى كه سعى كرده ايد در رفتار خود خصوصاً نسبت به خانواده و دوستان نزديك داشته باشيد، بسيار مثبت بوده و نتايجش را در روحيه خود مشاهده مى كنيد. سعى كنيد به همين روند ادامه دهيد و تغييرات رفتارى خود را درونى تر كنيد. موفقيت هاى شغلى شما همچنان ادامه خواهد داشت، فقط مواظب غرور باشيد كه گريبان ترقى شما را نگيرد.

ارديبهشت ماه: براى چندمين بار در باورهاى ذهنى خود تجديد نظر كنيد. در هر دو حالت به اصطلاح سياه و سفيد ذهنى در زندگى خود به فلسفه هاى عقلانى - البته توأم با احساس - مستحكم و باثبات نرسيده ايد و از هر دو سو امكان سقوط هست. كافى است همين نكته را بپذيريد به اين دليل كه قابليت تحول بنيادين و عالى در شما به كمال هست.

خرداد ماه: دوستى ها و صميميتهاى نزديك به درد شما خواهد خورد. در حفظ آنها بكوشيد. خوشبينى بد نيست، البته در همه جا و نسبت به همه چيز و همه كس توصيه نمى شود، ولى شما احتياج داريد براى رسيدن به پنجره هاى تازه تر - خصوصاً عاطفى - خوشبين تر باشيد. اين نكته باعث خواهد شد خصوصيات مثبت بيشترى از شما به اطرافيان اثبات شود.

تيرماه: در رد و بدل شدن احساسات در هنگامه هاى عاطفى صبورتر باشيد. اين نكته باعث خواهد شد كمك بيشترى از دست شما براى طرف مقابلتان بربيايد، همان كارى كه مصر و علاقه مند به پياده شدنش هستيد. سعى كنيد زود از كوره در نرويد و شرايط را از ابعاد همه جانبه بنگريد.

مردادماه: بزودى تغيير و تحول هاى كارى در زندگى شما رخ خواهد داد. براى اين ماجرا مهيا شويد و نسبت به ابعاد مختلف آن خود را آماده كنيد. آرامشى تقريباً درونى چندى است كه احساس خوشايندى به شما بخشيده است.به ريشه هاى آن فكر كنيد تا به شكلى پايدار، همه لحظه هاى شما را احاطه كند.

شهريورماه: تلاش نكنيد لحظه ها به هم وصل شوند يا اينكه لحظه ها را به هم وصل كنيد. سعى كنيد كمى عادى تر به قضايا و كلاً زندگى نگاه كنيد. تفاوت، البته خوب و ستودنى است، ولى گاهى باعث احساس بيهودگى مى شود، هرچند كه همين تغيير زاويه ديد هم كار ساده اى نيست و اصلاً شايد خواسته اى نابجا باشد. ظاهراً انتظار براى اتفاقى عجيب و كارساز و شادى بخش بيهوده است.

مهرماه: براى شما همه چيز دوره مى شوند. براى اين نمى توانيد جلو اين تكرار تقريباً آزارنده را بگيريد كه از ابتدا به يك مسأله اساسى - عميقاً - نپرداخته ايد؛ نگاه به همه بعدها. اگر اينگونه مى شد، راههاى خطا را به هزار اميد و آرزو، امتحان نمى كرديد و همين طور آدم ها را. تقويم اگر در بى رحم ترين رفتار، به دل ما نيست، اين خاصيت را دارد كه مى شود از آن درس و راهكار گرفت.

آبان ماه : سعى كنيد از خودتان استقلال ذهنى داشته باشيد. موقعى كه تفكر در آگاهانه ترين شرايط به استقلال رسيد، به صورت ناخودآگاه، استقلال عمل را هم در پى خواهد داشت. در خريدهاى خود دقت بيشترى به خرج دهيد. شرايط زندگى شما به صرفه جويى اقتصادى احتياج دارد. كمى آهسته تر راندن، رسيدن به هدف را قطعى مى كند.

آذر ماه: از دنياى پيرامون خود بيشتر از گذشته لذت مى بريد. در شرايط تحصيلى و شغلى و زندگى شما تغيير خاصى به وجود نيامده، منتها چون به لحاظ وجودى، متعالى تر شده ايد، احساس فتح قله هاى نگاه تازه به پيرامون در شماست. حالا به قله هاى مرتفع تر فكر كنيد. هيچ انتهايى متصور نشويد كه به قول حافظ «مقصد بس بعيد» است.
دى ماه: اشتباهات گذشته را تكرار نكنيد. البته اين آگاهى در شما هست، ولى آدمى گاهى اوقات متوجه اشتباهات رفتارى خود نيست. انگار دلش مى خواهد يا حتى لازم است يكى از محيط خارج او را نسبت به برخى نكات آگاه كند. به هر حال احتمال دارد كه آينده با اين خطاها تحت الشعاع قرار گيرد و بسيارى از كانالهاى روشن ارتباطى شما را تيره كند.

بهمن ماه: حس مثبتى كه در شما حضور دارد و خود هم به تقويت آن بها مى دهيد، هميشه باعث خواهد شد پنجره هاى موفقيت به روى شما باز باشند. در زندگى مشترك نمى شود آنقدرها آرمانى نگاه كرد. به هر حال بپذيريد كه سرنوشت شما و شخص ديگرى آميخته و تقسيم شده است. به خصوصيات فرد روبروتان احترام بگذاريد و مرور زمان را براى تغيير آدم ها فراموش نكنيد.

اسفند ماه: انگيزه هاى زياد باعث مى شود هر روز صبح با نشاط از خانه بيرون بزنيد. اين انگيزه ها را حفظ كنيد به اين خاطر كه افراد زيادى لنگ داشتن همين بهانه ها هستند تا راه پيشرفت را پى بگيرند. سعى كنيد روزبه روز بهانه ها و در واقع انگيزه هاى خود را حجيم تر و متعالى تر كنيد تا هدف شما به طور خودكار مرتفع تر باشد. به صبر و حوصله اهميت بيشترى بدهيد.
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 14:34 توسط آرمین| |

تا زمانی که کنارت هست
ارزش رو بدون !
 

نمیدونم آدمها چه فکرهایی میکنن.شده تا حالا جایی باشی.َارزشت رو ندونن.بعد اینکه رفتی همه دلشون برات تنگ بشه.وقتی برگردی پیششون همه از خوشحالی بال در بیارن.ولی تو به خاطره کم محلی های گذشته ازشون دلسرد باشی.
شده تا حالا کسی پیشت باشه و ارزشش رو ندونی. شده ؟؟؟
شده که وقتی رفت ، پیشه خودت بگی ، وای خدا.ببین که کی رو از دست دادم.
نفرهای بعدی که بعد از رفتن اون میان.وقتی اونها رو ببینی بگی که فلانی ببین کی بود و چی بود.بگی که خدایا ببین کی رو از دست دادم.سعی کنید اینطوری نباشید.هر موقع کسی کنارتون بود ارزشش و رو بدونین.کم محلی نکنید.به خدا اگه یه روز بذاره بره ، دلتون اونقدر تنها میشه که خدا میدونه.اونقدر میگیره که خدا میدونه.
فاصله ها مو           حتی اشگه توی چشامو
    دیگه فایده ای نداره نداره نداره
بی کسی هامو        غربته توی صدامو
     هیشکسی باور نداره نداره نداره
       تنهایی من دیگه پایوونی نداره
      ویرونه ی دل سرو سامونی نداره
      باید بمونم تا همیشه تک و تنها
  همیشه این دل میشه بازیچه ی غم ها

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 14:42 توسط آرمین| |

آنتونی رابینز
سعي نکنيم بهتر يا بدتر از ديگران باشيم . بکوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم.
کسي که بر تخيل خود حاکم باشد بر همه چيز حاکم است.
انتقاد ديگران را فرصتي بدان براي بررسي و بهبود عملکردها. نه خنجري که در قلب فرو مي رود.
من مي گويم عشق درمان همه علت هاست و مردم مي گويند من مطلب را ساده انگاشته ام چنين نيست.
به راستي عشق چاره هر درد است. اگر شما را دوست بدارم نميخواهم گرسنه بمانيد. چون حال خودم بد ميشود.
اگر شمارا دوست بدارم دلم نمي خواهد با شما بجنگم.
اگر شمارا دوست بدارم نمي خواهم شمارا ژنده بوش ببينم.اگر شمارا دوست بدارم ميخواهم بهترين چيزها مال شما باشد.
پس اگر شمارا دوست بدارم دلم نمي خواهد آزرده شويد. چون اگر شمارا بيازارم خود آزرده مي شوم.
بهتر است بخش کوچکي از يک چيز بزرگ باشيم تا بخش بزرگي از يک چيز کوچک.
ما مسووليت داريم تا حدي که استعداد و تواناييهايمان اجازه مي دهد در زندگي موفق شويم.
يکي از راههاي مطمئن ترقي . کمک به ترقي ديگران است.
بيش از آنکه شخصي را برادر بناميد بايد همچون برادر رفتار کرده باشد.
موجودي به نام انسان تقريبا هيچ گاه در پي قدرت نميرود مگر اين که خود را شايسته آن بداند.
ديگران خاطره زندگي کار و اعمال ما را حفظ ميکنند .
دگرگوني حاصل تلاش مداوم است نه عقيده به سرنوشت محتوم. بايد خود را نيرومند سازيم و در راه آزادي بکوشيم .
بايد بياموزيم که برادرانه با هم زندگي کنيم وگرنه احمقانه به هلاکت خواهيم رسيد .
اگر با خود روبرو شويم و در چشم خويش بنگريم هيچ عذري نداريم. لحظه حقيقت است. به خويشتن دروغ نميتوان گفت .
سرچشمه مشکلات ما موقعيتهايي که در زندگيمان پيش مي آيد نيست بلکه منشا آنها ترديدي است که در توانايي خود براي رفع موانع داريم .
عقل بالا تر از دانش است. زيرا عقل هم شامل دانش است و هم شامل کاربرد صحيح آن .
حقيقت گويي همچون آهن رباست به نوعي ديگران راجذب شما مي کند.
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 14:25 توسط آرمین| |

شرم ات باد ای دستی که  بد بودی بدتر کردی

هم بغض معصومت را نشکفته پرپر کردی

ننگت باد ای دست من ای هرزه گرد بی نبض این سر سپرده ات را

بی یار و یاور کردی

ای تکیه داده بر من ای سر سپرده بانو با این نادرویشیها  آخر چرا سر کردی

بر من فرود آور اینک بغضی که خنجر کردی

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 0:15 توسط آرمین| |

 مینویسم ٬مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

مینویسم ٬مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

مینویسم٬ همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

مینویسم همه ی با تو بودن ها را

تا تو از خواب مرا با به تو بودن ها ببری

تا تو تکیه گاه خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 0:7 توسط آرمین| |

بنام آنكه ناقوس قلبش آهنگ محبت مي نوازد
 
نگاهي كرد و با لبخند تلخي
جدا شد از منو در را به هم بست
شبي طوفاني و درد آفرين بود
شبي سيراب از رگبار پاييز
چراغ نقره فام ماه خاموش و
او مي رفت و ميگفت اين سخن را
مرا ديگر نخوا هي ديد برگرد
نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت 21:20 توسط آرمین| |

فاصله افتاد.

دست

از دست او دريد .

نقطه

به آخر تنفس رسيد.

سقوط اشك

هوا از ديده بريد . 

برف شكفت.

تاريخ

پشت تاريخ , 

لحظه به دنبال لحظه

اندوهناك خزيد .

نگاه

دگر بوي صميميت نديد.  

ديروز باد احساس وزيد

و چهارچوب مرده ام را هزار تكه كرد. 

روح از كار افتاد.

معجزه در رويش واقعيت سوخت. 

تنهايي

بي فلسفه دميد.  

هولناك است بيداري.  

استخوانها بيدار.

جسم روشن .

و من اكسيژن در سينه حبس

مي كشم بالشي را بر سر 

محكمتر ,محكمتر. 

تقلب نفس . 

لعنت .

باز فردا رسيد نيست

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 23:25 توسط آرمین| |

دوست داري بداني وقتي به تو مي انديشم، چه در ذهنم مي گذرد؟

در انتظار تو هستم، قلب من تو را فرياد مي كند، گفته بودم كه چشمهايم براي تو...،

روز تولد عشق، عزيز دل، عطر خوش عاشقي را به تو هديه مي كنم.

تو الفباي عشق مني،  با من قدم به باغ عاشقي بگذار.

ديگران نخوانند، ندانند، بي خبر باشند از حرفهايي براي گفتن*

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 23:19 توسط آرمین| |

 
تو مث اونا نباش اونا مارو دوست ندارن
تو اتاقشون گل مصنوعی بیشتر میذارن
تو مث اونا نباش چون زیر بارون نمیرن
مث لیلی نمیشن تو خواب مجنون نمیرن
تو مث اونا نباش اونا واسم بس نبودن
اونا مث نقش معبدا مقدس نبودن
تو مث اونا نباش اونا شکستن بلدن
به حساب خود خواهیم نذارولی اونا بدن
تو مث اونا نباش اونا ازم جدا شدن
بی دلیل شکستن و رفتن و بی وفا شدن
تو مث اونا نباش مثل همین حالات بمون
خیلی آروم وزلال و با وفا ومهربون
تو مث اونا نباش تا این چشا باز نشه خیس
بگو مثل اونا نیستی هم بکو هم بنویس
===========================
تحمل کردن زیباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم
انتظار آسان است
اگر قرار باشد دوباره تو رو ببینم
زندگی شیرین است
اگر قرار باشد مزه دستای تو رو بچشم
مشکلات حل میشود
اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم
اشک ها همه به لبخند تبدیل میشود
اگر قرار باشد تو رو یک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک
فقط اگر ببینم خیال رفتن داری
اما دوستت دارم
از پشت این همه فاصله
از پشت این همه حرف
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 14:44 توسط آرمین| |

                                                       سلام گل گلدون من...

                  عزیزم من حالم خوبه...نگران نباش...مگه تا تو هستی ناراحتی معنی داره؟....

                                                    دلم می خوادت یه عالمه اما.................

        ----------------------------------------------------------------------

                             دوست دارم غمخوار من .... مهربونم.... همدمم.....اما..........

                        حالا دیگه نوبت منه.....حالا من می خوام غمخوارت باشم.......

                   دلم می خواد همه ی غصه هات با غصه های من همراه بشن و برن زیر زمین...

                  تا ما همدیگه رو داریم که نباید به این غصه های بی معنی رو بدیم....مگه نه؟؟؟

                من منتظرم که تو یه روزی از من بخوای تا غصه رو از قلب مهربونت بکشم بیرون....

            مگه یادت رفته؟؟ الان دیگه قلبت مال منه و نمی خوام هیچ لکه ای روی این آینه بشینه...

                                           کمکم کن گل من....به خاطر هردومون....

