کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم
مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد
سخن بزرگ از کوروش بزرگ یک جمله از وصیت نامه کوروش کبیر هست که واقعا دلم نیمود نزنم تو وب امیدوارم این جمله بزرگ اون رو متوجه بشید .... با آرزوی موفقیت و سالی خوب برای همه امیدوارم که به همه آرزوهای دست یافتنی خودتان برسید.... در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. سلام چهار شنبه سوري یو به همتون تبريک ميگم منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم در ابتدا کمی اطلاعات درمورد خودم بدهم اولین بچه بودم و بالطبع تمام سختگیریها روی من بود پدرم هم تعصبی بود و مثلاً حق تولد و یا مهمانی رفتن نداشتم مگر اینکه خانواده طرف را میشناختیم . اما بطور کل دختر مستقلی بودم ،از کلاس اول راهنمایی به کلاس زبان که مسافت زیادی با منزل داشت میرفتم البته تنهایی . با اینکه درسم خیلی خوب بود اما همیشه با بچه های شیطان از آن لحاظ دوست بودم که این موضوع باعث اعتراض معلمها بخصوص امور تربیتی مدرسه بود اول دبیرستان بودم . سوم بهمن 1370 از کلاس می آمدم . غروب بود . در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم . که او با دوستش از جلوم رد شد . هنوز آن لحظه رو یادمه . چشماش مثل دریا بود . شاید وقتی که بهم اشاره کرد فکر نمی کردم که پایبندش میشم . اولش همه چیز ساده بود . گفت بچه بالاشهر است . ماهی یکبار همدیگر رو میدیدیم . آخه توقع داشت اگر یکبار او می آید یکبار هم من بروم بالا. تا اینکه سال دوم دبیرستان یکبار با خواهرم رفتم خانه شان . نیم ساعتی نشستیم و برگشتیم . وقتی رفتم سال چهارم دور همه چیزو خط کشیدم . همان سال یعنی 74 دانشگاه قبول شدم . این یکسال هیچ خبری ازش نداشتم . آخه شمارشو در دفتری نوشته بودم که گم شده بود و هیچ خبری ازش نداشتم . چون دانشگاه نزدیک محل کار او بود گفتم میگردم پیداش میکنم . تنها نشانی مغازه یکی از دوستاشو داشتم . درست روز اولی که دانشگاه قبول شدم داشتم میرفتم دانشگاه که دیدمش دم یک مغازه ایستاده بود . باورم نمیشد به این راحتی پیداش کرده باشم . یکی دوبار از جلوش رد شدم که اشاره کرد رفتم جلو گفتم کلاس دارم میرم بعد برمیگردم . کلاس تشکیل نشد برگشتم یکی از دوستاشو گذاشت دم مغازه گفت بریم خانه ماشینمو بردارم . راه که افتادیم گفت اول من خودمو معرفی میکنم تا تو روت باز بشه فکر کردم شوخی میکنه گفت اسم مستعارمو بگم یا اسم اصلی گفتم مستعارو گفت ندارم گفتم اسم اصلیتو میدونم وقتی اسمشو گفتم گفت مگر ما همدیگر را قبلاً دیدیم . وقتی بهش نشونی دادم باورش نمیشد . یادم رفت بگم که به نسبت ظاهر مناسبتری داشتم گفت فکر میکردم تو هم یکی از همان بچه رپها میشی نه اینقدر ساده . خلاصه از اونروز ما هر روز همدیگرو میدیدیم اگه کلاس نداشتم پیش اون بودم . بعد از 5 ماه برای بار دوم رفتم خانه شان . دلیلش این بود که بعد از کلی فکر و تحقیق اونو بعنوان همسر آینده انتخاب کردم بهار سال 1375 بود خواهراش برای خواستگاری آمدند از روی سادگی همه چیزو درباره خانواده خودشان گفتند . پدرش از نظر تحصیلات پایین بود مادرش هم آنموقع مریض بود اما بقیه خواهر و برادربزرگترش تحصیل کرده بودند