تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

 
 
 
 
ببين با همين چشمهايي كه مرا عاشق كرد آسمان آبي را…
                         ببين باران را كه با چه شور و شوقي مي بارد
ببين موجهاي دريا را…
 كه چه آرام به كنار ساحل مي آيند
                                                  و
      چه آرام نيز از ساحل دور مي شوند…
ببين ستاره را…
            كه تا نداي غروب شنيده مي شود به آسمان مي آيد
            تا خود را براي درخشيدن در شب آماده كند…
ببين مهتاب را …
 كه چه آرام مي آيد ، چه ساده مي تابد ،
 و
 بي هياهو نيزمي رود…
ببين پرنده را … 
               كه چه پر غرور در آسمان آبي در حال پرواز است…
                  ببين گل لاله را كه چقدر به سرخي خودش مي نازد…
 
ببين آسمان را 
كه هيچگاه يكرنگ نيست،
 چون موقع غروب به رنگ سرخ در
مي آيد، موقع طلوع به رنگ آبي در مي آيد
و
 شب هنگام نيز تيره و تار مي شود…
           حالا كه به همه چيز نگريستي نگاهي نيز به عاشقان بينداز…!
ببين عاشقان را كه هميشه نا آرامند ، هميشه گريانند ،
 همه پريشانند…
ببين چشمهاي عاشقان را كه هميشه گريان است
 گاه اشك شوق و گاه اشك جدايي و دوري…
ببين دل عاشقان را كه هميشه شكسته است
و
 گاهي هم خسته…و بعضی مواقع هم پر از اميد …
ببين گونه عاشقان را كه گاه خندان است و گاه پريشان…
ببين راه عاشقان را كه گاه به بي راهه مي رسند
 و
 
 گاه به قلب معشوق ميرسند…
حالا كه با آن چشمهاي زيبايت همه چيز را ديدي
 و همه دنيا را شناختي بيا
 و با من بكرنگ باش …
بيا با صداقت هر چه تمام تر عاشق باش…
بيا از ته دل با من باش و بيا تا آخر راه با من باش…
چيزهايي را كه ديدي در هر كدام از آنها تفاوتي احساس ميشد…
هر كدام زيبايي خودش را دارد و هر كدام وقت خودش را…
 
اما عاشقي تو بايد وقت را نشناسد ، زيبايي را احساس نكند…
تنها راز دل را بيابد… و درد دل را…
خسته و دل شكسته نباش …
 با دلي پر از اميد با من باش…
 و
 به راه عاشقي ادامه بده…
 
 بــــــــيا تا خورشيد در آسمان است.
 
 
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 15:44 توسط آرمین| |

به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند
و بگذرم از کسانی که از من می گذرند
سلام
امید وارم سالی پر از برکت و رحمت و معرفت داشته با شید
===========================
برگرفته از مجموعه‌داستان "يک معشوق مرده"/ يلدا معيری/ نشر باران سوئد 
 
 
از در كه وارد شدم، بوی ضخم ماهی و چربی دودشده زد توی دماغم. خودش جلوی من ايستاده بود با بلوز و دامن هميشگی‌اش. دامن بلند می‌پوشيد نه تا مچ پا با پيراهن مردانه كه هميشه آستين‌هايش را تا می‌زد و دكمه اول يقه‌اش را باز می‌گذاشت. موهايش را سرسری جمع كرده بود گذاشته بود توی يك گيره دندانه فلزی بزرگ. مثل هميشه ماتيك قرمز زده بود. آن‌قدر قرمز كه فكر می‌كردی از لب‌هايش خون می‌آيد. جوراب پايش نبود و سفيدی پاشنه توی چشم می‌زد.
از توی آشپز خانه صدا زد: چی می‌خوري؟
گفتم: يه ليوان آب.
گفت: خفه شو، بچه ننه! با آبميوه يا خالص؟
گفتم: نه به جان تو اهلش نيستم.
گفت: نترس، می‌شي، ليوان اول رو كه خوردی خودت راه می‌افتي...
گفته بود مشروب می‌خوره ولی من باورم نمی شد. فكر می‌كردم خالی می‌بنده، خودشو نشون بده.

سرم رو از توی آشپزخانه بردم بيرون. نگاهش كردم. ديدم نشسته داره در و ديوار رو نگاه می‌كنه. جين‌ها رو ريختم توی ليوان. مال او را كم‌تر ريختم . فكر می‌كرد دروغ می‌گم مشروب می‌خورم. حالا حسابی كم آورده. اه! بازم همون بلوز، شلوار سياهش را پوشيده كه من بدم می‌آد. سيب گلوش هم بدجوری زده بيرون.

ليوانها را گذاشت روی ميز و نشست روی مبل.
گفت: مزه چي؟
گفتم: ول كن تو رو خدا.
گفت:چی چی رو ول كن!
و انگشت زد توی ماست و گذاشت توی دهانش. انگشت را تا ته آورد پايين و چند بار ليسش زد.
گفت: به سلامتي.
گفتم: به سلامتی تو.
غش غش خنديد و ليوان را تا نيمه سر كشيد. قلپ اول را كه خوردم ته حلقم سوخت. فوری يک قاشق ماست گذاشتم دهنم. سعی كردم بروز ندهم.

سعی كرد نشان ندهد تا تهش سوخته. رنگش شده بود عين گچ.
خنديدم و گفتم: بی مزه لطفی نداره.
گفت: خوردم.
گفتم: نه. من باس بذارم دهنت.
رنگش پريد. فكر كرد هيچی نشده مست‌ام.
گفت: نه خودم می‌خورم.
گفتم: خفه.
و تربچه را چپاندم توی دهنش.

مست مست بود. هيچی نشده مست كرده بود. تربچه بزرگی را به زور به خوردم داد. تند تند سعی می‌كردم بجومش. داشتم خفه می‌شدم. خودش غش غش می‌خنديد و از ليوانش می‌خورد. از بهزاد شنيده بودم توی عرق‌خوری نبايد باهاش نشست. باورم نمی‌شد. آخه دختر و اين كارها؟ ليوان دوم را تمام كرده بود كه گفت: پاشيم برقصيم.
گفتم: آخه اين آهنگ و رقص؟
گفت: پاشو ديگه...
دستم را كشيد و دكمه دوم يقه‌اش را باز كرد. گفت: فوتم كن خنك شم.
نفسم بند آمده بود.
گفت: برقص ديگه... رقص بلد نيستي؟
گفتم: رقص؟ نه... راستش يعنی چرا. چه رقصي؟
گفت: چاچا... هه هه هه... خب چی ديگه، خنگ خدا تانگو...

مثل برج ايفل ايستاده بود روبه‌روی من... از جاش جم نمی‌خورد. دستم را حلقه كردم دور كمرش. دستم خورد به استخوان‌هاش. نفسش در نمی‌آمد.
گفت: حالا بايد واقعا چی كار كنم؟
گفتم: هيچي. دستتو بنداز دور كمر من و خودتو تكون بده...
گفت: آخه من تا حالا...
گفتم: تكون بده... مادر...

فحش بود كه از دهنش در می‌آمد. نشسته بود روی مبل و پاهای لختش را روی هم انداخته بود. دامنش رفته بود بالا و موهای سرش كه باز كرده بود ريخته بود دورش.
گفت: مادر... بلند شو... اون شونه رو از اون جا بردار، بيار اين‌جا.
شانه را بردم نزديكش. گفت: حالا با دقت موهای منو شونه كن. حتا يكدونه‌اش هم نبايد جا بمونه.
گفتم: آخه...
گفت: خفه...