                                                                دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 12:14 توسط آرمین| |

 

ساغر مستیه من

همه ی هستیه من

مثل یک کبوتر عشقی نشستی رو دل من

همه ی بود و نبود

بهترین شعرو سرود

تو عزیزی واسه کویر قلبم مثل رود

شب و روزم سازو سوزم خط به خط غزل غزل

ترو خوندم با تو موندم دل به دل بغل بغل

تو به شیوایی شعری به زلالی نگاه

همسفر با من دیوونه تا انتهای راه

ساغر مستیه من

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 12:4 توسط آرمین| |

                                                           سلام .....
 
                        تولدت مبارک عزیز دلم
 

                                 خانه خراب تو شدم

                                 بسوی من روانه شو

                               سجده به عشقت میزنم

                                  منجی جاودانه شو

                               ای کوه پر غرور من

                                سنگ صبور تو منم

                              ای لحظه ساز عاشقی

           عاشق با تو بودنم

                              روشن ترین ستاره ام

                             میخواهمت می خواهمت

                               تو ماندگاری در دلم

                                میدانمت میدانمت

                               ای همه ی وجود من

                                 نبود تو نبود من

                               ای همه ی وجود من..............................

 

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:49 توسط آرمین| |

ديشب لاي نوشته هاي قديميم اين نوشته رو پيدا كردم كه دوستي قديمي بهم داده بود برام خاطره انگيز بود گذاشتمش اينجا ... يه كم طولانيه ولي قشنگه اگه حوصله كرديد شما هم بخونيد.
 
سهم تو در بودن من درست به اندازه سهم نبودن من است در خيال تو
و اين غمگين ترين حسرتي است كه من مجبور به تحمل آنم
پابه پاي بي تويي تو
به هر كجاي بي تو كه مي رسم
دردمندانه در مي يابم
كه ساعتهاست از اينجا هم رفته اي
حالا ،‌جاي پاهاي پير تو ،‌تنها دوستان هميشه دلشاد من هستند
و من چقدر به آنها حسودي مي كنم
       چون ديده اند تويي را كه رفته اي و پا بر دلشان گذاشته اي
اين روزها اما انگار ديگر تمام زمينها سنگي شده اند و
من بي دوست و تنها شده ام
*
تو باز ،‌مثل هميشه با نسيم مي رقصي و مي روي
من ،‌با باران مي گريم و در خاك مي شوم
*
اما انگار امشب هم فقط قرار است باران بيايد
تا مسيرسياه نگاه سرگردان مرا تا ستاره مان خط خطي كند تا من راه نگاه اين ستاره را گم كنم
همان ستاره اي كه دوست داشتم تو هم آن را ستاره مان خطاب مي كردي
از شبي كه تورفته اي ،‌
نمي دانم كجا
به قول خودت به دنبال حقيقت
اين ستاره مثل من بي تو ،‌تنها همان ستاره اي كه شبها با هم تماشايش مي كرديم
همان ستاره اي كه هنوز با ياد آبي و مهتابي تو بيدار مانده
تنها دلخوشي شبها و خلوتهاي خسته من شده است
و من در خلوتهاي بي تو بي خودي خودم ،‌در هجوم خيال خوب تو آنقدر گريه كرده ام
                                        كه ديگر امشب تمام آسمانهاي باراني شده
حالا ديگر ، گريه هايم به جاي آنكه نگاهم را شفاف كنند و دلم را صاف
آسمان را هم تيره وخط خطي مي كنند تا من راه نگاه اين آخرين ستاره را هم گم كنم
آسمان هم كه بدون ماه و خورشيد و ستاره ديگرآسمان نيست
همين سقف كوتاه و سياهي است كه از همه جايش آب چكه مي كند
و آنقدر كوتاه است كه ديگر حتي نمي توانم دستهايم را به اندازه دعا كردن بلند كنم
آنقدر باران مي آيد كه من مطمئنم اگر امشب مي خواستي بيايي
تا حالا پشيمان شدي ،‌لااقل باران بهانه غمگين و قشنگي است براي نيامدن امشب،‌
بهانه ات را باور ميكنم
مجبورم
اما باور كن نمي توانم باور كنم كه من تمام روزهاي آفتابي را هم
بيهوده زير چتر سنگين انتظار تو نفس كشيده ام
مگر نه كه حقيقت همين احساس خلاص خالص عشق من و تو به باران بود ؟
مگر نه كه من و تو عاشق باران بوديم ؟
*
يادت هست بانو
وقتي باران مي باريد بهانه ميكرديم باران را و بيرون مي زديم ؟
از همه دور مي شديم ؟
تنهايي ،‌خيابانهاي خيس و خلوت را مي پيموديم ؟
و باران ،جاي پاهاي خاكي ما را پاك مي كرد ؟
تا هيچكس نتواند دنبال ما بيايد .
و ما ،‌من و تو ،‌بدون رد پايي حتي ،‌هميشه درست ترين را ه را مي رفتيم ؟
و با خودمان در خودمان به مقصد مي رسيديم .
*
حالا نمي دانم چه اتفاقي براي
آفتاب و آب، آسمان وباران ،‌نگاهها و ستاره ها افتاده است .
كه همين باران كه قشنگ ترين بهانه تنها بودن من وتو بود .
                   حالا غمگين ترين بهانه نيامدن تو شده است .
باران كه باران است هنوز ،‌
تو كه همان خداي خوب آرامش خستگيهاي من هستي
                                     كه هواي نفسهايت هنوز هم
                  ياد بهار را حتي در شبهاي بي تاب و پرتب من بيدار نگاه داشته است
پس حتما ديگرمن ‌،سهمي در خيال تو ندارم
تو درست گفته اي ،
تا باران دوباره باران شود و خيابان تنها نماند
فقط نبودن يك من كافيست
اما باور كن نمي شود كه تو نباشي ،‌
تو كه نباشي ،‌خيابانها خود را از سرراهها كنار مي كشند و همه جا بن بست مي شود
بن بست ها سر به زير مي اندازند و آرام ترانه باران را با سوت مي زنند
و اشك من ،‌مثل امشب همه آسمانها را ابري مي كند .
...
امشب دل من گرفته است ،‌مثل دل آسمان ‌،مثل دل خيابان
انگار تو را براي هميشه از همه ما گرفته اند ،‌
از من ،‌ از اسمان ،‌از شبهاي بي تو تنها ،‌
         از خيابانهاي خوبي كه فقط با تو به مقصد مي رسيدند
بخاطر من نه ‌،به خاطر اسمان و باران و دل خيابان بيا
-         قول مي دهم اگر بيايي حتي مسير نگاهت را بهم نزنم
-         حتي اگر بخواهي تورا با باران و خيابان هم تنها مي گذارم
-         و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهاي پر از شكوفه ات را نگاه ميكنم
تا مسير ستاره ام را پيدا كنم
همان ستاره اي كه رد نگاه مهتابي تو
برآبي چهره اش هنوز تا هميشه پيداست ...
                                آه كه چقدر دلم براي صداي قدمهاي تو تنگ شده
شبها شبيه حسرتهاي نگاه بي تو هميشه تنها و سياه من هستند
وروزها به اميد پرواز در پرهاي آفتابي نگاه تو
اگر بيايي آسمان دوباره ابي مي شود
و همه چيز سرجاي خودش بر ميگردد
حتي حسرتهاي هميشگي من
فقط اگر تو بيايي...
 
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:39 توسط آرمین| |

عشق نمي پرسه که تو کي هستي فقط ميگه تو مال من هستي،
 
عشق نمي پرسه اهل کجايي فقط ميگه تو قلب من هستي،
 
عشق نمي پرسه تو چيکار ميکني فقط ميگه باعث ميشي قلب من به
 ضربان بيفته،
 
 عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي،
 
 عشق نمي پرسه که دوستم داري؟؟؟؟ فقط ميگه دوستت دارم!!!
 
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:37 توسط آرمین| |

چه موقع باید "علاقه" خود را به همسر آينده تان ابراز کنید؟
در این قسمت یک نکته حساس وجود دارد: اگر شما با یک خانم مانند یک دوست معمولی برخورد کنید و در رمانتیک بودن زیاده روی نفرمایید، او خیلی بیشتر مجذوب شما خواهد شد.
اخیرا با یکی از دوستانم صحبت می کردم. او برایم تعریف می کرد که چندی پیش با خانم بسیار جذابی آشنا شده و صادقانه بگویم خانم آنقدر سر تر از خودش بوده که اصلا تصور نمی کرده بتواند با او رابطه عاطفی برقرار کند، به همین دلیل تصمیم میگیرد که همانند یک دوست عادی با او برخورد کند و از زمانی که در کنار هم هستند استفاده کنند و لذت ببرند.
او اصلا تلاش نمی کرد که نظر خانم را به خود جلب کند. هیچ قدمی هم در راه برقراری رابطه با او برنمی داشت. خود را نیازمند و محتاج جلوه نمی داد. و انجام تمام این امور فقط و فقط به این خاطر بود که اصلا فکر نمی کرد خانم او را در "بازی" راه بدهد.
نتیجه چه شد؟
این رفتار از هم گسیخته و مستقل، معجزه به بار آورد. نظر خانم به او جلب شد و شالوده یک رابطه عاطفی طولانی مدت (ازدواج) پی ریزی شد.
آقایون معمولا با خانم های جذاب و زیبا طور خاصی برخورد می کنند: در بیان احساسات خود زیاده روی کرده و  از همان روز اول به آنها چسبیده و ولشان نمی کنند. این امر واقعا کار زننده ای است.
بنابراین به جای این کار، به صندلی خود تکیه دهید، و خونسرد باشید؛ آنوقت میتوانید از نتایج بدست آمده، نهایت لذت را ببرید.
برای اولین قرار چه کاری انجام دهیم که او جذب ما شود؟
خیلی خوشحالم که این سوال را پرسیدید.
اگر شما یک خانم را با این امید به بیرون می برید که صرفا کاری انجام دهید که او مجذوبتان شده و به شما علاقه پیدا کند، فقط شرایط را برای خودتان مشکل تر و بدتر می کنيد.
چرا؟
چون اگر بیش از اندازه برای او پول خرج کنید، به این نتیجه می رسد که شما انسان کاملی نیستید و می خواهید از طریق پول خودتان را نشان داده و او را به سمت خود بکشانید. و دیگر اینکه با این کار ثابت می کنید که خیلی خوش شانس بوده اید که او را پیدا کردید و وقت خود را با او سپری می کنید.
به جای این باید او را به نوشیدن یک قهوه دعوت کنید. اگر دیدید که او با معیارهای ذهنیتان تطابق ندارد، به راحتی و بدون فوت وقت می توانید قهوه خود را تمام کرده و او را ترک کنید.
و اصلا هم لازم نیست برای بیان این امر خجالت بکشید.
برای جلب نظرش لازم نیست برایش بیش از اندازه مایه بگذارید. اگر قرار باشد کسی در رابطه چنین کاری را انجام دهد، بهتر است او سعی کند که نظر شما را جلب کرده و رضاییتتان را فراهم آورد.
این موارد دقیقا بر خلاف کارهایی است که اکثر آقایون انجام می دهند، غافل از اینکه رعایت آنها می تواند شما را به سمت نتایج مطلوب رهنمون سازد.
چه کارهایی باید انجام دهید که او بیشتر از شما خوشش بیاید؟
- خانم هایی هستند که شاید اصلا از ما خوششان نمی آید، اما با این وجود هم جذبمان می شوند و تصميم به ازدواج ميگيرند.
بله درست است
بیشتر آقایون در اشتباه هستند و اغلب اوقات از استراتژی "لطفا منو دوست داشته باش" استفاده می کنند.
آنها نمی دانند که علاقه داشتن به یک فرد و جذب شدن به او دو مقوله کاملا مجزا هستند.
به همین دلیل کارهایی از قبیل: گل خریدن، تهیه غذا و تعریف و تمجید نمودن را انجام می دهند، به این امید که جرقه ای از دوست داشتن در دل خانم پدیدار شود.
یقینا این کارها هیچ کمکی به افزایش جذابیت شما نخواهند کرد.
اصل قضیه اینجاست: از آنجایی که این امور هیچ کمکی به شما در راه افزایش جذابیت نمی کنند، به خرج دادن تلاش بیش از حد در مورد این نوع استراتژی ها هیچ گاه شما را به اهدافی که در نظر دارید، نزدیک نمی کنند.
درست مثل اینکه بخواهید یک کیک را با دستور العمل پخت اسپاگتی درست کنید.
به جای آن شما نیازمند یک تکنیک کاربردی هستید. تلاش در راه متقاعد کردن او برای "دوست داشتنتان" را متوقف کنید.
به جای آن سعی کنید میزان جاذبه و مردانگی خود را افزایش دهید.
آیا رک بودن با خانم ها کار درستی است؟
بله، حتما
در این قسمت یک نمونه از روش های برخورد مستقیم، که نتیجه مثبت در بر دارد را برایتان ذکر می کنیم.
سعی کنید از آنها این سوال زیبا و ساده ( که البته مورد علاقه خود من نیز هست) را بپرسید: "آیا مجردی؟"
بیشتر خانم ها عادت کرده اند که آقایون از آنها بپرسند "آیا دوست پسر داری؟"
پرسیدن "آیا مجردی" آنقدر بی پرده است که آنها را شکه می کند. و پیش از اینکه فرصت صحبت کردن را پیدا کرده باشند شما تمام قدرت موجود را به سمت خود میکشانید. پیش از رفتن بر سر قرار، بر روی صحبت کردن و راه رفتن خود کمی تمرین کنید و سعی کنید روند این کارها را آرام تر کنید، هنگام حرف زدن به صندلی تکیه دهید، دست هایتان را از جیب ها در آورید و لبخندی بر روی لب داشته باشید.
سعی کنید درب ورودی مکان های مختلف، نظیر کافی شاپ را برای خانم ها باز کنید. معمولا نیمی از آنها اصلا  از شما برای انجام این کار "تشکر" نمی کنند.
روی همین نکته دست بگذارید و از آنها ایراد بگیرید، تازه شاید بتوانید او را متقاعد کنید که برای جبران این کار خود، برایتان قهوه بخرد!
این ایراد گرفتن های اولیه به شما کمک می کند که در آخر کار اگر تمایل داشتید، بتوانید خیلی راحت از او خواستگاري كنيد
 
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:29 توسط آرمین| |

لحظه ی دیدار نزدیک است...اما من نمیتونم خودمو کنترل کنم. من  میخوام ببینمت میخوام اون دستای کوچیکتو بزاری تو دستام و اون موقع  از ته دلم داد بزنم دوست دارم .یعنی میشه سرتو رو شونه هام بزاریو من اون موهای خوشگلتو ناز کنم . میشه رو شونه هام خوابت ببره؟

((چی میشد همه ی اینا میشد))

میمیرم برات اما نه به اندازه ی تو... لایق ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ب اما نه به اندازه ی تو....