تا آنروز فقط خواهرم که از من کوچکتر بود درجریان دوستی ما بود . بعد از رفتن خواهراش همه چیز به مسخره بازی گذشت حدود یکسال بعد مامانم پیش فالگیر رفته بود گفته بود که دخترت با پسری که در اسمش ( حروف اسم او ) هست ارتباط دارد . من هم همه چیز را به مامانم گفتم البته از دانشگاه قبول شدن به بعد را. مامانم مخالفت کرد چون تحصیلاتش دیپلم بود ولی من آنقدر گفتم و گفتم تا تقریباً متقاعد شد . ولی در خانه ما حرف حرف پدرم بود . یکروز آمد خانه با مامانم صحبت کرد بابام خیلی مخالفت کرد تا جاییکه نگذاشت یک هفته به دانشگاه بروم پاییز سال 76 مادرش فوت کرد . خیلی ناراحت بودم . مریض شده بود تا چهل مامانش هر روز که میرفتم خانه شان یا سردرد داشت یا خواب بود . خیلی سختی کشیدم تا حالش خوب شد . بعد از فوت مامانش یک کم مادرم نظرش مثبت شد . سال بعد دوباره مسئله ازدواج مطرح شد بعد از تحقیقات مامانم بالاخره با وساطت اقوام جشن عروسی ما در طول یک ماه انجام شد خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم . واقعاً عاشق همدیگر بودیم . یک ثانیه هم دوری همدیگر را تحمل نمیکردیم همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا سه سال بعد سر بچه اولم باردار شدم که آن اتفاق افتاد اولش از سردرد شروع شد علایمش مشکوک به بیماری MS بود ، 10 ماه تمام هر چه دکتر متخصص مغز و اعصاب بود رفته بودیم هیچکس نمیتوانست تشخیص دهد . اول بهمن بود که به علت وخامت حالش یک هفته در بخش مغز و اعصاب بستری شد . گفتند بیماریش مربوط به گوش و حلق بینی است . آن موقع بچه مان سه ماهش بود . 2 ماه دیگر در بیمارستان بستری شد 5 دفعه عملش کردند . حتی قرار بر تخلیه چشم هم شد که با درایت دکتر چشمش این کار انجام نشد . یک قارچ خورنده تا کف مغز پیش رفته بود . حتی دکترها گفتند که 5 % زنده میماند ولی مقاومت کردم گفتم دکترها بیخود میگویند . تمام این مدت فقط بهش روحیه دادم . خودم داغون بودم ولی به روی خودم نمی آوردم . ما که حتی یک ساعت از هم جدا نبودیم مجبور شدیم چند ماه از هم جدا باشیم هر روز برای ملاقات میرفتم . دکترها گفتند فقط معجزه بود که زنده ماند. در هر صورت از بیمارستان مرخصش کردند . ولی مجبور بود داروهای زیادی مصرف کند . بالاخره همه چیز روال عادی به خود گرفت بعد از سه سال یعنی سال 83 بعد از مشورت با دکترها تصمیم به بچه دارشدن مجدد گرفتیم برای تقویت روحیه او . چون بیماریش کنترل شده بود . باردار شده بودم که مشکل کاری برایش پیش آمد . شغل آزاد داشت و به علت اختلاف بین صاحب پاساژ با شهرداری مغازه ها را جمع کردند . از آن به بعد دیگه روی خوشی ندیدیم . الان حدود یکسال و نیم میگذرد که بخاطر مشکل کاری حالش هم بدتر شده از اول زمستان امسال دیگه نتوانست کار کند . استراحت مطلق درخانه . من ماندم و دو تا بچه و یک شوهر بیمار . پول داروهاش خیلی میشد . برای من تا قبل از آن موقع هیچی کم نگذاشته بود ولی من هم تنها نمیتوانم همه مخارج را جور کنم آخه بعد از بسته شدن مغازه دیگه نتونست کار و کاسبی راه اندازد و همه جنسها را سر قرضو بدهیها داد . ولی باز هم خدا را شکر میکنم که حداقل با کسی زندگی میکنم که خیلی دوستش دارم واقعاً از زندگی با هاش لذت میبرم . تمام خاطرات