موهامو كه شونه می‌كرد مراقب بود كه دستش به سرم نخوره. انگار كه من جذام دارم. چنان موها رو شونه می‌كرد كه انگار داره بمب اتم رو خنثا می‌كنه. عرق كرده بود و دانه‌های عرق نشسته بود روی سيب گلوش. يكهو بلند شدم و شونه را از دستش گرفتم و پرتاب كردم.
گفتم: سيب گلوت. از اون سيب گلوت حالم به هم می‌خوره. انگار كه گلومو گرفته و داره فشار می‌ده.
گفت: عزيزم تو حالت خوش نيست.
گفتم: از تو ننه‌سگ كه بهتره.
موهاش ريخته بود روی صورتش و حالمو بهم می‌زد. اومد بيايد طرفم كه گفتم: همون‌جا وايستا. بايد با اين آهنگ تند برقصي.

آهنگ را گذاشت و گفت: بايد با آهنگ برقصي. از ترس لرز برم داشته بود. توی چشماش پر آب بود. بقيه دكمه‌ها را هم باز كرده بود.
آهنگ تند عربی می‌نواخت.
گفتم: نمی‌تونم.
جيغ زد: برقص.
گفتم: نمی‌تونم.
جيغ زد: برقص. نعره می‌كشيد: بهت گفتم برقص. برای من برقص كثافت. از ترس می‌لرزيدم. شروع كردم دست و پام را الكی تكان دادن. اصلا رعشه گرفته بودم. دست می‌زد و غش و ريسه می‌رفت. تا آخر نوار همين جوری تكان می‌خوردم. می‌رفتم اين ور و آن ور...
گفت: خيلی خوب... فكر نمی‌كردم... و دوباره غش و ريسه رفت.
بلند شد كه برود توی آشپزخانه. تلو تلو می‌خورد. جلوی آينه زبانش را درآورد و دور دهانش گرداند.
بعد به من چشمكی زد و رفت داخل آشپزخانه.

توی آشپزخانه كه رفتم ديگه يادم نمی‌آد چی كاركردم. فقط يادم می‌آد كه اون رقص كثافتش علاوه بر سيب گلوش داشت حالم رو به هم می‌زد. حتا طرز نگاه كردنش؛ مثل برده اسيری كه به صاحبش زل زده بود، زل می‌زد توی چشم‌های من. چاقو رو بردم كه سيب رو پوست بكنم. سيب سرخ روی ميز را.

چاقو را گذاشته بود روی پوست صورتم و می‌كشيد پايين. آمد سمت سيب گلو و دوباره رفت بالا و همين جوری می‌خنديد.
گفتم: داری چی كار می‌كني؟
گفت: هيچي. فقط می‌خوام اين سيب رو پوست بگيرم. می‌دونم بعد از اون تو خيلی خوش‌تيپ می‌شي، خيلي. فقط يك لحظه است، چشماتو ببند.
گفتم: تو رو خدا... ولم كن...
گفت: اين ليوان رو می‌خورم به سلامتی تو و سيبت و تا ته ليوان را رفت بالا. حالا چشم‌هاش برق می‌زد و دانه‌های عرق روی لبانش نشسته بود.
آن‌قدر جلو آمده بود كه بوی عرق تنش را حس می‌كردم، همان عطر ابنه هميشگی بود كه حالا با بوی عرق سينه‌هايش مخلوط شده بود. ديگر چيزی نمی‌فهميدم. فقط چشم‌هايم سياهی می‌رفت.
آخرين تصويری كه من ازش ديدم، چشم‌های سياهی بود كه به قرمزی می‌زد و صدايی كه می‌گفت:
سيب می‌خوری حوای من؟

 
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 15:33 توسط آرمین| |

سخن بزرگ از کوروش بزرگ

یک جمله از وصیت نامه کوروش کبیر  هست که  واقعا دلم نیمود نزنم تو وب امیدوارم این جمله بزرگ اون رو متوجه بشید .... با آرزوی موفقیت و سالی خوب برای همه امیدوارم که به همه آرزوهای دست یافتنی خودتان

برسید....

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 15:24 توسط آرمین| |

رابطه دوستي متولدين سال سگ با سالهاي
نه، اهداف موش براي سگ بي ارزش است. موش
تصور رابطه دوستانه بين اين دو مشكل است. گاو
دوستي محكم تر از اين غير ممكن است. ببر
بله، دست كم گربه از روي ترحم حرف هاي سگ را گوش خواهد داد، حتي اگر كاري از دستش ساخته نباشد. گربه
نه، سگ كاملا واقع بين است و اژدها را مايوس مي كند. اژدها
مشكل است. بهتر است دوستي خود را در حد يك ارتباط اجتماعي حفظ كنند. مار
آنها درباره سياست بحث خواهند كرد؛ البته اگر باهم موافق و متحد باشند! چرا كه نه؟ اسب
غير ممكن است. اين دو به سختي با هم كنار مي آيند. بز
شايد... كسي چه مي داند، اما ميمون كسي نيست كه به سادگي كسي را تحسين كند. ميمون
بين اين دو هميشه فاصله هست؛ يك نرده، يك ديوار، يك جوي يا يك دنيا! خروس
دو دوست خوب. اما دوستي اين دو را نمي توان زنده و شادي بخش دانست. سگ
اين دو بسيار به يك ديگر وفادارند. خوك با كمك خود به سگ او را از نگراني مي رهاند. خوك
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 15:9 توسط آرمین| |

 
                                          عنوان  کتاب: بوف کور                                          
                                         نويسنده : صادق هدايت                                       
                                              تاريخ نشر : آذر 82                                            

 