خوب دیگه برم..دوست دارم.  بای 

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:19 توسط آرمین| |

از ما و من حذر کن

در خویشتن سفر کن

مانند جویباری

بر قلب کوهساری               (چقدر تشبیهش قشنگه)

باید رسیده باشی

من را ندیده باشی

                                    از خود مکن کناره

وقتی شدی روانه

بر قلب بیکرانه

باید که راه  باشی

هر سو پناه باشی

باید که مرد گردی

پیوسته درد گردی

                                  العاقل اشاره

نرفتن و رسیدن

هنگام خوشه چیدن

باید شکوه باشی

همدرد کوه باشی

باید که عود باشی

نبض سرود باشی

                                    این است راه چاره

وقتی که میتوانی

ناگفته را بخوانی

خورشید را بچینی

نادیده را ببینی

در خویشتن بمیری

تا عرش پر بگیری

                                    دیگر چرا نظاره؟دیگر چر نظاره؟ (چقدر قشنگ تمومش کرد)

و چقدر این شعر بهم حال میده . این شعرت به دردم خورد حد اقل یاد گرفتم:

باید که مرد گردم................ پیوسته دررررررررررررررررررد گردم

باید که مرد گردم

باید که مرد گردم

پیوسته........گردم

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:11 توسط آرمین| |

 
بغض نکن بهار من بغض تو آبم میکنه

گولٌه اشکای چشات خوردو خرابم می کنه

بغض نکن که قلب من تو سینه پرپر میزنه

آخه اون چشمای تو تموم دنیای منه

 

توچشات که اشک میاد یه جورایی دیوونه میشم

صد هزار آبادی هم باشه یه بیخونه میشم

 

دست تو تو دستمه دیگه مهم نیست چی کمه

بغض نکن که بغض تو آتیش به جونم میزنه

 

وقتی اشک تو  چشماته دنیا سرم خراب میشه

دشت سرسبز نیگات یهو برام سراب میشه

 

بغض تو مثل یه خنجر تیکه پارم میکنه

بغض نکن غم چشات داره بیچارم میکنه

 

من میخوام که چشم تو زلال و آفتابی باشه

من باشم تو باشی و یه شبه مهتابی باشه

 

هرچی گفتی تو باشه حتی اگه برای من

سوختن و شکستن و یه عمری بی تابی باشه

 

بغض نکن خوشگل  من...........................................................

حالا ببینم کی جرات بغض داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:6 توسط آرمین| |

 
 
سلام عزیزم

بابا بی خیال

کی گفته من ناراحتم؟

تا تو هستی چه معنی داره آدم ناراحت باشه؟

مگه نه؟

آره؟

پس خودت چی؟

نمی خوام تو هم سر چیزی غصه بخوریا

حداقل تا من هستم

باشه؟

خوب من که همیشه هستم دیگه

پس: تو هیچوقت از هیچی ناراحت نمیشی

مگه نه؟

خوب پس حالا

بخند...........

بلندتر............

آفرین

دوست دارم عزیزم

میمیرم برات

----------------------------------------

برای تو

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:5 توسط آرمین| |

 

 اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم

خوابم يا بيدارم تو با مني با من
همراه و همسايه نزديك تر از پيرهن
باور كنم يا نه هرم نفسهاتو
ايثار تن سوز نجيب دستاتو

خوابم يا بيدارم
لمس تنت خواب نيست
اين روشني از توست
بگو از آفتاب نيست
بگو كه بيدارم
بگو كه رويا نيست
بگو كه بعد از اين
جدايي با ما نيست

اگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم كه با تنزخمي اسيره
عاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميره

خوابم يا بيدارم اي اومده از خواب
آغوشتو وا كن قلب منو در ياب
براي خواب من اي بهترين تعبير
با من مدارا كن اي عشق دامنگير

من بي تو اندوه سرد زمستونم
پرنده اي زخمي اسير بارونم
اي مثل من عاشق همتاي من محجوب
بمون ، بمون با من اي بهترين اي خوب

 

یه عمری بود که این ترانه ها رو برات میخوندم و منتظرت بودم... میمیرم برات عزیزم...باور کن...دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم... ب (بازم محکمتر)

                                                              برای تو

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 17:2 توسط آرمین| |

Image hosting by TinyPic
زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
 آنوقت کسی می زند به پشت ,  "  گرومب "
 و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون
و بعد ,
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 زندگی چقدر زیباست ...

عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
 چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن
 و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ...
 و تو می خندی و می گویی :
- چای تلخش خوشمزه تره
 و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
 ... - هیس ، دخترمون تازه خوابیده
 
تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود
و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
 و تو خنده ات میگیرد
 و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری ...

 مرگ زیباست دوست من
 لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
 دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 و قلبت ,
خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 خواب می بینی دوباره جوان شده ای
و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک
چند قدم می دوی و بعد ,
 شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی
دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
 و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند
 تولدت مبارک                                     Image hosting by TinyPic
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 13:10 توسط آرمین| |

سرنوشت غم انگیز یه دختر دیگه

من يه دختري هستم كه خيلي زود با همه جوش مي خورم و اولا از اين اخلاقم خوشم مي امد ولي بعدها مشكلات زيادي برام درست شد .مي دونيد بچه ها اصلا بعضي وقتها به خودم مي گفتم ديگه به هيچ كس محل نمي زارم اصلا ديگه هيچ پسريو تحويل نمي گيرم .

ولي اصولا من آدم ساده و بي خيالي هستم و به عبارتي ترك عادت موجب مرض است.
منم خوب مثل خيلي از دختراي هم سن و سال خودم انواع دوستيهارو داشتم ، دوستي 2ساعته ، 1 هفته ايي ، حتي 3 ساله ولي همشون يه آغاز و پاياني داشتن و محدود بودن.
ديگه برام عادتي شده بود همچي ، دوست باشم با كسي يا نباشم البته اينم بگم از لحاظ خانواده با مامان و بابا مشكلي ندارم و همه چي رو به مامان مي گم فقط يه داداش غيرتي دارم كه خيلي خواهرشو كه من باشم دوست داره و از لحاظ مالي هم موقعيتمون خوبه و هر چي خواستم تا حالا در اختيارم بوده.
يكي بود يكي هم بود غير از خدا يه ملتم بودن كه منم بر اتفاقي بينشون بودم  كه هر روز بعد از مدرسه با بچه ها مي پاشيديم توي خيابونا و بماند چه شيطونيايي مي كرديم (يادش بخير) توي مغازه ها ، پاساژا ، كافي نتها هر اكيپمون يه جا مي رقت ما هم بيشتر مي رفتيم كافي نت . چندتا اونجا نت بود ولي يكيش صاحب مغازه خوبي داشت (خوب= خوشگل ، با ادب و با ارزون ) توي اون مدتا من هم ديگه بي خيال بي اف  و جي اف  شده بودم مي شد گفت مي خواستم يه مرخصي جند ساله بگيرم . بيشتر دوستام مي رفتن هميت نتي كه گفتم و به گفته خودمون هي دم تكون مي دادن ولي اون جواب نمي داد.
تا اينكه يه آي دي ناآشنا پي ام داد و بعد از گفتن 30 40 اسم پسر كه مي شناختم گفت من نيما هستم صاحب كافي نت ، توي اون لحظه مي خواستم از خوشحالي جيغ بزنم ولي نمي دونم چرا يه شادي زودگذر بود بعد بازبي خيال شدم و با هم چتيديم.
از خودش كه حرف مي زد و عقايدشو كه مي گفت فهميدم چقدر كم شناختمش آخه براي اولين بار كه توي نت ديديمش با بچه ها گفتيم از اين ... دروهاست ولي بر خلاف فكرم بود اون پسري بود كه نماز اول وقت مي خوند هر پنجشنبه ها مي رفت جمكران تا جمعه اونجا زيارت مي كرد و الان فقط يه نفرو مي خواد كه حرفاشو بفهمه حرفايي كه نه 2 عاشق دل باخته به هم مي زنن ، حرفاي اون صطحي و خسته كننده نبود . نيما همچيش با بقيه فرق داشت حرف زدنش ، عاشق شدنش و حتي نفس كشيدنش (الان پيش خودتون مي گين برو بابا همه اين حرفا رو مي زنن كه عشق من با بقيه فرق داره ، نمي دونم اين يه چيز ديگس ، ولي من با پسراي زيادي دوست بودم و اين تفاوت و كامل فهميدم ) 
منو نيما نه هر روز همديگرو مي ديديم و نه تا بوق شب تلفن حرف مي زديم يه دوستي ساده و شاذي داشتيم . نيما خيلي مهربون و از خود گذشته بود و من بي خيال و بي خيال . من فكر مي كردم اينم مثل دوستياي قبلي هست يه خط پاياني داره ولي هر روز كه مي گذشت يه حس جديد بهش پيدا مي كردم و ديگه تا حدي شد كه دوست داشتم همش پيش نيما باشم . 
آره ما به هم وابسته شده بوديم بدون اينكه خودمون بفهميم .
نيما منو به خانوادش معرفي كرد و منم به مامان و گفتم اينجوري وقتهاي زيادي با هم بوديم . قرار شد 5 ماه ديگه نامزد كنيم و بعد نيما بره سربازي بعد از خدمت هم قرار عروسي رو بذاريم ،توي اين 5 ماه براي آينده مون چه نقشه ها كه نكشيديم بلاخره نامزد شديم و وقت رفتن نيما رسيد هيچ وقت يادم نمي ره شب رفتنش امد دنبالم رفتيم خونشون اون شب تا صبح پيش هم بوديم اما نيما از من چيزي نخواست نمي دونم چرا حتما خودش مي دونسته چه اتفاقي مي خواد بيافته ، فقط بوسم كرد و خوابيد .صبح زودتر از همه بيدار شده بود ، صبونه نخورد همش استرس داشت بايد مي رفت اراك بعد از اينكه مداركش درست مي شد مي امد تهران .
موقع رفتن بغلش كردم و ديگه بغضم تركيد و زار زار گريه مي كردم ،  حال نيما هم بهتر از من نبود .ندا خواهر نيما آرومم كرد و نيما با بابا ش رفت .
بعد از رفتن نيما و باباش رفتم توي اتاق نيما روي تختش دراز كشيدم و به ديشب فكر كردم كه چقدر آروم بودم وقتي پيشم بود . تا اينكه بعد از 4 ساعت صداي زنگ تلفن در امد مي خواستم جواب بدم ولي ندا برداشت خنده روي لباش خشك شد وقتي گفت كدوم بيمارستان ديگه هيچي نفهميدم ،وقتي به هوش امدم مامان بالاي سرم بود چشاش قرمز شده بود گفتم  نيما كو؟ هيچي نگفت و بغلم كرد و گريه كرد اون موقع فقط جيغ مي كشيدم.
 
مي خواستم ديگه ننويسم كه چي گذشت به من اما اينجوري داستان من نصفه مي شد ، رفتيم بيمارستان اصلا كنترل خودمو نداشتم مامان دستم و گرفته بود و من مثل شك زده ها بودم ، وقتي مي خواستم برم پاي تختش پاهام مي لرزيد همه و مي ديدم كه گريه مي كنن اما انگار كر شده بودم و هيچي نمي شنيدم. چشماش بسته بود و دستاش جاي سرم داشت بغلش كردم  گريه كردم ، دم گوشش با صداي گرفتم مي گفتم نيما پاشو  نيما پاشو بريم مي خواستم داد بكشم كه بشنوه شايد بلند شه ولي صدام در نمي امد . به زور تونستن جدا كنن منو از نيما ولي زندگي خيلي راحت مارو از هم گرفت.
با رفتن نيما زندگي منم تموم شد نيما با رفتنش منم با خودش برد الان مثل يه مرده متحرك شدم اين ميل هم دوستم مي فرسته براي شما دوستان .
مرسي از اينكه پاي حرفام نشستين
..به اميد روزي كه عاشقاي پرپر شده دوباره بشكفن..   
 
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 13:55 توسط آرمین| |

 

 

لعنت به تو ای روزگار" ای روزگار لعنتی

خسته شدم از این سکوت از این شعرای نفرتی

تا کی غمو غصه او شکستن بغض صدا

تا کی باید سیاه باشه قشنگی عشقای ما

مرگ بهتره از عاشقی از این عشقای نفرتی

 

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 16:8 توسط آرمین| |

**********************************************************
داستان امروز:
 
که زندگی نگار خانوم هستش 
 
سلام دوستان عزیز
 
من نگار هستم 20 ساله می خواستم داستانم را برای شما تعریف کنم .حقیقتش داستان من یه خورده با داستان بچه های ایرانی فرق داره چون ایرانی الاصل نیستم اما متولد ایران هستم. شرایط کنونی من به این صورت است من دانشجوی کامپیوتر هستم و در یک خانواده 7 نفری زندگی می کنم و متاسفانه ‍پدرم را هم 3 سال پیش از دست دادم
در مورد اینکه من ایرانی الاصل نیستم ٬ داستان از این قرار است که پدر و مادر من و کلیه بستگانم افغان هستند که هنگام حمله روس ها به کشورشان به ناچار به ایران مهاجرت کردند. که این موضوع به ۲۳ سال قبل بر می گردد. که با ماندگار شدن ما در ایران ما توانستیم بعد از مدتی سختی ٬ تلاش پدرم ٬ چشیدن طعم تلخ فقر ٬ حتی گاهی نداشتن یک پناهگاه امن برای زندگی در ایران عضوی از این جامعه بشویم و شناسنامه ی ایرانی داشته باشیم و از امکاناتی  نظیر تحصیل و کارو تحصیل بر خوردار شویم. تعداد زیادی از اقوام و فامیل ما پس از خروج طالبان از افغانستان و مستقر شدن نیروهای امریکایی در آنجا به کشورشان برگشتند. اما ما چون در ایران متولد شده بودیم و خانواده مان ترجیح دادن که بمانیم که پس از فوت پدرم این موضوع تثبیت بیشتری پیدا کرد
هم اکنون من در این سن به مشکل بزرگی برخوردکردم و آن هم این است که فرهنگ خانواده ما تلفیقی از دو فرهنگ ایرانی و افغانی شده است. که این موضوع باعث شده است که من نتوانم داستان خود را برای کسانی که هم کلاسی های من هستند یا از ایرانی هایی که خواستگار من هستند بازگو کنم و جواب مثبت بدهم
نمی دانم این چطور این را برای شما بازگو کنم شاید بگویید چقدر از خود راضی و متشکر هستند نگار خانم٬ حقیقتش اینه که من از لحاظ قیافه و تیپ و ... هیچ کمبودی ندارم این حرف تمام اطرافیان من هست که حتی چند تا از کارگردان ها هم به پیشنهاد بازیگری را دادند.
حقیقتش اینه که من آدم خیلی غد و مغروری هستم ک متر با پسری می توانم سازش پیدا کنم که خیلی ها هم شیفته ی این اخلاق من هستند که غرورت کاذب نیست و ما این غرورو دوست داریم اما آخه من نمی دونم که چطوری به اینا بفهمونم که آقا یون شما اصلا می فهمید که تو زندگی من چی گذشته یا چه داستان هایی داشتم
آخه یکی نیست بگه مثلا تو که بچه ننه پولداری که سوال خریدی و دانشگاه قبول شدی ماشین فلان مدل زیره پاته می فهمی من چی کشیدم.
آخه من از یک خانواده ای هستم که طعم بدبختی ٬ مهاجرت٬ فقر و ........ را چشیده هستم توی این سختی ها و پیامدهای بعد از آن بزرگ شدم تا معنای پدر را فهمیدم پدرمو از دست دادم
بگذریم از حرفهای ناراحت کننده ٬ من مدتی است که با پسری آشنا شدم که وضع ظاهری من را می بیند و مرا مثل خودش فرض می کنه آخه بیچاره از کجا باید عمق مطلب را باید بفهمد کارای زیادی برا من کرده و خیلی هم ادعشاش می شه که تو تک نگاره من هستی من بدون تو نیست می شم آخه سنش هم کم نیست که بگم از روی بچگی داره حرف می زنه یا ندیده
خلاصه این آقا پسر که اسمش هم میلاد هست سخت من و می خواد حقیقتش منم دوسش دارم چون نسبت به خیلی ها فاکتورهای مثبت تری دارد اما هنوز برای ازدواج انتخابش نکردم اون بارها این حرف زده و حتی خانواده اش را هم در جریان قرار داده که آنها هم من را خیلی دوست دارند.
از اونجایی که ازدواج یک امره خیلی مهمی است و کوچکترین دوروغی نباید در آن نهفته باشد ٬   . میلاد و خانواده اش باید این موضوع را بدانند
من می ترسم از اونجایی که خانواده ی خیلی محترم و سر شناسی هستند من می ترسم با شنیدن حرفهای من جا بخورن و بترسند که وصلت با یک دختر افغان به چه صورت خواهد بود  
و ممانعت شود با این ازدواج٬ ناگفته نماند که خانواده این جانب هم سخت با این موضوع مخالف هستند که دخترشان با یک پسره ایرانی ازدواج کند
من الان واقعا ماندم که چه کنم نه می خواهم خانواده ام را از دست بدهم نه میلاد را ٬ من از شما ها می خواهم که خود را جای من بگذارید که چه کار کنم مخصوصا آقا پسرها که اگر چنین شرایطی براتون پیش اومد چه کار می کنید آیا سر قول خودتون هستید یا با ارزش ترین چیزی که نگار داره که اونم غروره شه رو له می کردید زیر پاهاتون و می رفتید.
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 14:7 توسط آرمین| |