خوشی رو که باهاش در دوران دوستی داشتم مرور میکنم حتی بعد از ازدواج هم خیلی با هم خوش بودیم و هستیم . از همه کسانیکه این داستان رو میخونند فقط خواهش میکنم دعا کنند تا حالش بدتر از این نشه چون طبق نظر پزشکها امکان خوب شدن 100 % وجود ندارد . نمیدونم چرا این اتفاقات افتاد . بقول یکی از دوستان مادرم که میگفت تو شوهرت که مریض بود چرا مشکل مالی برایت بوجود آمد . شاید خیلی ها معتقد به این موضوع نباشند ولی باور کنید که مسائل مالی هر عشق و علاقه ای را زیر سوال میبرد . تا حالا خیلی مقاومت کردم که این اتفاق برای من نیفتد . هر جا که خیلی بهم فشار میاد فقط در تنهایی خودم اشک میریزم چون باید در برابر 3 نفر که فقط چشم امیدشان من هستم خودم را خوشحال نشان بدم . شاید باورتان نشه در این مدت خیلی لاغر و ضعیف شدم ولی تنها دلخوشی ام این است که اون سر پا است . تا دیر وقت سر کار هستم وقتی که به خانه میام باید نقش یک مادر سر حال و قبراق و یک همسر خوب را ایفا کنم. خیلی سخت است . ولی خب خود کرده را تدبیر نیست . وقتی خیلی فکرشو میکنم نمیدونم چرا این اتفاقات افتاد و چرا های زیادی که به سراغم میاید و برای هیچکدام جوابی ندارم ولی خب تنها مسئله ای که منو سر پا نگه میدارد امید است . امیدوارم که دوباره معجزه ای اتفاق بیفتد و این شب عیدی دل ما رو شاد کنه . از اطرافیان هیچ خوشی ندیدم حتی صمیمی ترین دوستش مبلغی را که بعنوان قرض داده بود همین حالا که ما در بدترین شرایط بودیم درخواست کرد من هم برای اینکه غرور مردانه او کم نشود تمام عیدی و پاداشی که شاید یکسال برای آن نقشه کشیده بودم بابت قرضش به دوستش دادم . و حالا من مانده ام با عیدی که به هیچ وجه آمادگی اومدنشو ندارم . افسردگی شدید گرفتم ولی به روی خودم نمیارم . میگویند توپ هر چه محکمتر به زمین بخورد بالاتر میرود . من هم منتظر بالا رفتن هستم .چون اعتقاد دارم که خدایی هم هست . با تمام مشکلات وگرفتاریهایی که برام پیش اومد ولی هیچ وقت از اینکه او را برای زندگی مشترک انتخاب کردم پشیمان نشدم . شاید نزدیک به یک ماه است که دارم این چند سطر را مینویسم چون تمام این چهارده سالو مرور کردم و اشک ریختم بخاطر همه خوشیها و ناخوشیها . درسته که هفت سال از ازدواجمون میگذره ولی ما 14 ساله که با هم هستیم. التماس دعا ...... سلام يه سؤال: اگّه شما کسی او دوست داشته باشين او واسش بميرين اگه يه روزی بخواد برو تنها تون بزاره و بگه ديگه دوستون نداره شما چه عکس عملی بهش نشون ميدين و بهش چی میگن؟ ارزش! داستان امروز داستان من از سال دوم دانشگاه آغاز شد اون موقع با يكي از پسرهاي دانشگاه به اسم محمد دوست بودم و چنان غرق اين دوستي شده بودم كه هيچ توجهي به دور برم نداشتم هميشه مي ديدم كه يكي از پسرهاي دانشگاه درست هر هفته سرساعت يكي از كلاسها همش جلوي من سبز مي شد بعدا فهميدم اسمش پوياست و با اينكه هم رشته اي ما نبود هميشه مي آمد و سركلاس ما مي نشست من آنچنان عاشق و دلباخته محمد بودم كه هرچي دوستام مي گفتن نگاه كن اين پسره داره خودشو برات مي كشه ولي من فكر مي كردم من مرد روياهام رو پيدا كردم و جدايي از محمد برام به منزله مرگه ولي با كمال ناباوري بعد از 1 سال دوستي با محمد فهميدم اون با بيوه زن