  در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر  هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟
    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم  داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که  فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای  اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.
    افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا  این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
                ......................................
در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد - اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد- نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.
سه ماه - نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهايش در زندگی من هميشه ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی من است؟ نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون ديگر او با آن اندام اثيری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او ديگر متعلق باين دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم. بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه
بردم- زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد- سرتاسر زندگیم میان چهار ديوار گذشته است.   تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود- همهء وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد و شغل مضحک نقاشی روی قلمدان اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم ، برای اینکه وقت را بکشم.
از حسن اتفاق خانه ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده - اطراف آن کاملا مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق خانه های گلی توسری خورده پیدا است و شهر شروع می شود. نمی دانم این خانه را کدام مجنون یا کج سلیقه  در عهد دقیانوس ساخته، چشمم را که می بندن نه فقط همهء سوراخ سنبه هایش پیش چشمم مجسم می شود، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس می کنم.
خانه ایکه فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقاشی کرده باشند. باید همه ء اینها را بنویسم تا ببینم که بخودم مشتبه نشده باشد، باید همهء اینها را بسایهء خودم که روی ديوار افتاده است توضیح بدهم - آری، پیشتر برایم فقط یک دلخوشکنک مانده بود. میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می کردم و با اين سرگرمی مضحک وقت را می گذرانیدم، اما بعد از آنکه آن دو چشم را ديدم، بعد از آنکه او را ديدم اصلا معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد - ولی چيزی که غريب ، چيزیکه باورنکردنی است نمی دانم چرا موضوع مجلس همهء نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو می کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچيده، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبااه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود. - روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او کل نیلوفر تعارف میکرد- چون ميان آنها یک جوی آب فاصله داشت - آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمی دانم، فقط می دانم که هر چه نقاشی می کردم همه اش همین مجلس و همین موضوع بود، دستم بدون اراده این تصویر را می کشید و غریب تر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتی بتوسط عمویم از اين جلد قلمدانها بهندوستان می فرستادم که می فروخت و پولش را برایم میفرستاد. این مجلس در عین حال بنظرم دور و نزدیک میآمد،درست یادم نيست - حالا قضیه ای بخاطرم آمد- گفتم : باید یادبودهای خودم را بنویسم، ولی اين پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاده و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین  اتفاق از نقاشی بکلی دست کشیدم - دوماه پیش، نه، دو ماه و چهار روز میگذرد. سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند - من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم ، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- یعنی خودش گفت که عموی من است، من هرگز او را ندیده بودم ، چون از ابتدای  جوانی به مسافرت دوردستی رفته بود. گویا ناخدای کشتی بود، تصور کردم شاید کار تجارتی با من دارد، چون شنیده بودم که تجارت هم می کند – بهرحال عمویم پیرمردی بود قوزکرده که شالمهء هندی دور سرش بسته بود، عبای زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود ، یخه اش باز و سینهء پشم آلودش دیده می شد. ریش کوسه اش را که از زير  شال گردن بیرون آمده بود می شد دانه دانه شمرد، پلک های ناسور سرخ و لب شکری داشت - یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینهء دق افتاده باشد - من همیشه شکل پدرم را پیش خودم  همین جور تصور می کردم، بمحض ورود رفت کنار اطاق چنباته زد- من بفکرم رسید که برای پذیرایی او چیزی تهیه بکنم، چراغ را روشن کردم، رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هر گوشه را وارسی کردنتا شاید بتوانم  چیزی باب دندان او پیدا کنم، اگر چه می دانستم که در خانه چیزی به هم نمی رسد، چون نه تریاک برایم مانده بود و نه مشروب - ناگهان نگاهم ببالای رف افتاد - گویا بمن الهام شد، دیدم یک بغلی شراب کهنه که بمن ارث رسیده بود - گویا بمناسبت تولد من این شراب را انداخته بودند - بالای رف بود، هیچوقت من به این صرافت نیفتاده بودم ف اصلا بکلی یادم رفته بود ،که چنین چیزی در خانه هست. برای اینکه دستم به رف برسد چهارپایه ای را که آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همین که آمدم بغلی را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بیرون افتاد - دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده ، زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان، نه - یک فرشتهء آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابهء دست چپش را میجويد. دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخند مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه بفکر شخص  غایبی بوده باشد - از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر، چشمهایی که مثل این بود که بانسان سرزنش تلخی می زند، چشمهای مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده دهندهء او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای براق پرمعنی ممزوج و در ته آن جذب شد - این آینهء جذاب همهء هستی مرا تا آنجاییکه فکر بشر عاجز است بخودش می کشید - چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، در عین حال میترسانید و جذب می کرد، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود که هر کسی نمی توانست ببیند؛ گونه های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریک به هم پیوسته، لبهای گوشتالوی نیمه باز، لبهاییکه مثل این بود تازه از یک بوسهء گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژوليدهء سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود ویک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود - لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد، فقط یک دختر رقاص بتکدهء هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.    
حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه ء اینها نشان میداد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلا خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظرهء رویای افیونی به من جلوه کرد... او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد. اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو، پستانها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می رفت مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند - مثل مادهء مهر گياه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.
   لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ، وقتی که من نگاه کردم گویا می خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد ولی نتوانست، آنوقت پیرمرد زد زیرخنده، خندهء خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد، یک خندهء سخت دورگه و مسخره آمیز کرد بی آنکه صورتش تغییری بکند ، مثل انعکاس خنده ای بود   که از میان تهی بیرون آمده باشد.    من در حالی که بغلی شراب دستم بود، هراسان از روی چهارپایه پایین جستم - نمی دانم چرا می لرزیدم - یک نوع لرزه پر از وحشت و کیف بود، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم - بغلی شراب را زمین گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم - چند دقیقه طول کشید؟   نمی دانم- همینکه بخودم آمدم  بغلی شراب را برداشتم، وارد اطاق شدم ، دیدم عمویم رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود - اما زنگ خندهء خشک پیرمرد هنوز توی گوشم صدا می کرد.
    هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد، ولی لرزهء مکیف و ترسناکی که در خودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود - زندگی من از این لحظه تغییر کرد - بیک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،آن دختر اثيری، تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من می گذارد.
  در اين وقت از خود بی خود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا می دانسته ام.شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا می آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.هرگز نمی خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد کافی بود. این پیش آمد وحشت انگیز که باولین نگاه بنظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطهء مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در این دنیای پست یا عشق او را می خواستم و یا عشق هیچکس را - آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر   بکند؟ ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد- این خندهء مشئوم رابطهء میان ما را از هم پاره کرد.
    تمام شب را باین فکر بودم. چندين بار خواستم بروم از روزنهء ديوار نگاه بکنم ولی از صدای خندهء پیرمرد ترسیدم، روز بعد را بهمین فکر بودم. آیا می توانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم؟ فردای آنروز بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین که پردهء جلو پستو را کنار زدم و نگاه کردم دیوار سیاه تاریک، مانند همان تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود – اصلا هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمی شد- روزنه چهارگوشهء دیوار بکلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته  است- چهارپایه را پیش کشیدم ولی هرچه دیوانه وار روی بدنهء دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه می کردم کمترین نشانه ای از روزنهء ديوار دیده نمی شد و به دیوار کلفت و قطور ضربه های من کارگر نبود – یکپارچه سرب شده بود.
    آیا میتوانستم بکلی صرف نظر کنم؟ اما دست خودم نبود، از این ببعد مانند روحی که در شکنجه باشد، هر چه انتظار کشیدم - هر چه کشیک کشیدم، هر چه جستجو کردم فایده ای نداشت.- تمام اطراف خانه مان را زیر پا کردم، نه یک روز، نه دو روز؛ بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی که به محل جنایت خود برمی گردند،هر روز طرف غروب مثل مرغ سرکنده دور خانه مان می گشتم، بطوریکه همهء سنگها و همهء ريگهای  اطراف آن را می شناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو، از جوی آب و از کسانی که آنجا دیده بودم پيدا نکردم - آنقدر شبها جلو مهتاب زانو بزمین زدم، از درختها، از سنگها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده ام و همهء موجودات را به کمک طلبیده ام ولی کمترین اثری از او ندیدم - اصلا فهمیدم که همهء این کارها بیهوده است، زیرا او  نمی توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد -مثلا آبی که او گیسوانش را با آن شستشو می داده بایستی از یک چشمهء منحصربفرد ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تاروپود ابریشم و پنبهء معمولی نبوده و دستهای   مادی ، دستهای آدمی آن را ندوخته بود - او یک وجود برگزیده بود- فهمیدم که آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی برویش می زد صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می چید انگشتش مثل ورق گل پژمرده می شد.
  همهء اینها را فهمیدم ،این دختر ، نه این فرشته، برای من سرچشمهء تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطف و دست نزدنی بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد. من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه ، یکنفر آدم معمولی او را کنفت و پژمرده می کرد.  از وقتی او را گم کردم ، از زمانیکه یک دیوار سنگین ،  یک سد نمناک بدون روزنه بسنگینی سرب جلو من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی که   از دیدنش برده بودم یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت؛ زیرا او مرا ندیده بود، ولی من احتیاج باین چشمها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همهء مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند - بیک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.