فال هفته

د فروردين ماه : براي متولدين اين ماه فهميدن و درک کردن آدم ها زياد مشکل نيست چرا که اغلب داراي حس ششم قوي هستند و گاه همين حس به آنها ياري ميدهد تا از حوادث و بلايا بدور باشند . نگاهي به زندگي زناشويي متولدين اين ماه خبر ميدهد که آنها با همين امتيازات در انتخاب همسر معمولا دچار اشتباه نميشوند ولي گاه بدليل احساسات و قلب پاک و رئوف دچار اشتباه نيز ميشوند . در زمينه کسب و کار و شغل بعضي از متولدين اين ماه بسيار پولساز و موفق و مبتکر هستند، برخي بدليل رکود اقتصادي ناگهان دچار ترس و دلهره شده و حتي ابتکارات و خلاقيت هاي خود را بهمين سبب از دست داده اند . به اين گروه توصيه ميشود بااميد بکار بپردازند و روحيه خود را نبازند که هنوز شانس هاي خوبي در راه است
دد ارديبهشت ماه : بسياري از متولدين اين ماه بدليل اقدامات و حوادث گذشته زندگي خود دچار نوعي پشيماني و سرخوردگي هستند، در حاليکه بسياري از آن رويدادها، اين گروه نقشي نداشتند . در زندگي زناشويي زوجها بهتر است گاه از لجبازي و بگومگوها دست بکشند، چون همين اخلاق سبب بهم ريختگي زندگيشان ميشود . اصولا متولدين اين ماه آدمهاي بسيار خوش قلب و فداکاري هستند ولي گاه بدليل بعضي لجبازيها خود را به دردسر مي اندازند . در زمينه کاري و مشکلات محيط کار، بايد با سياست عمل کرد . بايد هماهنگي ايجاد کرد . در زمينه بعضي اختلاف نظرها و يا زمزمه جدايي ها در ميان سي در صد از متاهلين بايد توصيه نمود عاقل باشيد و محتاط

دد خرداد ماه : بدگويي هاي عده اي، متولدين اين ماه را دچار خشم ساخته، چون خود اصلا خوش قلب و مهربان هستند . هيچگاه نمي خواهند زندگي و روابط آدمها را بهم بريزند . از اين گروه ها نيز نفرت دارند . حتي اگر وابسته شان باشند . اغلب متولدين متاهل اين ماه بدليل تفاهم، عاقل بودن، سياست داشتن، هيچگاه در زندگي شان اختلاف و درگيري وجود نداشته است . هميشه آرامش در فضاي خانه و خانواده برقرار بوده . دوستان جديدي وارد زندگي درصدي از متولدين اين ماه ميشوند که بعضي مثبت و بعضي نه چندان دلخواه هستند . متولدين اين ماه اغلب شان وقتي مسئوليتي را مي پذيرند تا پايان ميروند و حتي دست به اقدامات فداکارانه اي ميزنند تا سربلند باشند و همين سبب شده ميان خانم ها و حتي آقايان اين ماه مديران خوب و فعال و معروفي باشند

دد تير ماه : متولدين اين ماه، خصوصا خانم ها و دخترخانم هاي زيبا بايد بدانند که گروهي از مگسان دور شيريني هميشه بدنبال آنها روان هستند، مرتب زمزمه هاي عاشقانه و وسوسه انگيز دارند چون خلاقيت هاي اين گروه سبب حسادت و حساسيت و يا نظرتنگي هاست . بسياري از خانواده هاي متولدين اين ماه بعضي پدر و مادرها بدلايلي با فرزندان خود دچار تضادهايي شده اند، اين عده بايد برقراري پل هاي دوستي، ايجاد فضاي آرام، نزديک شدن به فرزندان خود، در حل اين مسائل بکوشند وگرنه روزي بخود مي آيند که فاصله عميق و طولاني است . در زمينه مسائل عاطفي و احساسي خيلي از خانم ها از شوهران خود گله دارند که چرا احساسات خود را بيان نمي کنند و خيلي از آنان از همسران خود شکايت دارند که چرا در برخوردها بي تفاوت شده اند . به هر دو گروه توصيه ميشود در برقراري روابط صميمي و گرم بکوشند، خصوصا اينروزها که هر دو گروه به آن نياز دارند

دد مرداد ماه : بدگويي ها و غيبتهاي دو سه نفر سبب گرديده روابط صميمي گروهي از متولدين اين ماه با دوستان و فاميل و گاه همکاران دچار تيرگي شود . براي حل اين مشکل ابتدا بايد اين آدمهاي مسموم را شناسايي و رسوا نمود و سپس با توضيح و برقراري پل هاي تازه اجازه چنين دخالتها و سمپاشيهايي را نداد . متولدين اين ماه اغلب انسانهاي خلاق و پر کار و در عين حال در کار نيز مبتکر هستند . جوان ترها در تحصيل و کسب تجربه موفق ميباشند . بزودي براي مجردها رويدادهاي خوشي سبب ميشود بتوانند با راحتي خيال مسير زندگي خود را تعيين کنند . گروهي نيز تن به ازدواج مي دهند

دد شهريور ماه : به متولدين اين ماه توصيه مي شود به احترام و توجه و مراقبت از بزرگترها، از پدر و مادرها ادامه دهند . آنها را زير چتر حمايت خود بگيرند و در حدامکان خود به آنها روحيه بدهند . با فرزندان خود دوست و صميمي و نزديک باشيد . خيلي از مجردهاي اين ماه براي ازدواج و نامزدي در حال تصميم گيري هستند . برخي در زمينه مسائل احساسي دچار بن بست هايي شده اند در کل اين گروه بايد با احتياط و دورانديشي تصميم بگيرند . آن گروه از متاهلين که تصميم قطعي براي جدايي گرفته اند بايد حداقل در انديشه وابستگان خود باشند و هر تصميمي را با توجه به سرنوشت آنها بگيرند و تنها به خود و آينده و سرنوشت خود انديشه نکنند

دد مهر ماه : روحيه فداکاري متولدين اين ماه در مورد خانواده و فاميل نشان از قلب پاک و مهربان شان دارد و کاش همه آنها قدر مهرباني و فداکاري اين عده را بدانند . اگر حتي جوابگو نيستند حداقل سبب آزارشان نشوند . در حال بايد اين گروه بدانند که هيچ حادثه و عکس العمل منفي نبايد روحيه و اخلاق شان را تغيير بدهد . خستگي ها و بي خوابيها براي گروهي از متولدين اين ماه دردسر ايجاد نموده است . اين عده بايد براي سلامت روح و جسم خود روش تنظيم شده اي را دنبال کنند . بيشتر متاهلين اين ماه هميشه نگران فرزندان خود هستند، گاه اين نگرانيها سبب ميشود دچار ماليخوليا و کابوس شوند در حاليکه بامراقبت هاي بيشتري نزديکي و دوستي با بچه ها اطلاع از زندگي و حوادث روزانه شان ميتواند سبب راحتي خيال شود

دد آبان ماه : براي خيلي از متولدين اين ماه که بدلايلي از زندگي مشترک خسته و کسل شده اند وسوسه هايي پديد آمده که تن به جدايي برسد . اين گروه بايد با بررسي زندگي خود امتيازات و کمي و کاستي ها تصميم نهايي را بگيرند چرا که در بازگشت به زندگي مجردي و آن درگيري هاي قبلي براي خيلي از متاهلين امروز ديگر کارساز و دلچسب نيست و بهتر است از اين وسوسه ها بدور باشند و يا ترتيب مسافرت ها، صحبت هاي منطقي در حل مسائل بکوشند . عده اي نقاب دوستي به چهره زده و وارد زندگي درصدي از متولدين اين ماه شده اند . اين گروه را بايد شناخت و نبايد اجازه داد دست به خرابي و ويراني بزنند . براي اغلب متولدين اين ماه سفر توصيه ميشود چون معمولا روحيه ناآرام و يا کسل آنها را آرامش ميبخشند

دد آذر ماه : با رفت و آمدهاي جديد، آشنايان تازه، بگومگوها و بحث و جدلهاي تازه نيز در زندگي متولدين اين ماه بوجود خواهد آمد . مسلما تفاهم، دوستي و مقاومت و خوش قلبي سبب ميشود اين رويدادها خيلي زود حل شود . در غير اين صورت ادامه و گسترش آن سبب بهم ريختن زندگي ها ميشود . آن گروه از متولدين اين ماه که بدلايلي با گروهي از نزديکان دچار اختلاف عقيده و نظر و کدورت هايي شده اند بهتر است در حل آن بکوشند فضاي صلح آميزي در اطراف خود پديد آورند، چون خيلي ها از اين جدايي ها و اختلافات به نفع خود بهره ميگيرند . به آندسته از خانمها که رازي در دل دارند توصيه ميشود در بازگويي آن به شخص مورد اطمينان خود نيز باانديشه و احتياط عمل کنند . به متاهلين بويژه آقايان توصيه ميشود اينروزها با يک شاخه گل، يک هديه کوچک، حتي يک کارت زيبا سبب شوند فضاي خانوداگي شان رنگ و روح تازه اي بگيرد

دد دي ماه : خيلي از متولدين اين ماه در رسيدن به خواسته ها و آرزوهاي خود عجول هستند . همين روحيه سبب شده گاهي براي کسب موقعيت ها به بيراهه بروند و يا از مسير پرفراز و نشيب و سختي عبور کنند و گاه به بن بست برسند . همين روحيه در زمينه بدست آوردن ثروت نيز برخي از اين عده را دچار دردسر ميسازد . در حاليکه اصولا متولدين اين ماه بخت بلندي دارند، چه در زمينه کاري و چه ثروت و چه زندگي زناشويي، فقط کافي است با احتياط و حساب شده عمل کنند . لازم به تذکر است که آن گروه از مردان و زنان بيوه که فکر ميکردند ديگر راهي براي خوشبختي خود نمي يابند اينروزها در مسيري قرار دارند که اگر محتاطانه عمل کنند به خوشبختي ميرسند

دد بهمن ماه : اگر به متولدين اين ماه امکانات مالي داده شود معمولا از بعضي کارها اعجاز مي آفرينند و يا بقولي با خلاقيت ها و توانايي خود از هيچ همه چيز مي سازند . به همين جهت به متولدين صالح و مطمئن اين ماه بايد ميدان داد . در زمينه شراکت معمولا متولدين اين ماه آدم هاي منطقي تر و روراست تري هستند ولي در پايان نيز هميشه ضربه ها را بدوش ميکشند تا به اصطلاح ديگران دل شکسته نباشند و خاطره اي خوش از خود برجاي بگذارند . عشق براي درصد بالايي از متولدين اين ماه مفهوم تازه اي دارد و براي گروهي نيز اخيرا دردسرساز شده است که البته اگر هميشه با دورانديشي همراه شود بسيار زندگي ساز و شيرين است

دد اسفند ماه : بعضي حوادث و رويدادهاي اخير سبب شده روحيه شاد و آرام خيلي از متولدين اين ماه کسل و عصبي و نا اميد شود . معمولا در اين ميان برخي آدمهاي نه چندان خوش قلب و يا حداقل بدبين به همه چيز و همه کس سبب ساز هستند و با رفتار و کردار و حرفهاي خود بروي اطرافيان تاثير منفي ميگذارند . خوشبختانه متولدين اين ماه آدمهاي قاطع و مقاوم و سنت شکني هستند و خيلي زود ميتوانند از اين گونه آدم هاي منفي دور شوند . در زمينه مسائل عاطفي و احساسي متولدين اين ماه هميشه با شانس بلندي همراه هستند گرچه خيلي ها قدر نميدانند و آنرا از دست ميدهند . ولي در جمع خانواده ها، زوج هايي خوشبخت و هميشه عاشق بسياري را مي بينند . بجرات نود درصد از زندگيهاي مشترک اين ماه بامقاومت طولاني همراه هستند

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 11:43 توسط آرمین| |

هفت ویژگی افراد شاد

آیا تا به حالدقت کرده اید مه بعضی افراد بدون توجه به مسائل و شمکلات , چقدر در سر زندگی و شاد بودن توانا

 هستند؟ تحقیقات نشان می دهد این حالت ذاتی یا خدادادی نیست بلکه یک مهرت است که این افراد ان را در

 خود پرورش داده اند . شما هم اگر بخواهید می توانید این مهارت را کسب کنید و زندگی خود را لبریز از شادی و

 نشاط سازید.