پولداري آشنا شده و تصميم داره بخاطر ثروتش با اون ازدواج كنه اينا رو دوست محمد بهم گفت و خودم يك بار كه با دوستام به كلكچال رفته بودم اونها رو با هم ديدم و بعد خودش همه چيز رو به من گفت. تا مدتها مثل آدمهاي گيج بودم خدا مي دونه چي به من گذشت تا فراموشش كنم سعي مي كردم يه جوري وارد دانشگاه بشم كه كلاسم شروع شده باشه تا محمد رو حتي المقدور نبينم ولي پويا روند قبلي اش را ادامه مي داد ترم رو به اتمام بود و ما داشتيم پروژه هاي واحدهامون رو ارائه مي داديم دانشگاه بسيار خلوت بود عجله داشتم كه پروژه ام رو به استاد برسونم و به تهران برگردم (ما تو يكي از دانشگاه هاي اطراف تهران درس مي خونديم) ديدم پويا جلوي درب رودي ايستاده وقتي منو ديد دنبالم داخل دانشگاه اومد و گفت باهات كار دارم من اهميت ندادم و رفتم پروژم رو دادم و آمدم سر جاده كه اتوبوس سوار شم پويا دنبالم اومد و با من سوار يكي از اتوبوسهاي راهي شد و باب صحبت باز شد و ما با هم آشنا شديم اون با اينكه از ماجراي من و محمد خبر داشت ولي به روي من نياورد اينبار بسيار محتاط تر از قبل عمل كردم حتي نگذاشتم هيچ كدام از هم اتاقي هاي خوابگاه هم بويي از اين ماجرا ببرند ما هر وقت تهران مي آمديم همديگر رو مي ديديم و با هم تلفني حرف مي زديم در دانشگاه مثل دو غريبه بوديم ما با هم قرار گذاشته بوديم كه 6 ماه با هم دوستي ساده اي داشته باشيم و اگر همديگر رو پسنديديم با هم قرار ازدواج بگذاريم لحظات دوستي ما بهترين خاطرات عمرم شد و عشق واقعي را در كنار پويا تجربه مي كردم بعد از گذشت 6 ماه به هم قول داديم در هر شرايطي به هم وفادار باشيم من با اينكه خواستگاران زيادي داشتم و خانواده ام اصرار زيادي مي كردند و مي گفتند كه هميشه چنين خواستگاراني سراغ دختر نمي آيد و.... ولي من به قولم وفادار بودم هستش نظر بدین.اگه هم بد بود منو راهنمایی کنین تا بهترش کنم خوشحال میشم.

از توی آشپز خانه صدا زد: چی میخوري؟
گفتم: يه ليوان آب.
گفت: خفه شو، بچه ننه! با آبميوه يا خالص؟
گفتم: نه به جان تو اهلش نيستم.
گفت: نترس، میشي، ليوان اول رو كه خوردی خودت راه میافتي...
گفته بود مشروب میخوره ولی من باورم نمی شد. فكر میكردم خالی میبنده، خودشو نشون بده.
سرم رو از توی آشپزخانه بردم بيرون. نگاهش كردم. ديدم نشسته داره در و ديوار رو نگاه میكنه. جينها رو ريختم توی ليوان. مال او را كمتر ريختم . فكر میكرد دروغ میگم مشروب میخورم. حالا حسابی كم آورده. اه! بازم همون بلوز، شلوار سياهش را پوشيده كه من بدم میآد. سيب گلوش هم بدجوری زده بيرون.
ليوانها را گذاشت روی ميز و نشست روی مبل.
گفت: مزه چي؟
گفتم: ول كن تو رو خدا.
گفت:چی چی رو ول كن!
و انگشت زد توی ماست و گذاشت توی دهانش. انگشت را تا ته آورد پايين و چند بار ليسش زد.
گفت: به سلامتي.
گفتم: به سلامتی تو.
غش غش خنديد و ليوان را تا نيمه سر كشيد. قلپ اول را كه خوردم ته حلقم سوخت. فوری يک قاشق ماست گذاشتم دهنم. سعی كردم بروز ندهم.
سعی كرد نشان ندهد تا تهش سوخته. رنگش شده بود عين گچ.
خنديدم و گفتم: بی مزه لطفی نداره.
گفت: خوردم.
گفتم: نه. من باس بذارم دهنت.
رنگش پريد. فكر كرد هيچی نشده مستام.
گفت: نه خودم میخورم.
گفتم: خفه.
و تربچه را چپاندم توی دهنش.