  از این ببعد بمقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس بجای اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج و کرخت بکند ، بجای اینکه فراموش بکنم، روزبروز ، ساعت بساعت ، دقیقه بدقیقه فکر او ، اندام او، صورت او خیلی سخت تر از پیش جلوم مجسم می شد.
  چگونه می توانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم که باز بود و یا رویهم می گذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من بود. از میان روزنهء پستوی اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته، از میان سوراخ چهارگوشه که به بیرون باز می شد دایم جلو چشمم بود.  آسايش بمن حرام شده بود، چطور می توانستم آسايش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم، نمی دانم چرا می خواستم و اصرار داشتم که جوی آب، درخت سرو، و بتهء گل نيلوفر را پیدا کنم - همان طوری که بتریاک عادت کرده بودم ، همانطور باین گردش عادت داشتم ، مثل این که نیرویی مرا به این کار وادار می کرد.   در تمام راه همه اش بفکر او بودم ، بیاد اولین دیداری که از او کرده بودم و می خواستم محلی که روز سیزده بدر او را آنجا دیده بودم پیدا کنم.- اگر آنجا را پیدا می کردم ، اگر می توانستم زیر آن درخت سرو بنشینم حتما در زندگی من آرامشی تولید می شد - ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان دندهء اسب و سگی که روی خاکروبه ها بو می کشید چیز دیگری نبود- آیا من حقیقتا با او ملاقات کرده بودم؟-هرگز ، فقط او را دزدکی و پنهانی  از یک سوراخ ، از یک روزنهء بدبخت پستوی اطاقم دیدم - مثل سگ گرسنه ای که روی خاکروبه ها بو می کشد و جستجو می کند ، اما همین که از دور زنبیل می آورند از ترس میرود پنهان می شود ، بعد برمی گردد که تکه های لذيذ خودش را در خاکروبهء تازه جستجو بکند. منهم همان حال را داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود - برای من او یک دسته گل تر و تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند. شب آخری که مثل هر شب بگردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود - در هوای بارانی که از زنندگی   رنگ ها و بی حیایی خطوط اشیا میکاهد ، من یکنوع آزادی و راحتی حس می کردم و مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می شست - در این شب آنچه که نباید بشود شد - من بی اراده پرسه می زدم ولی در این ساعت های تنهایی، در این دقیقه ها که درست مدت آن یادم نیست خیلی سخت تر از همیشه صورت هول و محو او مثل این که از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد صورت بی حرکت و بی حالتش مثل نقاشی های روی جلد قلمدان جلو چشمم ظاهر بود.
  وقتی که برگشتم گمان می کنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی در هوا متراکم بود، بطوری که درست جلو پایم را نمی ديدم. ولی از روی عادت ، از روی حس مخصوصی که در من بیدار شده بود جلو در خانه ام که رسیدم دیدم یک هیکل سیاهپوش ، هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته.
  کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم  ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم بطرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه که میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشم هایی را که بصورت انسان خیره میشد بی آنکه نگاه بکند شناختم، اگر او را سابق بر این ندیده بودم، می شناختم-نه، گول نخورده بودم .این هیکل سیاهپوش او بود - من مثل وقتی که آدم خواب می بیند ، خودش می داند که خواب است و می خواهد بیدار بشود اما نمی تواند. مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم- کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید، آنوقت یک مرتبه بخودم آمدم، کلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد، خودم را کنار کشیدم -او مثل کسیکه راه رابشناسد از روی سکو بلند شد ، از دالان تاریک گذشت .در اطاقم را باز کرد و منهم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن کردم، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز کشیده. صورتش در سایه واقع شده بود. نمی دانستم که او مرا می بیند یا نه، صدایم را می توانست بشنود یا نه ، ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود که بدون اراده آمده بود.-
    آیا ناخوش بود، راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده مانند یکنفر خوابگرد آمده بود - در این لحظه هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم نمی تواند تصور کند - یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم - نه، گول نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود که بدون تعجب ، بدون یک کلمه حرف وارد اطاق من شده بود؛ همیشه پیش خودم تصور می کردم که اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.این حالت برایم حکم یک خواب
ژرف بی پایان را داشت چون باید بخواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نمی شود حرف زد.     برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشی گیج کنندهء همهء صورتهای آدم های دیگر را برایم میآورد - بطوریکه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم سست شد- در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشم های درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم، چشم های تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند-در چشم هایش- در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود که قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیر پایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.
   قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، میترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید بشود، سکوت او حکم معجز را  داشت ، مثل این بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند، از این دم، از این ساعت و یا ابدیت خفه می شدم - چشمهای خستهء او مثل   اینکه یک چیز غیرطبیعی که همه کس نمی تواند ببیند ، مثل اینکه مرگ را دیده باشد ، آهسته بهم رفت، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان کندن روی آب می آید از شدت حرارت تب بخودم لرزیدم و با سر آستین عرق روی پیشانیم را پاک کردم.     صورت او همان حالت آرام و بی حرکت را داشت ولی مثل این بود که تکیده تر و لاغرتر شده بود. همین طور دراز کشیده بود ناخن انگشت سبابهء دست چپش را می جوید- رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه نازکی که چسب تنش بود خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش پیدا بود.
    برای این که او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشمهایش بسته شده بود . اما هرچه بصورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من بکلی دور است- ناگهان حس کردم که من بهیچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم
و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.
خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او که باید بیک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من متنفر بشود.
 بفکرم رسید که شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم تا چیزی برایش پیدا کنم -اگر چه می دانستم که هیچ چیز در خانه به هم نمیرسد- اما مثل اینکه به من الهام شد، بالای رف یک بغلی شراب کهنه که از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم-چهارپایه را گذاشتم- بغلی شراب را پایین آوردم- پاورچین پاورچین کنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچهء خسته و کوفته ای خوابیده بود. او کاملا خوابیده بود و مژه های بلندش مثل مخمل بهم رفته بود- سربغلی را باز کردم و یک پیاله شراب از لای دندان های کلید شده اش آهسته در دهن او ریختم.
برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشم ها بسته شده، مثل اینکه سلاتونی که مرا شکنجه می کرد و کابوسی که با چنگال آهنیش درون مرا می فشرد، کمی آرام گرفت. صندلی خودم را آوردم ، کنار تخت گذاشتم و بصورت او خیره شدم - چه صورت بچه- گانه، چه حالت غريبی! آیا ممکن بود که اين زن، اين دختر ، یا اين فرشتهء عذاب (چون نمی دانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود که این زندگی دوگانه را داشته باشد؟آنقدر آرام ، آنقدر بی تکلف؟ حالا من می توانستم حرارت تنش را حس کنم و بوی نمناکی که از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد می شد   ببوسم-نمیدانم چرا دست لرزان خودم
را بلند کردم. چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلفش کشیدم - زلفی که همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود-بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم- موهای او سرد و نمناک بود-سرد، کاملا سرد. مثل اینکه چند روز میگذشت که مرده بود-من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود.دستم را از توی پیش سینهء او برده روی پستان و قلبش گذاشتم - کمترین تپشی احساس نمی شد، آینه را آوردم جلو بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر از زندگی در او وجود نداشت...
      خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ، حرارت خود را باو بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم شاید باین وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم-لباسم را کندم رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم-مثل نر و مادهء مهر گیاه بهم چسبیده بودیم ، اصلا تن او مثل تن مادهء مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت-دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خیار را می داد- تمام تنش مثل
تگرگ سرد شده بود. حس می کردم که خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلب نفوذ   می کرد- همهء کوششهای من بیهوده بود، از تخت پایین آمدم ، رختم را پوشیدم.نه، دروغ نبود، او اینجا در اطاق من ، در تختخواب من آمده تنش را بمن تسلیم کرد.تنش و روحش هر دو را بمن داد!
     تا زنده بود، تا زمانی که چشم هایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه می داد، ولی حالا بی حس و حرکت، سرد و با چشم های بسته شده آمده خودش را تسلیم من کرد- با چشمهای بسته!
     این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلا زندگی من مستعد بود که زهر آلود بشود و من بجز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی توانستم داشته باشم-حالا اینجا در اطاقم تن و سایه اش را بمن داد-روح شکننده و موقت او که هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان نداشت از میان لباس سیاه چین خورده اش آهسته بیرون آمد، از میان جسمی که او را شکنجه می کرد و در دنیای سایه های سرگردان رفت، گویا سایهء مرا هم با خودش برد. ولی تنش بی حس و حرکت آنجا افتاده بود- عضلات نرم و لمس او، رگ و پی و استخون هایش منتظر پوسیده شدن بودند و خوراک لذيذی برای کرم ها و موشهای   زیر زمین  تهیه شده بود- من در این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اطاقی که مثل گور بود، در میان تاریکی شب جاودانی که مرا فرا گرفته بود و به بدنهء ديوارها فرو رفته بود. بایستی   یک شب بلند تاريک سرد و بی انتها در جوار مرده بسر ببرم- با مردهء او- بنظرم آمد که تا دنیا دنیا است تا من بوده ام- یک مرده. یک مردهء رد و بی حس و   حرکت در اطاق تاريک با من بوده است.
     در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصر بفرد عجیب در من تولید شد.چون زندگیم مربوط بهمهء هستیهایی میشد که دور من بودند، بهمهء سایه هایی که در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی ناپذير با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و بوسیلهء رشته های نامریی جریان اضطرابی بین من و همهء عناصر طبیعت برقرار شده بود – هیچگونه فکر و خیالی بنظرم غیر طبیعی نمی آمد- من قادر بودم بآسانی برموز نقاشی های قدیمی ، باسرار کتابهای مشکل فلسفه ، بحماقت ازلی اشکال و انواع پی ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک، در نشو و  نمای رستنیها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده ، دور و نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توام شده بود. در اينجور مواقع هر کس بیک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود پناهنده می شود: عرق خور میرود مست می کند ، نویسنده می نویسد، حجار سنگ تراشی می کند و هرکدام دق دل و عقدهء خودشانرا بوسیلهء فرار در محرک قوی زندگی خود خالی میکنند و در این مواقع است که یکنفر هنرمند حقیقی می تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد- ولی من ، من که بی ذوق وبیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان چه می توانستم بکنم؟ با این تصاویر خشک و براق و بی روح که همه اش بیک شکل بود چه می توانستم بکشم که شاهکار بشود ؟ اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می کردم، یکجور ویر و شور مخصوصی بود ، می خواستم این چشمهایی که برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم. این حس مرا وادار کرد که تصمیم خود را عملی بکنم، یعنی دست خودم نبود. آنهم وقتی که آدم با یک مرده محبوس است - همین فکر شادی مخصوصی در من تولید کرد.
 