اشخاص شاد با زندگی همراهی می کنند.!!!

هر کسی تقدیری در زندگی دارد و این به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد یا با آن همکاری کند اما ایا

 این حرف به این معنی است که با قسما خود بجنگند یا با آن همکاری کند. اما ایا این حرف به این معنی است که

 فرد باید دراز بکشد و بگذارد زندگی روند خود را طی کند؟

مسلما نه! در عوض می تواند روشی در پیش گیرد که به بهترین وجه ممکن با مسایل مواجه شود و حداکثر تلاش

 خود را در این زمینه نشان دهد در ان صورت متوجه راه های جدیدی می شود و با کشف آن ها انرژی تازه ای

 کسب می کند . زندگی می خواهد شخص , تقدیر و سر نوشت خود را بفهمد آیا ترجیح نمی دهید به جای جنگ

 با زندگی کنار بیایید؟

اشخاص شاد فقط مثبت نمی اندیشند بلکه مثبت عمل می کنند.

مثبت اندیشی مسلما جای خودش را دارد. برای شاد بودن باید افکار خود را عوض کنید. اما منتظر از راه رسیدن

 احساسات نباشید. اشخاص دارای قدرت کنترل مستقیم بر چگونه عمل کردن و چگونه اندیشیدن خود هستند.

 اگر می خواهید شخص شادتری باشید , شادمانه تر عمل کنید. اگر می خواهید شخص مهربان تر و با عاطفه تر

 عمل کنید. اگر می خواهید منش دوستاه تری داشته باشید دوستانه تر عمل کنید.

احساسات پس از عمل کردن از راه می رسند.

اشخاص شاد آن چه را که احتیاج دارند طلب می کنند.

همان طور که نعمت ها معمولا از آسمان به زمین نمی افتند, از شکایت کردن نیز چیزی عاید اشخاص نمی شود.

 اگر به ظرب المثل هر چه بکارید همان را درو می کنید اعتقاد دارید پس به جای شکایت کردن به دنبال خواسته

 های خود بروید. این اتخاب شماست. می توانید به همین رویه ادامه بدهید, دیگران را متهم کنید و همچنان

 چیزی عایدتان نشود یا می توانید خیلی راحت آن چه را که خواهید طلب کنید.

اشخاص شاد مشتاق تغییر هستند.

ثابت ماندن و تغییر نکردن مخالف همه قوانین طبیعت است . اگر تلاش کنید که ثابت اتفاق بیفتید, در این صورت

 همیشه ناراحت خواهید بود

اگر اجازه بدهید ترس از تغییر کردن شما را متوقف سازد , با محروم شدن از خواسته های خود موافق هستید

 شما می توانید بر این باور باشید که تغییر باعث آزار اشخاص می شود و در مقابل آن مقاومت به خرج دهید. یا در

 عوض می توانید تغییرات را با آغوش باز پذیرا باشید و معتقد باشید که وجود آن ها به شما کمک خواهد کرد.

 همه این ها بستگی به این موضوع دارد که تصمیم بگیرید کدام عقیده را باور کنید.

اشخاص شاد به خود اجازه شکست خوردن نمی دهند.

شکست به این معنی نست که هیچ گاه به هدف خود نرسید و یا دلیلی بر دست کشیدن از هدف نیست به هدف

 دست نیافتن تنها یک معنی دارد: شما به تمرین و تجربه بیشتری احتیاج دارید و مشتاق اشتباه کردن باشید و

 تسلیم نشوید. اجازه ندهید یک شکست شما را به گونه ای تحت تاثیر قرار بدهد که همه تلاش های خود را از

 بین ببرید و درست مثل یک دونه لذت به خط پایان رسیدن را حس کنید.

اشخاص شاد در زمان حال زندگی می کند.

اگر نسبت به لحظه حال آگاه هستید و در کنار آن منتظر آینده نیز هستید قادر خواهید بود تا از فرصت ها سود

 ببرید. اگر با خودخوری غم گذشته را می خورید چشمانتان به روی امکانات و فرصت های حال بسته خواهد بود در

 عین حال نافع اینده را نیز از دست خواهید داد . زندگی شاد محصول زندگی کردن در لحظه  حال است که اگر از آن

 خوب استفاده بشود تکیه گاه و ضریب اطمینانی برای داشتن آینده ای خوب و فوق العاده است. اشخاص فقط با

 آن چه که امروز انجام می دهند می توانند آینده خود را تحت تاثیر قرار دهند.

اشخاص شاد برای اینده برنامه ریزی می کنند.

انسان های شاد می دانند باید تسلط داشتن بر زندگی را تمرین کنند و بر زندگی خود کنترل داشته باشند تا در

 برابر احساساتی مانند قربانی بودن یا بی دفاع بودن مقاوم باشند. برنامه ریزی در جهت درست انجام دادن کارها

 امری ضروری است نه این که وقت خود را بر هر چیزی که توجه فرد را به خود جلب می کند, صرف کند.

 برای آن چه که برایتان مهم است برنامه ریزی کنید و تصمیم بگیرید تا وقت پول انرژ و منابع محدود خود را برای آن

 صرف کنید.

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 22:0 توسط آرمین| |

ازدواج‌ اينترنتي‌؛ پديده‌يي‌ مثبت‌ يا منفي‌؟
 
صدور اجازه‌ ازدواج‌ دختر و پسري‌ كه‌ اينترنتي‌ آشنا شده‌ بودند
اجازه‌ ازدواج‌ دختري‌ كه‌ پدرش‌ با ازدواج‌ او مخالف‌ بود، از سوي‌ دادگاه‌ خانواده‌ صادر شد.
ماجرا از اين‌ قرار است‌ كه‌ دختر 22 ساله‌ و پسر 25 ساله‌يي‌ پس‌ از آشنايي‌ از طريق‌ اينترنت‌ به‌ دادگاه‌ خانواده‌ يك‌ مراجعه‌ و به‌ علت‌ عدم‌ رضايت‌ پدر دختر و ندادن‌ اجازه‌ براي‌ ازدواج‌، صدور اجازه‌ نامه‌ براي‌ ازدواج‌ از سوي‌ دادگاه‌ را تقاضا كردند.
پس‌ از ارايه‌ اين‌ تقاضا پدر دختر با حضور در دادگاه‌ علت‌ مخالفت‌ خود را شيوه‌ آشنايي‌ دخترش‌ اعلام‌ كرد و گفت‌: بسياري‌ از ازدواج‌هايي‌ كه‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ شروع‌ شده‌ سرانجام‌ خوبي‌ نداشته‌ است‌ به‌ همين‌ علت‌ من‌ با اين‌ ازدواج‌ مخالفم‌. سرانجام‌ قاضي‌ شعبه‌ 238 دادگاه‌ خانواده‌ با توجه‌ به‌ محكم‌ نبودن‌ دليل‌ پدر دختر، اجازه‌
ازدواج‌ آن‌ دو را صادر كرد.
ازدواج‌ اينترنتي‌ و فروپاشي‌ خانواده‌ ها
ازدواج‌ اينترنتي‌ يكي‌ از پديده‌ هاي‌ جديدي‌ است‌ كه‌ در جامعه‌ ايران‌ مطرح‌ شده‌ است‌. امروزه‌ همه‌ مي‌ توانند با مراجعه‌ به‌ كافي‌ نت‌ يا كامپيوتر شخصي‌ براحتي‌ وارد سايتهايي‌ شده‌ و شروع‌ به‌ دوست‌ يابي‌ و چت‌ با افراد ناشناس‌ كنند.
اينكه‌ ادبيات‌ اينترنتي‌ كاربران‌ چقدر با ساختار اجتماعي‌ سطح‌ جامعه‌ تطابق‌ دارد، موضوعي‌ بحث‌ برانگيز است‌. آيا اشتراك‌ سلايق‌ دو پسر و دختر جوان‌ در فضاي‌ «چت‌ روم‌» مي‌ تواند زمينه‌ مناسبي‌ براي‌ ازدواج‌ اين‌ دو در جامعه‌ باشد?
در حال‌ حاضر بسياري‌ از جوانان‌ ساعت‌ها يا بطور متناوب‌ روزها و ماهها پاي‌ اين‌ نوع‌ دوستيابي‌هاي‌ مجازي‌ مي‌ نشينند. طبق‌ آمار اداره‌ كل‌ مطالعات‌ اجتماعي‌ و بررسي‌هاي‌ اجتماعي‌ ناجا، 63 الي‌ 68 درصد چت‌ رومها در اختيار جوانان‌ قرار دارندأ خصوصا جوانان‌ ايراني‌ كه‌ حتي‌ گوي‌ سبقت‌ را از مردم‌ امريكا و كانادا هم‌ ربوده‌ اند.
البته‌ محتواي‌ 48 درصد اين‌ چت‌ رومها را اطلاعاتي‌ چون‌ عكس‌ در برگرفته‌ و اين‌ درست‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ مي‌ تواند جوان‌ و نوجوان‌ را تحت‌ تاؤير قرار دهد.
ازدواج‌ در اينترنت‌ اولين‌ بار در كشور فرانسه‌ و حومه‌ هاي‌ شهر پاريس‌ مطرح‌ شد. اين‌ شهر يعني‌ «ايسي‌ لهمو لينو» يكي‌ از شهرهاي‌ اينترنتي‌ و سرآمد شهرهاي‌ فرانسه‌ در حوزه‌ اينترنت‌ و اطلاع‌ رساني‌ است‌. تا جايي‌ كه‌ حتي‌ در مهد كودك‌هاي‌ اين‌ شهر نيز اينترنت‌ مورد استفاده‌ و دستيابي‌ است‌.
در كشور ما هم‌ موضوع‌ دوست‌يابي‌ رايانه‌يي‌ و گاهي‌ ازدواج‌ اينترنتي‌ از حدود 32 سال‌ پيش‌ در بين‌ عموم‌ مطرح‌ شده‌ است‌. تا جايي‌ كه‌ چندين‌ سايت‌ نيز در اين‌ مورد به‌ وجود آمد و اقدام‌ به‌ عضويابي‌ كرد.
اما آنچه‌ مهم‌ است‌ عواقب‌ و مشكلاتي‌ است‌ كه‌ پس‌ از ايجاد چنين‌ سايتهايي‌ در بين‌ جوانان‌ به‌ وجود آمده‌ است‌.
چنانچه‌ به‌ دادگاههاي‌ خانواده‌ و مراجع‌ قضايي‌ مراجعه‌ كنيم‌ بسادگي‌ با چند زوج‌ روبرو مي‌ شويم‌ كه‌ از طريق‌ اينترنت‌ با يكديگر ازدواج‌ كرده‌اند و حال‌ براي‌ جدايي‌ به‌ اين‌ مكانها آمده‌اند.
يك‌ كارشناس‌ مسائل‌ اجتماعي‌ با اشاره‌ به‌ لزوم‌ فرهنگ‌سازي‌ در مورد ازدواجهاي‌ اينترنتي‌، در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد: برقراري‌ ارتباط‌ ميان‌ دختر و پسر از طريق‌ اينترنت‌ جرم‌ محسوب‌ نمي‌شود، چرا كه‌ وقوع‌ جرم‌ مستلزم‌ وجود ادوات‌ و مقدمات‌ جرم‌ است‌. البته‌ در هيچ‌ قانوني‌ هم‌ ارتباط‌ كلامي‌ بين‌ دختر و پسر هر چند نامحرم‌ باشند، جرم‌ محسوب‌ نمي‌شود.
اما آنچه‌ مسلم‌ است‌ اين‌ ارتباط‌ باعث‌ بروز شرايط‌ سوءاستفاده‌ و استفاده‌ نامطلوب‌ از شرايط‌ موجود مي‌شود.
محمود مينايي‌ معتقد است‌: در كشورهاي‌ اروپايي‌ ارتباط‌ سالم‌ از طريق‌ اينترنت‌ صورت‌ مي‌گيرد و طرفين‌ پس‌ از اينكه‌ تصميم‌ به‌ ازدواج‌ گرفتند شرايط‌ خود را صادقانه‌ بيان‌ و با هم‌ ازدواج‌ مي‌كنند. اما چون‌ در كشور ما اين‌ فرهنگ‌ وجود ندارد، آنچه‌ كه‌ در چت‌ رومها بيان‌ مي‌ شود اكثرا دروغ‌ است‌ يا با ديدگاهي‌ منفي‌ نظاره‌ مي‌ شود. نهايتا همين‌ دروغها باعث‌ فروپاشي‌ خانواده‌ پس‌ از ازدواج‌ مي‌شود، چرا كه‌ طرفين‌ واقعيت‌هاي‌ فرد مقابل‌ را از نزديك‌ مي‌بينند.

بعنوان يكي از شهروندان این کشور(اينترنت ) نظر شما  در اين خصوص چيست ؟ منتظر شنيدن نظرات شما عزيزان هستم .
 