مست مست بود. هيچی نشده مست كرده بود. تربچه بزرگی را به زور به خوردم داد. تند تند سعی میكردم بجومش. داشتم خفه میشدم. خودش غش غش میخنديد و از ليوانش میخورد. از بهزاد شنيده بودم توی عرقخوری نبايد باهاش نشست. باورم نمیشد. آخه دختر و اين كارها؟ ليوان دوم را تمام كرده بود كه گفت: پاشيم برقصيم.
گفتم: آخه اين آهنگ و رقص؟
گفت: پاشو ديگه...
دستم را كشيد و دكمه دوم يقهاش را باز كرد. گفت: فوتم كن خنك شم.
نفسم بند آمده بود.
گفت: برقص ديگه... رقص بلد نيستي؟
گفتم: رقص؟ نه... راستش يعنی چرا. چه رقصي؟
گفت: چاچا... هه هه هه... خب چی ديگه، خنگ خدا تانگو...
مثل برج ايفل ايستاده بود روبهروی من... از جاش جم نمیخورد. دستم را حلقه كردم دور كمرش. دستم خورد به استخوانهاش. نفسش در نمیآمد.
گفت: حالا بايد واقعا چی كار كنم؟
گفتم: هيچي. دستتو بنداز دور كمر من و خودتو تكون بده...
گفت: آخه من تا حالا...
گفتم: تكون بده... مادر...
فحش بود كه از دهنش در میآمد. نشسته بود روی مبل و پاهای لختش را روی هم انداخته بود. دامنش رفته بود بالا و موهای سرش كه باز كرده بود ريخته بود دورش.
گفت: مادر... بلند شو... اون شونه رو از اون جا بردار، بيار اينجا.
شانه را بردم نزديكش. گفت: حالا با دقت موهای منو شونه كن. حتا يكدونهاش هم نبايد جا بمونه.
گفتم: آخه...
گفت: خفه...
موهامو كه شونه میكرد مراقب بود كه دستش به سرم نخوره. انگار كه من جذام دارم. چنان موها رو شونه میكرد كه انگار داره بمب اتم رو خنثا میكنه. عرق كرده بود و دانههای عرق نشسته بود روی سيب گلوش. يكهو بلند شدم و شونه را از دستش گرفتم و پرتاب كردم.
گفتم: سيب گلوت. از اون سيب گلوت حالم به هم میخوره. انگار كه گلومو گرفته و داره فشار میده.
گفت: عزيزم تو حالت خوش نيست.
گفتم: از تو ننهسگ كه بهتره.
موهاش ريخته بود روی صورتش و حالمو بهم میزد. اومد بيايد طرفم كه گفتم: همونجا وايستا. بايد با اين آهنگ تند برقصي.
آهنگ را گذاشت و گفت: بايد با آهنگ برقصي. از ترس لرز برم داشته بود. توی چشماش پر آب بود. بقيه دكمهها را هم باز كرده بود.
آهنگ تند عربی مینواخت.
گفتم: نمیتونم.
جيغ زد: برقص.
گفتم: نمیتونم.
جيغ زد: برقص. نعره میكشيد: بهت گفتم برقص. برای من برقص كثافت. از ترس میلرزيدم. شروع كردم دست و پام را الكی تكان دادن. اصلا رعشه گرفته بودم. دست میزد و غش و ريسه میرفت. تا آخر نوار همين جوری تكان میخوردم. میرفتم اين ور و آن ور...
گفت: خيلی خوب... فكر نمیكردم... و دوباره غش و ريسه رفت.
بلند شد كه برود توی آشپزخانه. تلو تلو میخورد. جلوی آينه زبانش را درآورد و دور دهانش گرداند.
بعد به من چشمكی زد و رفت داخل آشپزخانه.
توی آشپزخانه كه رفتم ديگه يادم نمیآد چی كاركردم. فقط يادم میآد كه اون رقص كثافتش علاوه بر سيب گلوش داشت حالم رو به هم میزد. حتا طرز نگاه كردنش؛ مثل برده اسيری كه به صاحبش زل زده بود، زل میزد توی چشمهای من. چاقو رو بردم كه سيب رو پوست بكنم. سيب سرخ روی ميز را.
چاقو را گذاشته بود روی پوست صورتم و میكشيد پايين. آمد سمت سيب گلو و دوباره رفت بالا و همين جوری میخنديد.