 
انشاءالله بقيه ي كتاب رو در مقالات بعدي خواهم فرستاد. براي اينكه خيلي حجم كار زياد نشه و دوستان خسته نشند، فعلا همين قدر رو داشته باشيد تا اگه عمري بود، كتاب تكميل بشه.
 
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 15:0 توسط آرمین| |

عشق يعنی سوختن يا ساختن
           عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار  
           عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
          عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
           عشق يعنی لحظه های ناب ناب
   عشق يعنی با جهان بيگانگی
          عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
  عشق يعنی سجده ها با چشم تر
            عشق يعنی سر به دار آويختن
 عشق يعنی اشک حسرت ريختن
            عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
 
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1384ساعت 14:41 توسط آرمین| |

 
 
چه زيباست وقتی دعا می کنی بهار به دل همه راه پيدا کنه و دل همه
 
بهاری بشه  اونوقته که از هفت سين آرزوهای قشنگت طيفی از رنگهای
 
 رنگين کمان ايجاد می شه
 
 که از طرف آسمون به دلت راه پيدا کرده .
 
وقتی تو آرزو کنی دل ديگری هم بهاری بشه اين رنگين کمون هفت آرزو
 
 از دل تو به دل بقيه هم يه کمان می ندازه ...
 
حالا فکرش رو بکن وقتی همه برای هم آرزو کنن تا دلشون بهاری بشه
 
چه کمانهايي از آرزوهای زيبا از دلهای عاشق به دلهای عاشق ديگه
 
کمان می ندازه و دل همه راهی به سوی آسمون پيدا می کنه
.
پس آرزوهای سبزت رو برای همه بخواه تا دنيا قشنگ تر
 
و بهار دل ها رنگين کمونی تر بشه .
 
دلتون بهاری
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1384ساعت 12:0 توسط آرمین| |

"به يادت"
 
اگه از ياد تورفتم ، اگه رفتي تو ز دستم
اگه يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم
با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت
با تموم سادگيهام گفتم اما به سلامت
شايد اين خوابه كه ديدم ، هرچي حرف از تو شنيدم
قلب ناباور من گفت : من به عشقم نرسيدم
پيش از اين نگفته بودي غير ما كسي رو داري
توي گريه ، توي شادي سر رو شونه هاش بذاري
تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي اُفتم
برو زيباي عزيزم ، تو گروني من چه مفتم
 
===============================
 
"عادت"
 
خوش اومدي بيوفا ديگه دوستت ندارم
فقط از روي عادت تو روبه خدا مي سپارم
حالا ديگه تو قلبم جايي برات نمونده
تموم نقشه هات رو اين دل خسته خونده
عشقت به من هوس بود برو دنبال كارت
گلهاي مريمت رو هديه بده به يارت
ديگه دلم نمي خواد پيشمرگ من تو باشي
چه خوب باشي چه بدجنس بايد از اينجا پاشي
جا زدي و گذاشتي من رو تنها تو جاده
رد شدي از كنارم مثل غريبه ، ساده
من قلب عاشقت رو نميشكنم با تيشه
گرچه تپش هاي اون  برام مثل يه نيشه
زود باش برو از اينجا ديگه شدي فراموش
چراغ عشقمون هم آهسته ميشه خاموش
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 22:45 توسط آرمین| |

شعر يعني پنهان در نگاه
 
شعر يعني عاشقانه زيستن
 
شعر يعني  پناه بي پناهي
 
شعر يعني  همدم تنهايي
 

Image hosting by TinyPic

در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 11:54 توسط آرمین| |

   داستان واقعی    
 
 
 