شاد باشيد
 
 
 
نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 21:51 توسط آرمین| |

بنام آنکه عشق را در مسلخ زیستن آفرید
 داستان 
حدوداً 20 سالم بود که از طریق چت با( ک ) آشنا شدم ، بعد چند وقت دیدم که تا هر روز با ک چت نکنم و از حالش با خبر نشم روز خوبی نخواهم داشت ما تقریباً 6 ماه چت کردیم و ک به من می گفت که عکست رو برام بفرست و تلفن بده که با هم تلفنی حرف بزنیم البته تلفن خودش رو داده بود ولی از اون جایی که خیلی محتاط بودم و چون از عاقبت دوستی و عاشق شدن می ترسیدم از این کار ممانعت می کردم، اون سال عید ما رفتیم مسافرت و من 15 روز ازک بی خبر بودم ، بعد تعطیلات من هرچقدر به ک off دادم جواب نداد ، تقریبا اواخر اردیبهشت بود که برام off گذاشت که من رفتم سربازی و ما فقط به هم mail می زدیم ... تا اینکه اواخر تابستون همش از من گله می کرد که چرا فراموشم کردی ، چرا off نمیذاری و .... البته بگم که شماره محل سربازیش رو بهم داده بود و باز هم اصرار به برقراری تماس تلفنی داشت در یه فرصتی بهش زنگ زدم و برای بار اول باهاش حرف زدم اصلاً باور نمی کرد که من بهش زنگ زده باشم  خیلی خوشحال شده بود و بعد اون تماس ک  درoff اش بیشتر بر تماس تلفنی اصرار کرد و من با یه جملش بهش زنگ زدم " (م)  باور کن که درس + سربازی + کار+ تنهایی خیلی سخته . بعد اون من هفته ای یک بار بهش زنگ می زدم ولی راضی نبود من هم راضی شدم که تلفنم رو بهش بدم ک در تهران سرباز بود و من در ** بودم و خودش بچه * بود من در مرکز استان سکونت داشتم و اون در یکی از شهرهای اطراف البته بگم که فاصله دو شهر بیشتر از 20 دقیقه نیست. دو هفته بعد برقراری ارتباط تلفنی ما,  اون مرخصی داشت قرار شد وقتی اومد شمال منوببینه من قبلاً عکسش رو دیده بودم دلم می خواد براتون تعریف کنم که اولین دیدارمون چه جوری بود یکی از خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بود ولی می ترسم که حوصله تون سر بره پس خلاصه می کنم که ما چند دقیقه در کافی شاپ بودیم بعد منو رسوند به کلاسم آخه اون موقع به اصرار ک من به کلاس کنکور می رفتم چون بهش حق می دادم که انتخاب کنه وقتی داشت پیاده می شد بهش گفتم اگه خوشتون نیومد مجبور به ادامه این دوستی نیستین اون رفت ولی در تماس های بعدی از اینکه من یه همچین حرفی بهش زده بودم دعوام کرد که من متوجه شدم اون هم از من خوشش اومده من ......... خلاصه دوستی ما هر روز بیشتر از روز قبل  عمیق تر می شد هر روز از من گزارش کار در مورد درس می گرفت ، دوستی ما مثل بقیه نبود وقتی میامد مرخصی و ما باهم بیرون می رفتیم راجب مسائلی که بقیه ها حرف می زدند حرف نمی زدیم معمولاً اون اونطرف میز می نشست و من اینطرف و به من درس می داد ( کنکور) و من یاد می گرفتم اقرار می کنم که بیشتر مواقع حواسم نبود ولی از ترس ک فوراً حواسم رو جمع می کردم.من برای لیسانس درس می خوندم و اون برای فوق لیسانس ک زودتر امتحانش روداد و بعدش من امتحان دادم، چند وقت بعد نتایج دانشگاه ها اعلام شد هردو قبول شدیم اونم سراسری ولی ک باید می رفت کانادا،خدای من ک بره کانادا و من اینجا. اصلاً باور کردنی نبود.قرار شد که اوایل ژانویه بره من اصلاً طاقت نداشتم که در مورد رفتنش با من حرف بزنه وقتی از برنامه هاش می گفت عصبی می شدم اون موقع قرار گذاشتیم که اصلاً در موردش حرف نزنیم تا موقع رفتن در این فاصله حال هر دومون وخیم بود هردو ناراحت، غمگین بودیم ،  اصلاً دنیا برای ما برگشته بود اون همه عشق، علاقه، محبت همش با نگرانی قاطی شده بود به خودم می گفتم که ک میره و بر می گرده ولی وقتی ناراحتی خودش رو از رفتنش می دیدم بیشتر به فکر اون بودم بیشتر نگران حال اون بودم چون من اینجا یه کسایی داشتم ولی ک اون جا تنهای تنها بود و چون از روحیه اش خبر داشتم می دونستم که به راحتی با کسی دوست نمیشه بیشتر داغون می شدم، خلاصه روزگار خوشی ما به سمت فاصله می رفت و اون روز، روز وحشتناک جدایی رسید و ما رفتیم کافه سنتی که خیلی ازش خاطره داشتیم، هوا سرد بود.باران می بارید و هردو غمگین تر از همیشه من بهش گفتم تا قیامه قیامت به پاش می مونم منتظرش می مونم پاک پاک مثل روز اول آشنایی مون دستام سردتر از همیشه تو دستاش بود و تمام تنم می لرزید هر کاری می کردم که اشکام بند بیاد نمی شد اشک چشمام تو ظرف ذغالی که آورده بودند گرم بشیم می ریخت و صدای پاشیده شدن آب بر روی آتیش ازش بلند می شد اون روز کمتر به هم نگاه می کردیم چون طاقت نداشتیم بعد 2 -1 ساعت برامون آژانس گرفتند و مثل همیشه منو تا سر کوچمون رسوند تو راه به من گفت م من میرم ولی عید بر میگردم اون وقت خانوادمو می فرستم خونتون برای خواستگاری منو محکم تو بغلش گرفت و من بوسیدمش برای اولین بار و بعد رفت ..... و من برگشتم خونه یه مرده متحرک شده بودم توان حرف زدن نداشتم اصلاً زنده نبودم اون روز از وقتی ازش جدا شدم رفتم تو اتاقم و تا خود صبح گریه کردم وروز بعد برای اینکه کسی اشکامو نبینه 6 بار رفتم زیر دوش فردا رفتم سر کارهر چه به ساعت پروازش نزدیکتر می شدم دیونه تر می شدم ( ک به من گفته بود که به فرودگاه نیام و من درشهر خودمون بودم) ، اشک چشمام بند نمیومد داشتم دیونه می شدم خلاصه ک رفت و من موندم یه دنیا غم غمی که اصلاً نمی تونم بهتون بگم چکار کرد با من راستش از یادآوری اون روزها هنوز قلبم می گیره ، نمی دونید چه روزها و چه شب هایی رو پشت سر گذاشتم هر شب با اشک خوابیدم و با اشک بیدار شدم هر روز باید عکسشو نگاه می کردم و میرفتم سرکار یا دانشگاه هر جا که می رفتم ازش خاطره داشتم یاد اون خاطرات داغونم می کرد و اشک هامو سرازیر می کرد ... ما از طریق email با هم ارتباط داشتیم نه chat و نه تلفن می گفت اونجا تلفن نداره  فکر کنم فقط 3 – 2 بار تلفنی با هم حرف زدیم از مشکلاتش برام می گفت و اینکه ندونستن زبان فرانسه براش مشکل ساز شده اوایل اسفند نوشت که م من عید میام ایران من تمام این یک ماه رو به انتظار اومدنش روحیه گرفتم تا اینه شب تحویل سال نو ساعت 5/1 شب زنگ زد که من ایران هستم روز بعد همون کافه سنتی قرار گذاشتیم وقتی دیدمش بی ملاحظه پریدم تو بلغش و ......... همون ک خودم بود مهربان دوست داشتنی مغرور لجباز محکم با ارداه و ... به من گفت می تونه 2 -1 ترم ایران بخونه و نره تا 25 فروردین مهلت انتخاب داشت تو این مدت من ازش خواستم که نره  البته اون هیچ وقت ندونست که در نبودنش چه بر من گذشت و اون نرفت و یک ترم مرخصی گرفت ... طبق قرارمون اونها باید عید میومدند خواستگاری ولی گفت که پدرم با این ازدواج مخالف و هر کاری می کنه راضی نمیشه ما با این قضیه کنار اومدیم و همه چیز رو سپردیم به خدا و گذشت زمان پدرش پول ک رو که قبل رفتنش شرکتش رو فروخته بود ازش گرفته بود و بهش نمی داد راستی یادم رفت بگم که پدر ک یکی از ثروتمنترین مردان شهرشون بود( من اصلاً نمی دونستم چون ک هیچ وقت به من نگفته بود ) و پدر من شغل آزاد داشت ( نمایشگاه اتومبیل ) ثروت ما در مقابل ثروت اون ها هیچ بود ، خلاصه ک بعد برگشتنش خیلی عذاب کشید به هر دری زد بروش بسته شد کم کم از من فاصله گرفت می گفت نباید زندگیت برای من بسوزه تو لیاقتت بیشتر از این هاست تو باید زندگیتو بسازی م نمی ذارن ما باهم زندگی کنیم روزگارمن و که سیاه کردن وقتی تو بیایی تو زندگیم زندگی تو رو هم سیاه می کنن اصلاً نمی تونستم درک کنم که در این دوره هم خانواده هایی وجود دارند که مثلاً به خاطر تفاوت مالی بین دو نفر فاصله بندازند می دونید علت مخالفت هاشون انقدر بی اهمیت هست که اصلاً روم نمیشه که بگم اون ها زندگی رو از من و ک گرفتند ،دیگه کمتر به دیدنم میومد کم زنگ میزد می دونستم دوسم داره ولی به خاطره اینکه بیشتر به هم وابسته نشیم از من فاصله می گرفت ولی مگه می شه 3 سال زندگی و با هم بودن رو کنار گذاشت ؟.... تابستون شد و یه ترم دیگه مرخصی گرفت دوباره زمستون داشت میومد و ک باید می رفت باز هم مثل پارسال انگار هر سال این موقع ها برام زهر می شد قرار شد باز هم چیزی به من نگه چون من اصلاً طاقت شنیدن برنامه های رفتنش رو نداشتم که نمی دونم چه اتفاقی افتاد که  ک با این همه علاقه که به درس خوندن داشت انصراف داد ، از ک بعید بود ولی انصراف داد وقتی علت رو پرسیدم گفت که یه سری برنامه ها در زندگیش تغییر کره و تونسته پولش رو از پدرش بگیره ( پدرش به جای پول سهم کارخانه کلوچه رو به نامش کرده بود )ک نرفت و ما دوباره شاد شدیم آخر هر هفته با هم قرار ملاقات داشتیم بعضی مواقع با دوستان و بعضی مواقع فقط دوتایی مون بودیم ، حالا دیگه تو یه آژانس باهم نمیرفتیم بیرون چون هم من و هم ک ماشین خریده بودیم خیلی شاد بودیم می گفتیم می خندیدیم و .... ولی هنوز همون حرف بود که ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم و من از شدت علاقه ای که به ک داشتم قبول کردم که فقط دوست باشیم ولی آخه مگه میشه با عشقت باشی اون تموم زندگیت باشه ولی فکر آینده با هم بودن نباشی ؟! تا یه روز که مثل آخر هر هفته قرار داشتیم پیداش نشد بهش زنگ زدم خیلی ناراحت و عصبانی وغمگین بود و .. اول که علتش رو نگفت ولی با اصرار من گفت " میدونی من برای گرفتن پولم از پدرم کاری رو که نباید می کردم کردم گفتم چه کاری گفت با دختر شریکش نامزد کردم تا پدرم خیالش از من و اینکه دیگه تو در زندگیم نیستی راحت بشه و.... امروز که دیگه همه ی پولم رو گرفتم نامزدیم رو بهم زدم باور کن من هیچ رابطه ای با اون دختر نداشتم باور کن فقط ازش خواستگاری کردیم و من فقط چند بار تلفنی باهاش حرف زدم اگه می بینی تا حالا بهت نگفتم چون نمی خواستم که از من دلگیر بشی حالا که بهم زدم بهت گفتم " و ... دنیا رو سرم چرخید داشتم از غصه می ترکیدم گریه امانم نمیداد نمی تونستم باور کنم خیلی برام حرف زد و انتظارش از من باز هم درک کردنش بود و من باز به خاطر اینکه در جریان مشکلات زندگی خصوصیش بودم درکش کردم و به اون حق دادم ولی دلم برای اون دختر بیچاه می سوخت از طرفی به ک حق می دادم چون برای ثابت کردن حقش هر کاری کرده بود ولی موفق نشده بود وسط حرفاش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم و قرار شد که یه ربع دیگه با من تماس بگیره رفتم ماشین و روشن کردم و مثل دیونه ها روندم یه بار دیدم که تو شهر* هستم رفتم کنار دریا و ... به هیچ کس نگفته بودم کجا میرم ، هم ک و هم خانوادم نگرانم شده بودن 2 ساعت بعد برگشتم خواهرم گفت که ک دنبالت می گرده کجا بودی ... بعد چند دقیقه زنگ زد و گفت م دیدمت * بودی هر کاری کردم بهت برسم نشد تو ترافیک موندم انگار حالت خیلی بد بود چون مثل همیشه نبودی ، نگرانت شده بودم ... من اصلاً حرفاشو نمی شنیدم احساس می کردم ک رو از دست  دادم ودیگه بین ما هیچی نیست سرد سرد شده بودم بعد اون ارتباطمون کم شد 2بار بحث شدید کردیم باز هم سر حرفش بود و می گفت که نمی تونه با من ازدواج کنه و من نباید خواستگارامو به خاطر اون از دست بدم می گفت تا حالا شده چیزی رو به خاطر علاقه شدید مجبور باشی کنار بذاری،من هم مجبورم که از تو دوری کنم چون این همه عشق و علاقه ای که بین ما هست منو می ترسونه وقتی آینده ی با هم بودنی نیست  و از این حرفا.... من 21 روز بهش زنگ نزدم و اون هم زنگ نزد من تو خیال خودم همه این 3 سال رو بوسیدم و گذاشتم کنار و چون ک هم زنگ نزد گفتم حتماً اون هم به این دوری راضی بوده می دونید این تلفن نزدنم به خاطر خودم نبود به خاطرک بود چون از عذاب وجدان من داشت دیونه می شد پیش خودش فکر می کرد که وجودش باعث می شه که من به دیگران فکر نکنم و همه ی خواستگارامو رد کنم  پیش خودم گفتم م تو که ک رو دوست داری تو که تمام زندگیت ک هست پس تو دیگه باعث آزارش نشو از زندگیش بیا بیرون و بذار خیالش از تو راحت باشه نذار به خاطر تو دوباره دچار مشکل بشه ، اون بعد 21 روز بهم زنگ زد اصلاً انتظار نداشتم تعجب کردم و مثل اوایل هول کردم  بهش گفتم  فکر نمی کردم که زنگ بزنی گفت مگه قرار بود زنگ نزنم گفتم ولی 21 روز نزدی گفت تو خونه آنقدر درگیربودم که رفتم تهران موبایلم قطع شد وقتی برگشتم تصادف کردم تنم تب کرد تبم قطع نمی شد بیمارستان بستری شدم در آزمایشات مشخص شد که بدنم عفونتی شده و ... اون وقتی داشت قطع می کرد گفت به من مثل گذشته به من زنگ بزن یعنی دوباره ارتباط .... نمی دونید چقدر به خودم  فحش دادم که چقدر سنگ دلی یارت تو این مدت اینهمه مشکلات داشته و تو روی لج بازی حتی بهش زنگ هم نزدی و من بهش زنگ زدم و می زنم و اون هم همینطور هنوز همدیگر رو آخر هر هفته  می بینیم همدیگر رو دوست داریم و نمی تونیم کسی رو جایگذین کنیم می خنیم شادیم غصه می خوریم و .... ولی حرفی از ازدواج نیست .... هردومون طاقت نداریم باکیس جدید دوباره از نو شروع کنیم دیگه شور و حال دوباره ساختن با دیگری از ما گرفته شده و به کسی راه نمیدیم ک می گه که من هرگز ازدواج نمیکنم ، من هم همین رو می گم نه صرفاً به خاطر ک  البته بگم که تموم دنیام اونه وهیچ کس هیچوقت نمی تونه جای اون رو برام بگیره ولی این علت هم هست که قلبم شکسته و تکه تکه شدست و حوصله یکی دیگر رو نداره یعنی عشق های دیگر رو قبول نداره .... ما همینجور عاشقانه می ریم جلو بدون آینده نه ارتباطمون رو قطع می کنیم برای همیشه و نه وصل در صورتی که آرزوی هردو مون هست .
دوستان عزیز برامون دعا کنید که زودتر بهم برسیم و مشکلاتمون از بین بره و ما باهم شادتر از همیشه عاشقانه زندگی کنیم
نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:27 توسط آرمین| |

بنویس

بنویس از سر خط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده

دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه

دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه

اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم

اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 17:32 توسط آرمین| |

به نام حضرت دوست، که هر چه بر سر ما مي رود عنايت اوست
 
((رموز موفقيت، خودباوري و اعتماد به نفس))
 
شما مي توانيد هر روز يك صفت را براي اعتماد به نفس در خود پرورش دهيد

روز اول : باور كنيد كه موجودي بي نظير در عالم هستيد .
روز دوم : ديگران را همينطوري كه هستند بپذيريد .
روز سوم : به هنر و استعداد ديگران حسادت نورزيد .
روز چهارم : هيچگاه خشمگين نشويد و همواره خونسردي خود را حفظ كنيد .
روز پنجم : به ديگران احترام بگذاريد .
روز ششم : با انسانهاي ژرف انديش معاشرت كنيد و از انسانهاي عيب جو و بدبين دوري كنيد .
روز هفتم : ديگران را دوست بداريد .