گفتم: داری چی كار میكني؟
گفت: هيچي. فقط میخوام اين سيب رو پوست بگيرم. میدونم بعد از اون تو خيلی خوشتيپ میشي، خيلي. فقط يك لحظه است، چشماتو ببند.
گفتم: تو رو خدا... ولم كن...
گفت: اين ليوان رو میخورم به سلامتی تو و سيبت و تا ته ليوان را رفت بالا. حالا چشمهاش برق میزد و دانههای عرق روی لبانش نشسته بود.
آنقدر جلو آمده بود كه بوی عرق تنش را حس میكردم، همان عطر ابنه هميشگی بود كه حالا با بوی عرق سينههايش مخلوط شده بود. ديگر چيزی نمیفهميدم. فقط چشمهايم سياهی میرفت.
آخرين تصويری كه من ازش ديدم، چشمهای سياهی بود كه به قرمزی میزد و صدايی كه میگفت:
سيب میخوری حوای من؟
رابطه دوستي متولدين سال سگ با سالهاي
نه، اهداف موش براي سگ بي ارزش است.
موش
تصور رابطه دوستانه بين اين دو مشكل است.
گاو
دوستي محكم تر از اين غير ممكن است.
ببر
بله، دست كم گربه از روي ترحم حرف هاي سگ را گوش خواهد داد، حتي اگر كاري از دستش ساخته نباشد.
گربه
نه، سگ كاملا واقع بين است و اژدها را مايوس مي كند.
اژدها
مشكل است. بهتر است دوستي خود را در حد يك ارتباط اجتماعي حفظ كنند.
مار
آنها درباره سياست بحث خواهند كرد؛ البته اگر باهم موافق و متحد باشند! چرا كه نه؟
اسب
غير ممكن است. اين دو به سختي با هم كنار مي آيند.
بز
شايد... كسي چه مي داند، اما ميمون كسي نيست كه به سادگي كسي را تحسين كند.
ميمون
بين اين دو هميشه فاصله هست؛ يك نرده، يك ديوار، يك جوي يا يك دنيا!
خروس
دو دوست خوب. اما دوستي اين دو را نمي توان زنده و شادي بخش دانست.
سگ
اين دو بسيار به يك ديگر وفادارند. خوك با كمك خود به سگ او را از نگراني مي رهاند.
خوك
نامه ها که تموم شد تمام وجودم درد بود و نفرت. نمی تونستم نصیحتش کنم. خودم به کسی احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم. مگه ما آدما چقدر سقوط کردیم؟ تا چه حد پایین اومدیم؟ می خوایم کجا بریم؟


![]()
![]()
![]()
![]()
. هميشه تو زندگيتون موفق و شاد باشين به اميد روزای بهتر
. به امید اين که اين رسم هرگز فراموش نشه
. هميشه پيروز باشين هميشه عاشق باشين
. چاکرتون آرمين![]()

کینه و غمها به دست باد بود !
کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !
کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !
کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !
کاش می شد آسمان غم گین نبود !
رد پای قهر و کین رنگین نبود !
کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی
==================================================
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا
بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی


جملات عاشقانه
no matter waht the question is,love is the answer!!!
سوال هرچه باشد جواب عشق است
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی
love is a flower that is mode to bloom by two gardeners
عشق گلی است که دو باغبان ان را میپرورانند
love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
love is a wide ocaan that joins two shores
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند میدهد
my love for you grows stronger with the passing of each day
هر روز که می گذرد عشق من به تو بیشتر میشود
love is something silent, but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است و اما اگر حرف بزند از هر صدایی صدایش بلند تر است
the flowers of our love never fade their color
گل های عشق ما هرگز رنگ نخواهد باخت
there arent enough hours is each passing day to find all
the words i wish i could say our love is anever ending journey
روزها آنقدر طولانی نیست که من بتوانم آنچه را در آرزویش هستم به تو بگویم
عشق ما همچون سفری بی انتهاست

Value!
ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.
To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس. To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد. Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.To realize the value of a friend:
Lose one.
اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد.
Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .
دگرگون ميكند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه
به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بيخطر؛ نو مطلقاً
ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما
نميتوانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با
كهنه ميتواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بيمصرف است.