قبل از شروع می خوام اگه یه موقع دختر خانومی که من بخشی از خاطرات تلخش رو براتون می نویسم این ایمیل رو خوند بدونه و بارو داشته باشه هدف من فقط و فقط یه چیز بوده. اینکه با بیان این مسئله و شاید دادن آگاهی یه روزی مجبور نباشیم امثالش رو از زبون یه نفر دیگه نقل کنیم.
هر روز توی روزنامه ها حداقل به یه نمونه بر می خونیم و سر سری ازش میگذریم اما وقتی خودت توی جریان باشی شاید دیگه نشه به این آسونی ها هم فراموش کنی. من فقط بعضی قسمتها رو بنا به دلایلی مجبورم حذف کنم یا به نحو دیگه ای توضیح بدم. فقط امیدوارم آقایون گروه فرشته ها فکر نکنن هدف توهین به قشر خاصی بوده و خانوم ها هم احساسی برخورد نکنن و بخوان برای همیشه تارک دنیا بشن. چون همونجوری که می دونیم خیابونها پر شده از مذکرهایی که به این نحو عمل می کنن و مونثهایی که مبتلا به انواع بیماریهای مقاربتی هستن و هر روز به عمد بیشتر گسترشش می دن! بنابرین تنها کاری که ما باید انجام بدیم اینه که همیشه مراقب خودمون و دیگران باشیم. به امید روزی که پیله هامون رو بشکافیم یکی بشیم و برای هم و پا به پای هم مبارزه کنیم و دیگه نذاریم یه روز یه پدر به بچه اش  بگه من به تو اعتماد دارم اما جامعه خرابه !
آواخر مهر ماه بود یا اوایل آبان درست خاطرم نیست.
با یکی از دوستام داریم برمی گردیم خونه. ماشین جلویی بعد از کلی ویراز دادن بالاخره وسط خیابون وای میسه و یه دختر ازتوش می پره بیرون و شروع می کنه به دویدن. ماشینو نگه می دارم و می گم بیا بالا. پسر با یه قیافه ی عصبانی میاد جلو. دستمو می برم توی کیفم که اسپری رو از توش در بیارم که دوستم نمی ذاره. حق هم داره. کسی رو سوار کردیم که نمی دونیم کیه و حالا اگه بخوایم یه بلایی هم سر پسره بیاریم دیگه هیچی. در ها رو قفل می کنم و دستم رو می ذارم روی بوق. وقتی همه بر می گردن و ما رو نگاه می کنن پسره می ترسه و میره. می خوام بهش بگم پیاده شه اما با اون همه آدم که دارن نگاه می کنن پشیمون می شم. می ریم جلوی پارک . بر میگردم بگم برو پایین که چشمم به صورتش میوفته. مانتوی تنگ کوتاهش خونیه تمام ترکیب صورتش به هم ریخته و از ترس می لرزه. به دوستم می گم بریم پایین. می نشونیمش روی یه نیمکت. سحر زود جوش میاره:  ببین می دونم حالت بده ولی تقصیر خودته. بابا ماها وقتی میاییم بیرون مدام دلشوره داریم چیزی نشه و کسی گیر نده تو که ماشالا ما رو هم روسفید کردی حالام به خیر گذشت پاشو برو خونه و اگه راست می گی دیگه اینجوری نیا بیرون.
دلم می سوزه واسش. دستاش یخه یخه. ریملش توی کل صورتش پخش شده اما به نوع ترکیب بندی رنگها که نگاه کنی و نوع خطوط متوجه می شی کار یه تاره کاره که فقط خواسته زیادی جلبه توجه کنه. بهش میگم :  تو که اینکاره نیستی. چیو می خواستی ثابت کنی؟
هیچی نمی گه. می گم : نکنه بهت نارو زدن و مثلا می خواستی از همه ی پسرا اتقام بگیری؟
یه دفعه می پره به من که : انتقام ؟ نه می خواستم بکشمش. می خوام همشونو بکشم. بعد زانوهاشو بغل می کنه و با یه حالت عصبی همش می گه : می کشمشون. همه رو می کشم. تیکه تیکشون می کنم همه رو می کشم.
دست خودم نیست بغلش می کنم : چته؟ می زنه زیر گریه. خیلی طول می کشه تا آروم شه. سحر می ره به خونه هامون زنگ می زنه . بهونه میاره که دیر می ریم. اونم کم کم نفسهاش آروم و طولانی میشه. آروم می گم : دیرشده. می خوای برسونمت؟ دست میکنه تو کیفش و چند تا ورق می ده دستم : بخون. ماله خواهرمه. خودکشی کرد. 15 سالشه.
بابا و مامانم دیونه شدن. دیگه هیچی سر جاش نیست. می خوام همشونو بکشم. خودم بکشمشون. و دوباره می زنه زیر گریه. دارم نامه ها رو می خونم. تاحالا حس کردی هر چی عمیقتر نفس می کشی کمتر اکسیزن بهت میرسه؟
نامه ها که تموم شد تمام وجودم درد بود و نفرت. نمی تونستم نصیحتش کنم. خودم به کسی احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم. مگه ما آدما چقدر سقوط کردیم؟ تا چه حد پایین اومدیم؟ می خوایم کجا بریم؟
توضیح می ده که تازه اینجا اومدن. خواهرش منطقه رو بلد نیست. واسه ی همین با دختر همسایه که پیش دانشگاهیه میاد و میره. می گه خواهرم ساعت آخر بیکار بوده می ره پیش دانشگاهی. دختر همسایه هم بی اجازه از مدرسه می زنه بیرون که واسه اش تاکسی بگیره و زود برگرده مدرسه. چون خیلی عجله داره به اولین ماشین می گه و می ره اما متوجه می شه یکی از پسرا که عقب بوده میاد پایین و دختره رو هول می ده تو و بعد خودش می شینه. دختر همسایشون شروع می کنه به جیغ و داد و دویدن دنبال ماشین. و همون موقع موضوع رو به 2 تا پسر موتور سوار می گه که اونا میوفتن دنبال ماشین.
گفتم کجاس الان. گفت .....  به سحر گفتم وقت ملاقات تا کیه؟ گفت مهیار ما اونجا کار می کنه بریم.
وقتی رفتیم خواب بود. مامانش ما رو که دید کاملا ناراحتیش از حظور ما مشخص بود و از اون بدتر از سر ووضع دخترش جا خورد. روی پهلوی دختر 15 ساله بخیه های مربوط به جای چاقو بود. تمام زیر گردنش بریده شده بود. لبها و چشماش پف کرده بود.هر چند وقت یه بار حالتی مثه تشنج داشت. بهش که نگاه می کردم یاد نامه هاش میوفتادم. رگ دستشو زده بود. کاش می تونستم توضیح بدم دقیقا چه احساسی داشتم. کاملا درک می کردم چرا خواهرش تصمیم گرفته بود با او ظاهر بیاد بیرون و هر پسری که جلوش وای میساد رو بکشه. احساس می کردم به حالتی رسیدم که اگه اون 3 نفر رو پیدا کنم واقعا می تونم هر بلایی سرشون بیارم و ازش لذت ببرم!
کلماتی که ستاره می گفت اصلا مفهم نبود اما درد و احساسش رو می شد حتی لمس کرد.
من تیکه هایی از نامه رو اینجا می ذارم اما چون یه مقدار خوانا نیستن خودم متنها رو زیرشون می نویسم.
 
1.jpg 
سلام. یادته یه بار به خاطر اینکه مامان فهمید با فرشاد دوستم قرص خوردم که مامان به بابا نگه؟ همون موقع که 10 تا قرص رو خوردم پشیمون شدم. اما العان نه تنها پشیمون نیستم بلکه همش خدا خدا می کنم تا آخر کسی متوجه نشه. به خدا العان همش دارم به تو فکرمی کنم و اینکه چقدر زندگیتون رو خراب کردم. ........ دیشب حرفهای بابا رو شنیدم. به مامان می گفت به خاطر آبرو نباید دنبالش رو گرفت. مگه ما چکار کردیم؟ مگه من مقصر بودم؟ بابا به مامان گفت ستاره رو کاری کنید فراموش کنه تا بتونه بازم عادی زندگی کنه. مگه من می تونم دارم ؟ دارم دق می کنم. آجی اینا رو به هیچکس نگفتم. بابا می گه ستاره فردا می خواد شوهر کنه اگه این موضوع بپیچه همه ی زندگیش رو از دست میده. آجی مگه منی که دیگه از بابام هم میترسم می تونم ازدواج کنم؟ آجی بابا نمی فهمه من 20 شبه نخوابیدم. نه که نخوام . نشد. تا می خوابم همه چی یادم میاد.
 