هفته دوم
روز اول : دست ديگران را براي ياري و كمك بفشاريد .
روز دوم : ديگران را ببخشيد .
روز سوم : انتظارات خود را از ديگران كاهش دهيد .
روز چهارم : ديگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهيد .
روز پنجم : خود را سرزنش نكنيد .
روز ششم : انتظارات منفي و غيرمنطقي را از ذهن خود بيرون كنيد .
روز هفتم : خود را جدي بگيريد .

هفته سوم
روز اول : ديگران را بخشي از وجود خود ببينيد .
روز دوم : خطاها و لغزشهاي خود را جدي نگيريد .
روز سوم : تصور ذهني خود را از ديگران اصلاح كنيد .
روز چهارم : ارزشهاي نيك را در خود تقويت كنيد .
روز پنجم : احساس رضايتمندي و خشنودي از خود را افزايش دهيد .
روز ششم : از تكنيك هاي تنفس عميق و تغذيه سالم استفاده كنيد .
روز هفتم : تبسم و خوش خلقي را تمرين كنيم .

هفته چهارم
روز اول : مسوليت كارهاي خود را بپذيريد .
روز دوم : سعي كنيد خطاها و لغزشهاي خود را كاهش دهيد .
روز سوم : مشكلات را آسان بگيريد و از ديگران براي رفع آنها ياري بخواهيد .
روز چهارم : به مسائل اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنيد .
روز پنجم : در صدد توجيه خود نباشيد .
روز ششم : براي شاديهاي خود پيش فرض و شرايط مشخص نكنيد .
روز هفتم : به واقعيات درون خود تمركز دهيد .
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 12:33 توسط آرمین| |

تقديم به بهترین دوستم

اگر تو خواستی قبل از من بميری
 بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .
 
اگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم 
 
دوستی واقعی مثل سلامتی هست
ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم  
 
يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد
که تموم دنيا از پيشت رفتن.
 
جلوی من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.
 
دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن
 
دوستی يعنی يک روح در دو بدن
 
من به تو تکيه می کنم و تو به من
و اونوقت همه چيزمون مرتبه.
 
اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،
من با اونا عبور نخواهم کرد،
بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.
 
هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترين دوستان
حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.
 
پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،
اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،
اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.
 
يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب
 
يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه
و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه.
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 12:30 توسط آرمین| |

داستان جدید
منو برادرم هر كاري بخواهيم انجام بديم با هم انجام ميديم و از رازهاي همديگه مطلع هستيم چون اون 1سال از من كوچبكتر و من به دادشم وابستگي شديد دارم
(م)(دادشم)با يكي از فاميلهامون 1سال قبل تو عروسي دادشم دوست شده بود.من هم كه در پي خيانت 2تا دوست ئختر 6ماه بود gf نداشتم و به داداشم گفته بودم كيس مناسب پيدا كنه .
اول خرداد 82 بود و من براي بار دوم كنكور مي خواسم امتحان بدم ..تا اون موقع به علت دلايل مؤنث دري وكلاس كنكور رو تعطيل و دنبال كاراي سربازيم بودم ..تا اينكه يك روز صبح داداشم گفت بيا ميخواد باهات حرف بزنه .منم خنديدم و گوشيو گرفتم تا شروع كرد به حرف زدن خشكم زد و ديگه نتونسم حرف بزنم وو به تته پته افتادم..اسمش رئوفه بود اولش به خودم گفتم اينم مثل بقيه....ولي الان ازش تشكر مي كنم شايد اگه اون نبود من الان اينقدر موفق نبودم والان ناراحتم كه ديگه نيسش.....اون پشت كنكور بود و دوست م
شنيده بودم خر خونه و رو دولتي حساب ميكنه (البته هنرستاني) من بعد از دو هفته كه از دوستيمون ميگذشت كارهاي سربازي رو سپردم مادرم و نشستم به درس خوندن كه از اون كمتر نباشم ..بعد يك چيز باحال (من با اينكه ده سال كامپيوتر داشتم نه با كامپيوتر آشنا بودم نه تا حالا تو اينترنت رفته بودم)مادرم بعد از يك ماه به من گفت كه تو اون ادم قبلي نيستي و زمين تا اسمون فرق كردي يعني از بچه مثبتي در اومدي ..ديگه خجالتي نيستي و ذيگه اون موهاي يك ور رو نمي بينم..من به كل عوض شدم ...خيلي دوستش داشتم 3ماه تابستون رو باهم گذرونديم..اون 3ماه رو هيچ وقت يادم نمي ره
نتايج كنكور من اومد و من در كمال ناباوري خونواده دانشگاه قبول شدم :ِ
چه حالي داشتم باورتون نمي شه من با اون هميشه شاد بودم چون خيلي بچه باحالي بود هميشه باهم بوديم وچه كارهائي كه تو شهر انجام نداديم ..نتايج كنكور اون اومد ولي ناراحتي و اوفت روحيه من از اونجا شروع شد اون يك شهر ديگه قبول شد و بدتر از همه به علت كار پدرش خونشون رفت يك شهر ديگه ...آخرين بار كه ديدمش با اشك تمام شد...اون رفت من ترم يك رو به زحمت رد كردم ..ولي به خاطر اينكه بتونم نبودشو تحمل كنم رفتم كار پيدا كردم .البه ما از طريق تلفن و چت باهم در ارتباط بوديم تا اينكه نزديك عيد اومداينجا ومن ديدمش ..دوباره احوالم اومد سرجاش ..يك هفته باهم بوديم.به من قول داد كه تابستون همديگه رو ببينيم منم شروع كردم به درس خوندن تا جبران ترم قبل رو بكنم و همينطور شد ...تابستون رسيد و من اون هنوز باهم مي چتيديم ..يك روز كه بهش گفتم پس چرا سر قولت نيستي ..گفت متين تو بايد منو فراموش كني ...منم خنديدم و به شوخي رد كردم..روز بعد دوباره كه زنگ زدم همين حرفو تكرار كرد و روابط رو كم مي كرد من اولش گفتم شايد كاري كردم ازش مذرت خواهي و از اين جور حرفها...بعد ديدم نه  حدود يك ماه فقط به قول ما پسرا منت كشي ميكردم ..من اولين و اخرين باري بوذ كه منت يك دختر رو ميكشيدم .پشيمون نیستم چون ارزشش رو داشت ...تا اينكه به من گفت دارم ميميرم تو بايد قيد منو بزني ...من مثل هميشه خنديدم...اونم قطع كرد از دوستش هم كه پرسيدم گفت راست ميگه اون مريض و قرصاشو نمي خوره و گفت كه تو بايد باهاش بهم بزني ....او شب تا صبح بيدار وناراحت از اينكه من كه اينقدر دوستش داشتم چرا نفهميدم وچرا بهش خنديدم ..ولي به خودم گفتم كه نميشه من كه نبايد جا بزنم و تا اخرش هستم.بعد يك هفته باهاش حرف زدم مي خواستم از دلش در بيارم كه گفت اگه منو دوست داري بايد منو بذاري كنار ..من گفتم چون دوستت دارم تا اخرش هستم ولي اون ديگه حرفمو گوش نكرد ..و اخرين حرفشو يادم نرفت گفت تو باعث ميشي كه من خودكشي كنم ..تو شرايط خونواده من رو درك نمي كني و از اين جور حرفا و اگه منودوست دري نه ديگه تلفن و نه آف بذار..منم چون دوستش داشتم كات كردم ولي از اون به بعد هميشه يادش بودم و با هر دختري دوست شدم باهش جوري رفتار كردم كه عشق از يادش بره ...از اون به بعد من به كارهاي خلاف كشيده شدم ..حتي به طرز خفني مشروط شدم ..تا پا اخراج از دانشگاه رفتم وووهر كار خلافي كه بگه (معتاد..مشروب يا چميدونين ميگن الكلي..) تو خونه هم كه با هيچ كس حتي داداشم حرف نمي زنم .ديگه اون ادم نيستم ..فقط تنها چيزي كه منو از اون كارها ي خلاف كشوند بيرون كارم و عشق اون چون بهش گفتم يك روز ميام پيشت  وعشق اون تو ذهن من مونده...يك ماهي هست كه به خودم اومدم و مي خوام از دست تقدير رو ببندم و خودم تقدير رو رقم بزنم و به عشقم برسم... ممنون از شما كه به حرف دلم گوش كردين.........
 

arm_aml@yahoo.com

از شما دوستان خواهشمندم اگه نظري دارين به ايميل بالا ميل بزنيد و یا نظر بديد .............؟
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 14:52 توسط آرمین| |

عشق..... بی حد و مرز
بانوی من؛
پیش از رخت بستن سال
..... تودر تاریخ من مهمترین زن بودی
و اکنون .... پس از تولد این سال
...... باز هم مهمترین زن هستی
تو زنی هستی که با حساب ساعتها و روزهایت نمی شمارم
....... تو زنی هستی
....... که از میوهء شعرت ساخته اند
....... و از زر رویاها
تو زنی هستی که در پیکر من سکنا کرده بودی
....... از هزاران هزار سال پیش
*
بانوی من ؛
ای تافته و رشته از پنبه و ابر
......... ای بارانها از یاقوت
....... ای رودها از نغمهء نهاوند
........ ای بیشه های مرمر
ای که چون ماهیان در آب دل شنا می کنی
و چون فوج کبوتر در چشمان خانه می گزینی
........ در عاطفهء من
....... در احساسم
........ در وجدانم ..... در ایمانم
هیچ تغییری رخ نخواهد داد
...... که من همچنان بر دین خود خواهم ماند
*
بانوی من ؛
به آهنگ زمان و نام سالها خاطر خود را مشغول مکن
....... تو زنی هستی که
در همه وقت...... زن خواهی ماند
تورا دوست خواهم داشت .....
........ در آغاز قرن بیست و یکم
....... و در آغاز قرن بیست و پنجم
.......و در آغاز قرن بیست و نهم
و تورا دوست خواهم داشت ......
........آنگاه که دریاها خشک شود
........ و بیشه ها بسوزد
........و گندمزارها بخشکد
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 14:47 توسط آرمین| |

 
درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد ؟

گفته بودی...گفته بودی:که چرا محو تماشای منی؟ انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی....مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود....ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 14:46 توسط آرمین| |

* اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.
ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.
*****
در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.
افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در  سال هزار سیصدو پنجاه و شش هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 22:1 توسط آرمین| |

 خاطره
 
شايد دل انگيزترين خاطره هاي ما در طول سفرهاي كوتاه يا بلند ما شكل گرفته باشد.
حتما شما هم شنيدهاي كه مي گويند:
-سفر انسان را پخته تر مي كند.
-در سفر ميتوان هر كسي را شناخت.
اما سفرهر چه كه باشد خوشايند است.خوشايند بودن سفر نيز مانند همه چيز نسبي است.
سفر زماني دل انگيز است كه انسان همسفري داشته باشد كه از نظر فكري به او نزديكتر باشد.
به نظر اين حقير همسفر است كه به سفر معنا ميدهد.
مهم نيست كه به كجا سفر مي كنيد چون ذات سفر تحول است.اين سفر حتي مي تواند به كنارگلدان باغچه خودتان باشد.
مي خواهم از سفري سخن بگويم  كه تمامي كساني كه دنيا را متحول كردند قطعا به آنجا سفر كرده اند.
اين مكان براي همه مشخص و ثابت است.
اما از سفر مهمتر  همسفر است.همفر شما در اين سفر بهترين همسفر در تمام عالم براي شما خواهد بود.همسفر شما از هر فردي ديگري به شما نزديكتر است.
اين همسفر بخشي از خود شماست كه شما بايد خود آنرا انتخاب كنيد.
اين سفر خيلي هزينه دارد اما هزينه آن مالي نيست هزينه اين سفر صبروپشتكار است.كوتاه يا بلند بودن سفر بستگي به مقدار هزينه كردن شما دارد.
عجله كنيد حتما شما هم مي توانيد دنيارا متحول كنيد.
سفر كنيد به اعماق وجود خود-به اعماق تفكر خود.شما قطعا در اين سفر مي توانيد قارههاي جديدي را در ذهن خود كشف كنيد.
فقط فراموش نكنيد ساده و سبك سفر كنيد.
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 21:45 توسط آرمین| |

 قضيه باكلاس شدن  طنز

اين روزها دغدغه خيلي از ماها قضيه باكلاس شدن و افه آمدن و... شده. البته كلاس چيز خوبي است و بعضي وقتها هم معجزه آور است.
معجزه آور از آن لحاظ كه مثلاً يك بنده خدايي كه تازه از پشت شنگول آباد كتول آمده پايتخت و

روز اول لباس 8 نفره مي پوشد

وروز دوم هات داگ را غذاي نجسي مي داند
روز سوم مي تواند طوري در خيابان بچرخد كه پوز هر چي بي آبرو (- نه ببخشيد- )بي ابرو و كله ليسيده شده و شلوار 8 سايز كوچك و عينك بوركينافاسوئي و تريپ ژوگولوببولويي را به راحتي بزند و دوتا هاپو هم بگيرد دستش و امپراتوري كند
اگر شما ذاتاً انسان با كلاسي هستيد كه هيچ!!!
در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده كنيد. شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي كلاس گذاشتن استفاده كنيد. فقط كافيست جواب هاي زير را با اندكي قيافه بيان كنيد:
اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير كرده و شما آن را باندپيچي كرده ايد هرگاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد: موقع تكان دادن پيانوي بابام پام مونده

اگر به خاطر تك چرخ زدن با موتور براوو جلوي برخي اماكن به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد: با موتور هزار داداشم، تو جاده چالوس تصادف كرديم

اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان كنيد: ديشب با قهوه جوش اينجوري شد

اگر بر اثر ضربه چكش ناخن شما شكسته بايد بگوييد: به سيم گيتارم گير كرده

اگر براثر زد و خورد در صف روغن كوپني زير چشم شما كبود شده جوابتان اين باشد: چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد

اگر صورت شما براثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود كنيد: كه خواهرتان از هلند شكلات زيادي آورده است

اگر ميني بوس شما در جاده خاكي چپ كرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد: الكي مي گويند زانتيا آيربگ داره

اگر كف دست شما به قوري سماور چسبيده بگوييد: حواسم نبود ميله شومينه زيادي داغ شد

اگر موها و ابروهاي شما در چهارشنبه سوري سوخت جواب دهيد: بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون كشيدم

ببينم شما اين قدر بي كلاس بودي كه همه اين مطلب را خواندي؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 15:24 توسط آرمین| |

 
 
مرگ باز پسین
این بالا ترین حد جنون من است
دیگر مرا یارای ان نیست که بیش از این تورا دوست بدارم
این منتهای امتداد بازوان من است
......دیگر نمی توانم بیش از این تورا در بر بگیرم
این بلند ترین نقطه ای است
که می توانم بر کوههای سینه ات
....... آن تاجِ برف و زر بر سر- برسم
و دیگر بیش از این کوهنوردی نتوانم
این باز پسین نبردی است
که برای رسیدن به فواره های آب در غرناطه به میدان آن پای می نهم
و دیگر بیش از این نبرد کردن نتوانم
این باز پسین مرگی است ..... که با زنی
و برای زنی .... می میرم
....... و بیش از این دیگر مردن نمی توانم
=======================
عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردی
آشنا بودم و بيگانه خطابم کردی
گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم
چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيايی
=========================
من از لب تو منتظر یه حرف تازم
تا قشنگ ترین قصه ی عالم رو بسازم
تو معنی بهترین کلامی
مفهوم تمام شعرهایی
منظور و مراد هر پیامی
تو قبله ی هر امیدواری
تو مظهر فخرهر تباری
بر طرز لطافت بهاری
من از لب تو منتظر یه حرف تازم
تا قشنگ ترین قصه ی عالم رو بسازم
 =======================

فقیرانه ی مهرت را
به بزرگی دستانت بخشیده ام
دست های کوچکم را
با کادو پیچ غنای مهرم بپذیر
فراموش نکن حتی یک دو قدمت
مرگ هزاران دویدن
هزاران قدم ، فاصله را
نوید می دهند
فراموش نکن
من هنوز می تابم.......
 