و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد
به اين معني نيست
كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه
در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي
رسيد
...... روزگاری که در آن زمام قدرت در دست گنجشکان می بود
...... یا در دست آهوان
...... یا در دست قوها
یا در دست پریان دریایی
..... یا در دست نقاشان ، موسیقیدانان ، شاعران
..... یا در دست عاشقان ، کودکان ، مجانین
بانوی من
تو آن رسوایی زیبا هستی که به آن معطر می شوم
و آن شعر بشکوه که آرزو دارم امضای خود را پای آن بگذارم
و آن زبان که از آن زر و لاجورد می ریزد
پس چگونه می توانم که در میدانهای شهر فریاد بر نیاورم
تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم ؟
چگونه می توانم آفتاب را در کشوهای خود نگه دارم ؟
چگونه می توانم با تو در بوستانی آزاد قدم بزنم
و ماهواره ها در نیابند که تو محبوب منی ؟
* * *
بانوی من
آرزو داشتم به تو در روزگاری دیگر دل می باختم
...... که مهربان تر می بود و شاعرانه تر
...... و به رایحهء کتابها .... و شمیم یاسمن
...... و بوی آزادی
!!حساس تر
آرزو داشتم به تو دل می باختم
..... در روزگار فرمانروایی ِ شمع .... و هیزم
..... و بادبیزانهای اسپانیایی
..... و نامه های مکتوب به شاهپر پرنده
..... و پیراهنهای پر چین رنگین کمانی
نه در عصر موسیقی ِ دیسکو..... و خودروهای فراری
!!و شلوارهای پارهء جین
* * *
نمی توانم مانع از آن بشوم
...... که سایه بانی از یاسمن از شانه ها یم بالا برود
نمی توانم شعر عاشقانه ای را در زیر پیراهن خود پنهان کنم
...... زیرا که مرا در خود منفجر خواهد کرد
آرزو داشتم شبی
شام را با تو در فلورانس باشم
آنجا که تندیسهای میکل آنژ
همچنان نان و شراب را
..... با زائران شهر قسمت می کند
* * *
آرزو داشتم که از آن ِ من می بودی
در روزگاری که نه به گل رُز ستم روا می داشت ، نه به شعر
نه به نی ، نه به موء نث بودن زنان
....... اما افسوس که ما دیر رسیدیم
و در روزگاری به جستجوی گل سرخ عشق رفتیم
! ! !که نمی داند عشق چیست

1) اگر چشمتان مشكي است از لنز آبي استفاده كنيد و اگر چشمتان آبي است لنز سبز بخريد !
2) با يكي از كارخانجات توليد ژل ، قرار داد 10 ساله ببنديد!
3) حتي اگر شده است فرش زير پايتان را هم بفروشيد حتما يك خط موبايل بخريد!
4) موبايلتان را تحت هر شرايطي روي پيغام گير بگذاريد.
5) از بقالي سر كوچه يك روز در ميان كارت اينترنت بخريد (اصلا مهم نيست كه در خانه كامپيوتر داريد و يا كار كردن با اينترنت را بلد هستيد يا نه)
6) بيني خودتان را حتي اگر به اندازه يك فندق هم هست حتما عمل كنيد و براي هميشه روي آن چسب بزنيد!
7) تمام بليط هاي اتوبوس را از كيفتان خارج كنيد!
8) وانمود كنيد كه آلودگي هوا شما را ديوانه كرده است!
9) آدرس تمام كافي شاپ ها را حفظ كنيد!
10) در صورتي كه فضاي خانه اجازه مي دهد يك سگ (يا حد اقل گربه ) بخريد !
![]()
![]()
آرمین از ِآستارا
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
گامهايي ميباشد كه تا به حال برداشته ايد. شما خواهان
آن هـستـيد كه در آن لحظه همه چيز عالي و بـه بـهتـريـن
نحو پيش رود و از آن مهمتر كه ميخواهيد پاسخ وي مثبت
بـاشـد! ايـن نكـات را هــنگام دادن پيشنهاد ازدواج مد نظر
قرار دهيد تا شانس موفقيت شما افزايش يابد:

امید
| Design By : Night Skin |