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 13:55 توسط آرمین| |

اگه من
 
اگه من یه بار دیگه دنیا بیام
 
اگه من یه بار دیگه بزرگ بشم
 
اگه خواستم دوباره یه بار دیگه عاشق بشم
 
باز میام کنار ساحل لب اون دریا میشینم
 
تا شاید تو ماه تیر یه بار دیگه تو رو ببینم
 
باز میام عقــربه های چــشمامـو
 
به روی ساعته شش کوک میکنم
 
و در آن لحظه که پلکام روی هم
 
و در آن لحظه که قلبم تاپ و توپ
 
و در آن لحظه که فکرم همه تو
 
صدای  زنگ پاهات منو تا خط افق می کشونه
                                                    
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 13:52 توسط آرمین| |

ترفند های دوستیابی به شیوه من
 
 

من اینجا قصد دارم روشهای دوست یابی و دوست داری را به شما یاد بدم . هر چند همه ما فکر می کنیم که end دخترباز یا پسر بازیم . اما بهتره به پیشنهادهای من گوش کنید و ببینید ,آیا موفقتر خواهید بود یا نه....
 
...ابتدا می خواهم روشهای مخ زدن دختر ها رو تو چت , به پسرها را یاد بدم...
 
همانطور که می دونید من در  این روش پیشکسوت هستم .  بهترین راه واسه مخ زدن اینه که شما با یک ID دختر چت کنید و ببینید که پسر ها به شما چه تیکه هایی می اندازند. . البته من فقط یک بار از این شیوه استفاده کردم . دلیل عدم استفاده دوبارم , بی ذوق بودن و شاسکول بودن بسیاری از  پسر ها در این امر خطیر و خداپسندانست. خیلی هاتون خیلی خز شروع به صحبت می کنید. شروع کردن صحبت با salam ... khobi? asl plz یکی از خز ترین روشهاست. بعد اونوقت نگید چرا دخترا جواب نمی دن. همانطور که می دونید , دختر ها همیشه در دنیایی از pmهای مختلف از جانب شما پسرها غرق هستند. پس به کسی جواب می دهند که نظرشان را جذب کند. مثل حیوان های نر که می خواهند نظر جنس ماده رو جذب کنند.
 
پسرها : خوب حالا ما چیکار کنیم؟
 
  شما باید سر حرف را با یک جمله funny باز کنید. طوری که دختر مجبور به  جواب دادن بشه. مثلا  از ID دختر تعریف کنید. یا یک موضوع خنده دار بگید.  البته اگه تو room هم یکم جولان بدین و اظهار وجود کنید بد نیست   (راه دوری نمیره..باور کن )  حالا من چندتا از سر صحبت باز کردن های خودمو که استفاده می کنم رو میگم.....

 
  • salam bache + , chetori  ?
  • dokhtar mokhtare bahali  ?
  • zire 22 bidi  ?
  • hal dari bechatim  ?
  • vaght dari bechatim ? ya vaght begiram  ?
  • mibinam ke pore pmi vali vase man vaght dari
  • man hamidam yek 22 saleye crazy from nafe tehran , u ki bidi?
  • asl dar be nama dear jan.
  • shenidam ,u , 1 bf modele 1983 kamkarkard ba boghe ezafi lazme dari. are?
  • in ID ea khafanet, khastegio az tane adam dar miare
  • u ham saret shologhe?
  • mibinam ke dari to pm ghargh mishi, khoda sabret bede.
  • nazaret dar morede in jomle chea? آدم ممکنه دختر بشه ,ولی دختر هیچوقت آدم نمیشه  .
این ها جمله های مناسبی واسه شروع چت هستند. البته بسیاری از شما خیلی خلاق هستین .  نکاتی هست که باید توجه کنید . هیچوقت خودتونو نبازید. بدونید دختر ها توی چت  سرکش هستند و بعضی هاشون چند نفری چت می کنند . مثلا همراه دوستشون .وقتی گفتند همراه دوستشون هستند بدونید احتمال اسکل شدنتان به توان می رسد. پس زیاد رو این دختر ها حساب نکنید. این صحبت های من, واسه کسانی است که قیافه متوسط به خوب دارند , وگرنه پسر های خوشگل با دادن یک عکس سریع تور می شوند. مثلا منکه زشتم مجبورم از این  روشهای ناجوانمردانه استفاده کنم. به هر حال " نا برده رنج ,گنج موثر نمی شود " .جمله هاتونو تو چت طولانی نکنید. همیشه سعی کنید یک جوک توپ تو آستین داشته باشین.از قسمت جوک های سایت من می توانید استفاده کنید .  به دختر زیاد رو ندید . وقتی مثلا اینو زد   بهش بگین : نیشتو ببند.  جمله های  دو پهلو بکار ببرید. دختر تو چت زیاده اگر این نشد یکی دیگه. هیچوقت شما add نکنید. طوری با دختر  حرف بزنید که آدم بودنش زیر سوال بره. مثال :  اگر گفت :که  من فکر می کنم  که تو رو یک جا دیدم. شما بگین : eeee دختر هم مگه فکر میکنه.  اینجوری میره تو حالش. تا می تونید بهش زده حال بزنید  , یعنی با پا پس بزنید با دست پیش بکشین.(نمی دونم اینو درست گفتم یا نه) البته کاری نکنید که قهر کنه بره ها.  زر زر هم نکنید. در بستن خالی اسراف نکنید زیاد (چون اسراف حرام است). در حدی خالی ببندید که بعدا گندش در نیاد. مثلا نگیند من گیتار می زنم و......  سعی کنید تا می تونید شما  شماره ندید . سعی کنید کاری کنید که دختر از شما شماره  بخواد. برادران به نکات و تشبیهات من توجه کنن و دختر ها هم حق هیچگونه اظهار نظری ندارند,چون من گفتم که این قسمت مال پسر هاست و فرض می کنم که  دختری این مطالب را نمی خواند.

 
  10 نكته براي هر كسي كه با يك دختر سر و كار دارد .


 
  1. يك دختر مثل يك آدامس است ... جويدن طولاني هر آدامسي به جز بي مزه شدنش حاصلي ندارد .
     
  2. يك دختر مثل يك آدامس است ... هيج وقت آدامس نيم خورده كسي را به دهان نزاريد.
     
  3. يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن آدامسي كه نتواني بازش كني بانداشتنش فرقي ندارد .
     
  4. يك دختر مثل يك آدامس است ... آدامس زياد مانده ارزش جويدن ندارد .
     
  5. يك دختر مثل يك آدامس است ... هر از چندي به دندانهايتان فرصت استراحت هم بدهيد به هر حال
    آدامستان را مي توانيد عوض كنيد ولي دندانهايتان را نه .

     
  6. يك دختر مثل يك آدامس است ... به چشيدن طعم تنها " يك " آدامس اكتفا نكنيد. آدامسها در شكلها و
    , قيمتها و مزه هاي مختلف ساخته مي شوند .

     
  7. يك دختر مثل يك آدامس است ... فراموش نكنید كه پايان كار هر آدامسي سطل اشغال است . پس براي
    هيج آدامسي قيمت زيادي نپردازيد .

     
  8. يك دختر مثل يك آدامس است ... و ازدواج مثل قورت دادن آن ميماند .هيج احمقي آدامسش را قورت نمی دهد
     
  9. يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن يك بسته آدامس هميشه بهتر از داشتن فقط يك آدامس است .
     
  10. يك دختر مثل يك آدامس است ... حسرت آدامسي را كه دورش انداخته ايد را نخوريد . آدامس هاي خوشمزه تر
    هميشه پيدا مي شود.
 
عشق از دیدگاه افراد مختلف جامعه :

 
  1.  عشق از دیدگاه  حاج آقا: استغفرالله باز از این حرفای بی ناموسی زدی. (جمله عاشقانه : خداوند همه جوان ها را به راه راست هدایت کند)
  2. عشق از دیدگاه دختر حاج آقا:  آه... یعنی می شه بدون اینکه بابام بفهمه من عاشق بشم؟ ( جمله عاشقانه : ندارد)
  3. عشق از دید یک ریاضیدان :  عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول. (جمله عاشقانه : آه... عزیزم به اندازه سطخ زیر منحنی دوستت دارم)
  4. عشق از دیدگاه بقال سر کوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود که, ننمون رفت و این سکینه خانم رو واسمون گرفت آورد.(جمله عاشقانه: سکینه شام چی داریم؟....)
  5. عشق از دید اصغر کاردی (در زندان) : مرامتو عشقه,عشقی.(جمله عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی..)
  6. عشق از دیدگاه یک دختر مدیوم کلاس و کمی بی غم : آه  عزیزم کاش الان پیشم بودی , بغلم می کردی, سرمو میگذاشتم رو شونه هات....( جمله عاشقانه : دوستت دارم عزیزم....)
  7. عشق از دید مادر بزرگم :از این حرفای بد نزن , راستی این دختر اقدس خانم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه , تازه تحصیل کرده هم هست . ( جمله عاشقانه : پاشو بریم خواستگاری....)
  8. عشق از دید.....( خودتون الان می فهمید کیو میگم) : عزیزم تو که عاشقمی چرا هزینه عمل کردن دماغمو نمی دی؟......واسه ناهار بریم سورنتو ....سالی با دوستش هم قراره بیآد....دوست سالی واسش یک ماتیز خریده (دوو منگل) .تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوستت دارم یک پراید بخری.....(جمله عاشقانه : عزیزم گوشی p910 i می خوام راستی دوستت هم دارم )
  9. عشق از دید کسی که بار اولشه عاشق میشه: عزیزم باور کن بدون تو حتی یک لحظه هم نمی تونم زندگی کنم, تو واسم همه دنیا هستی....(جمله عاشقانه : فدات شم  عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم )
  10. عشق از دید کسی که بار اولش نبست که عاشق میشه: عزیزم خیلی دوستت دارم, باور کن شب ها به خاطر تو با پای برهنه می خوابم....(جمله عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم)
  11. عشق از دید یک راننده : رادیات (رادیاتور) عشق من از برات جوش آمده , باور نداری بر آمپرم بنگر.....(جمله عاشقانه : عیزم دوست دار.... بو بو بوغ غ غ)
  12. عشق از دید بعضی ها : آه ..یعنی خدایا میشه بیآد خواستگاریم؟....(جمله عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000 تومن نذرت  می کنم اگه بیآد خواستگاریم)
  13. به دلیل نحسی از نوشتن معذوریم (جمله عاشقانه: حتی شما دوست عزیز)
  14. عشق از دید ارازل و اوباش : عشق مشغ سیخی چند بابا, برو بچه سوسول دلت خوشه, خونه خالی نداری ....(جمله عاشقانه :بو بوغ غ ... خانم بیا بالا خوش میگذره)
  15. عشق از دید یک مهندس الکترونیک :  عشق همان دوست داشتن است وقتی در av open loop ضرب می شود, البته در این حالت انسان به صورت غیر خطی عمل می کند. ( جمله عاشقانه :عزیزم تو منو در وسط منحنی مشخصه بایاس کردی )
  16.  عشق از دید بابام : آخه پسر ,عشق واست نون و آب میشه؟....حالا بگو ببینم پدرش چه کارست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)
  17. عشق از دید حمیدک : عشق تنها هدف آفرینش هستی است, زیرا انسان تنها موجودی است که عاشق می شود. (جمله عاشفانه :؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
  18. عشق از دید مادر ها : وا مگه تو امسال کنکور نداری؟ عشق باشه واسه بعد. مگه تو امسال فلان نداری ؟ عشق باشه واسه بعد.. مگه تو امسال بهمان نداری؟ عشق باشه واسه بعد...(جمله عاشقانه: باشه واسه بعد)
  19. عشق از دید کسی که در عشق شکست خورده: عشق یعنی کشک. (جمله عاشقانه : برو کشکتو بسآب)
نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 14:47 توسط آرمین| |

بعد ۱۰ روز دو باره آپ کردم . خوشحال میشم نظر بدین

سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است
--------------------------------------------------------------------
چند تا شعر زیبا
 
مي خواستم با نفس هاي تو براي شعر هايم ترانه بسازم
مي خواستم با نگاه توبه تما شاي دنيا بنشينم
مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند
خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من امده بود
از تو ياد گرفتم كه با (ن...ف...ر...ت)
نفرت را تجربه كنم
نفرت در ايينه چشمانت ديدم!!!
نفرت را در بغض صدا يت شنيدم!!!
تو زلالي چشمهايم را با ابرهاي نفرت پوشاندي!!!
تو ارامش دروازه هاي قلبم را با نفرت به ويرانه كشاندي
من و تو با نفرت يك ورق از دفتر زندگيمان را سياه كرديم
-------------------------------------------------------
فقط یک گام دیگر

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 0:27 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.