2.jpg 
آجی من دیگه همه چیمو از دست دادم. آجی نمی ذارم. نمی ذارم اونا خلاص باشن. بابا می گه خدا رحم کرده چون ستاره هنوز دختره. مامان می گه ممکن بود از این بدتر بشه حالا که نشده خدا رو شکر بگین و رو همه چی سرپوش بذارین تا ستاره بتونه زندگی کنه. آجی بابا نمی دونه من چی دیدم. آجی بابا نمی دونه به من چی گذشت. آجی بابا نمی فهمه ستاره چه حالی داشت وقتی 2 تا مرد داشتن لباساشو می کندن. آجی بابا نمی دونه چی به سر ستاره اومده. هیچکی نمی دونه.
بابا می گه ستاره چیزیش نشده. کاش کشته بودنم. بابا نمی فهمه حرفامو. یعنی نمی دونه. همه ی لباسای ستاره شو همونجا توی ماشین در آوردن. می فهمی؟ اون شب که بغل مامان بودم و از خواب پریدم و اینو گفتم فرداش منو برد دکتر که ببینه دخترم یا نه. نفهمید من چه حالی داشتم. نفهمید چه عذابی کشیدم. وقتی فهمیدن دخترم بابا رو دیدی رفت سجده؟ می گفت خدا شکرت.
 3.jpg
 
هیچکی ندید دل ستاره چه آشوبیه. دخترم؟ من؟ آجی من دیگه حتی آدم نیستم.
 
 
 4.jpg
اولش که خواستم سوار شم یکی اومد پایین و گفت من العان پیاده می شم. خواستم سوار نشم که هولم داد تو. بعد اون یکی چاقوشو گذاشت رو کمرم و گفت ساکت. رانندهه گفت بی پدرا افتادن دنبال ما. بعد اونیکی که سمت چپم بود چاقوشو فشار داد و گفت خفه. اونطرفی دستشو کشید رو پام. خودمو کشیدم سمت چپ که یه دفعه چاقوش یک ذره رفت توی پهلوم. تازه گریم گرفت و جیغ زدم. که یه دفعه چاقوشو کرد توی پهلوم. اون یکی ازش گرفت. و گذاشت رو گلوم گفت خفه تا کاریت نکنم. آجی هر چی گریه می کردم می خندیدن. التماس که می کردم بدترین حرفای دنیا رو می زدن و می گفت بگو.خوبه. خوشم میاد. بگو.
از اونطرف از پسرهای عقبی  خیلی ترسیدن اما رانندهه می گفت در می ریم.
 
 
 
5.jpg 
من تا تو رو ......... نمی ذارم بری. .....  از التماس من خوششون میومد. از گریه ام خوششون میود. گفتم بذار بکشنم اما نه اینجوری واسه ی همین ناخونمو کردم تو پای اون یکی. چاقوی سمت راستی رفت تو گلوم. واسه ی همین بیشتر فشار دادم. با مشت و لگد انقدر زدنم که دیگه نمی تونستم تکون بخورم. منم دست یکیشونو گاز گرفتم. واسه همین با چاقوش محکم زد رو بازوم. بعد گفت بندازش پایین .....  رو . نگیرنمون.
بعد اول لباسامو در آوردن و یکی شون گلومو فشار داد و گفت دیگه واسه من .... بازی در نیاری .....
فکر کردم دیگه مردم. می دونستم از ماشین انداختنم بیرون. حتی فهمیدم یه نفر منو سوار موتور ش کرد. اما دیگه هیچی یادم نیست.  ......  نمی خوام همینجوری در برن. من که هیچی ندارم. من که دیگه از خودم حالم
 
 
به هم می خوره. من که باعث شدم مامان و بابا از هم فاصله بگیرن. من که باعث شدم اینهمه بدیخت بشیم واسه چی زنده بمونم؟ بذار ستاره بمیره شاید بابا روش بشه سرش رو بالا کنه. شاید حالا که مردم بره پیش پلیس. بره بگه ستاره چی شد. اگه من بمیرم دیگه سر شکسته نیستین. اگه من بمیرم شاید پیداشون کنن. کاش بمیرم. آجی مامانمو مواظب باش. نذار زیاد غصه ی منو بخوره. نذار بابا بیشتر از این خورد بشه. آجی خیلی دوستون دارم. کاش فدای شما می شدم و اینجوری با رسوایی تنها نمی شدیم. آجی می ترسم. خیلی. آجی شاید اگه به خدا بگم چرا این کار رو کردم منو ببخشه. مگه نه؟ آجی تو رو خدا مواظب همه باش. خیلی دوست دارم .... مهربونم.
ستاره ای که همیشه اذیتت کرد و آخرشم سر شکسته.
ولی به خدا من نخواستم. به خدا من مقصر نبودم.
 
10 دقیقه وحشت برای دختر 15 ساله بالاخره تموم میشه. به این شرط که موتوریها برن و اونا هم قبول می کنن. می خوان بعد از اینکه دختره رو گرفتن یکیشون دوباره بره دنبالشون و یه جوری به پلیس هم خبر بدن اما وضعیتی که دختر نیمه برهنه ی خون آلود داشته هواسشون رو پرت می کنه و هر سه نفر فرار می کنن . موتوری ها هم ترجیح می دن زود تر دختر رو به بیمارستان برسونن اما از ترس اینکه مشکلی واسه ی خودشون ایجاد بشه می رن به مدرسه ی پیش دانشگاهی و ستاره ی نیمه جون روتحویل خونوادش که اونجا بودن می دن.
مرگ عزیز ترین آدما بعد از یه مدت عادی می شه فراموش میشه چون یه روال عادیه و چون حقه. اما تجاوز نه عادی میشه نه فراموش میشه جون نه یه روال عادیه و نه حق. خونواده ای که با این بحران رو به رو می شن هرگز نمی تونن زندگیه عادیشونو دنبال کنن و اون دختر هرگز به زندگی بر نمی گرده.......
مثله همیشه من فقط می خوام بگم به هم کمک کنیم . می گن تاریخ تکرار می شه. نذارین اینجور تاریخها بازم تکرار شه.
                                                                                   خوش باشین و موفق.
 
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 23:37 توسط آرمین| |

سلام چهار شنبه سوري یو به همتون تبريک ميگم . هميشه تو زندگيتون موفق و شاد باشين به اميد روزای بهتر . به امید اين که اين رسم هرگز فراموش نشه. هميشه پيروز باشين هميشه عاشق باشين . چاکرتون آرمين

 


   
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 22:2 توسط آرمین| |

عشق یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن کارتی داشته باشه! تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!! تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی خشک و گاهی در تلاطم است.
 
کاش می شد قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود !

کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !

کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !

کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !

کاش می شد آسمان غم گین نبود !
رد پای قهر و کین رنگین نبود !

کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی
==================================================
 
خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا
بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 15:50 توسط آرمین| |

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم

جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

 وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم

 

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1384ساعت 16:38 توسط آرمین| |

در ابتدا کمی اطلاعات درمورد خودم بدهم اولین بچه بودم و بالطبع تمام سختگیریها روی من بود پدرم هم تعصبی بود و مثلاً حق تولد و یا مهمانی رفتن نداشتم مگر اینکه خانواده طرف را میشناختیم . اما بطور کل دختر مستقلی بودم ،از کلاس اول راهنمایی به کلاس زبان که مسافت زیادی با منزل داشت میرفتم البته تنهایی . با اینکه درسم خیلی خوب بود اما همیشه با بچه های شیطان از آن لحاظ دوست بودم که این موضوع باعث اعتراض معلمها بخصوص امور تربیتی مدرسه بود

اول دبیرستان بودم . سوم بهمن 1370 از کلاس می آمدم . غروب بود . در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم . که او با دوستش از جلوم رد شد . هنوز آن لحظه رو یادمه . چشماش مثل دریا بود . شاید وقتی که بهم اشاره کرد فکر نمی کردم که پایبندش میشم . اولش همه چیز ساده بود . گفت بچه بالاشهر است . ماهی یکبار همدیگر رو میدیدیم . آخه توقع داشت اگر یکبار او می آید یکبار هم من بروم بالا. تا اینکه سال دوم دبیرستان یکبار با خواهرم رفتم خانه شان . نیم ساعتی نشستیم و برگشتیم . وقتی رفتم سال چهارم دور همه چیزو خط کشیدم . همان سال یعنی 74 دانشگاه قبول شدم . این یکسال هیچ خبری ازش نداشتم . آخه شمارشو در دفتری نوشته بودم که گم شده بود و هیچ خبری ازش نداشتم . چون دانشگاه نزدیک محل کار او بود گفتم میگردم پیداش میکنم . تنها نشانی مغازه یکی از دوستاشو داشتم . درست روز اولی که دانشگاه قبول شدم داشتم میرفتم دانشگاه که دیدمش دم یک مغازه ایستاده بود . باورم نمیشد به این راحتی پیداش کرده باشم . یکی دوبار از جلوش رد شدم که اشاره کرد رفتم جلو گفتم کلاس دارم میرم بعد برمیگردم . کلاس تشکیل نشد برگشتم یکی از دوستاشو گذاشت دم مغازه گفت بریم خانه ماشینمو بردارم . راه که افتادیم گفت اول من خودمو معرفی میکنم تا تو روت باز بشه فکر کردم شوخی میکنه گفت اسم مستعارمو بگم یا اسم اصلی گفتم مستعارو گفت ندارم گفتم اسم اصلیتو میدونم وقتی اسمشو گفتم گفت مگر ما همدیگر را قبلاً دیدیم . وقتی بهش نشونی دادم باورش نمیشد . یادم رفت بگم که به نسبت ظاهر مناسبتری داشتم گفت فکر میکردم تو هم یکی از همان بچه رپها میشی نه اینقدر ساده . خلاصه از اونروز ما هر روز همدیگرو میدیدیم اگه کلاس نداشتم پیش اون بودم . بعد از 5 ماه برای بار دوم رفتم خانه شان . دلیلش این بود که بعد از کلی فکر و تحقیق اونو بعنوان همسر آینده انتخاب کردم بهار سال 1375 بود خواهراش برای خواستگاری آمدند از روی سادگی همه چیزو درباره خانواده خودشان گفتند . پدرش از نظر تحصیلات پایین بود مادرش هم آنموقع مریض بود اما بقیه خواهر و برادربزرگترش تحصیل کرده بودند تا آنروز فقط خواهرم که از من کوچکتر بود درجریان دوستی ما بود . بعد از رفتن خواهراش همه چیز به مسخره بازی گذشت حدود یکسال بعد مامانم پیش فالگیر رفته بود گفته بود که دخترت با پسری که در اسمش ( حروف اسم او ) هست ارتباط دارد . من هم همه چیز را به مامانم گفتم البته از دانشگاه قبول شدن به بعد را. مامانم مخالفت کرد چون تحصیلاتش دیپلم بود ولی من آنقدر گفتم و گفتم تا تقریباً متقاعد شد . ولی در خانه ما حرف حرف پدرم بود . یکروز آمد خانه با مامانم صحبت کرد بابام خیلی مخالفت کرد تا جاییکه نگذاشت یک هفته به دانشگاه بروم پاییز سال 76 مادرش فوت کرد . خیلی ناراحت بودم . مریض شده بود تا چهل مامانش هر روز که میرفتم خانه شان یا سردرد داشت یا خواب بود . خیلی سختی کشیدم تا حالش خوب شد . بعد از فوت مامانش یک کم مادرم نظرش مثبت شد . سال بعد دوباره مسئله ازدواج مطرح شد بعد از تحقیقات مامانم بالاخره با وساطت اقوام جشن عروسی ما در طول یک ماه انجام شد خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم . واقعاً عاشق همدیگر بودیم . یک ثانیه هم دوری همدیگر را تحمل نمیکردیم همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا سه سال بعد سر بچه اولم باردار شدم که آن اتفاق افتاد اولش از سردرد شروع شد علایمش مشکوک به بیماری MS بود ، 10 ماه تمام هر چه دکتر متخصص مغز و اعصاب بود رفته بودیم هیچکس نمیتوانست تشخیص دهد . اول بهمن بود که به علت وخامت حالش یک هفته در بخش مغز و اعصاب بستری شد . گفتند بیماریش مربوط به گوش و حلق بینی است . آن موقع بچه مان سه ماهش بود . 2 ماه دیگر در بیمارستان بستری شد 5 دفعه عملش کردند . حتی قرار بر تخلیه چشم هم شد که با درایت دکتر چشمش این کار انجام نشد . یک قارچ خورنده تا کف مغز پیش رفته بود . حتی دکترها گفتند که 5 % زنده میماند ولی مقاومت کردم گفتم دکترها بیخود میگویند . تمام این مدت فقط بهش روحیه دادم . خودم داغون بودم ولی به روی خودم نمی آوردم . ما که حتی یک ساعت از هم جدا نبودیم مجبور شدیم چند ماه از هم جدا باشیم هر روز برای ملاقات میرفتم . دکترها گفتند فقط معجزه بود که زنده ماند. در هر صورت از بیمارستان مرخصش کردند . ولی مجبور بود داروهای زیادی مصرف کند . بالاخره همه چیز روال عادی به خود گرفت بعد از سه سال یعنی سال 83 بعد از مشورت با دکترها تصمیم به بچه دارشدن مجدد گرفتیم برای تقویت روحیه او . چون بیماریش کنترل شده بود . باردار شده بودم که مشکل کاری برایش پیش آمد . شغل آزاد داشت و به علت اختلاف بین صاحب پاساژ با شهرداری مغازه ها را جمع کردند . از آن به بعد دیگه روی خوشی ندیدیم . الان حدود یکسال و نیم میگذرد که بخاطر مشکل کاری حالش هم بدتر شده از اول زمستان امسال دیگه نتوانست کار کند . استراحت مطلق درخانه . من ماندم و دو تا بچه و یک شوهر بیمار . پول داروهاش خیلی میشد . برای من تا قبل از آن موقع هیچی کم نگذاشته بود ولی من هم تنها نمیتوانم همه مخارج را جور کنم آخه بعد از بسته شدن مغازه دیگه نتونست کار و کاسبی راه اندازد و همه جنسها را سر قرضو بدهیها داد . ولی باز هم خدا را شکر میکنم که حداقل با کسی زندگی میکنم که خیلی دوستش دارم واقعاً از زندگی با هاش لذت میبرم . تمام خاطرات خوشی رو که باهاش در دوران دوستی داشتم مرور میکنم حتی بعد از ازدواج هم خیلی با هم خوش بودیم و هستیم . از همه کسانیکه این داستان رو میخونند فقط خواهش میکنم دعا کنند تا حالش بدتر از این نشه چون طبق نظر پزشکها امکان خوب شدن 100 % وجود ندارد . نمیدونم چرا این اتفاقات افتاد . بقول یکی از دوستان مادرم که میگفت تو شوهرت که مریض بود چرا مشکل مالی برایت بوجود آمد . شاید خیلی ها معتقد به این موضوع نباشند ولی باور کنید که مسائل مالی هر عشق و علاقه ای را زیر سوال میبرد . تا حالا خیلی مقاومت کردم که این اتفاق برای من نیفتد . هر جا که خیلی بهم فشار میاد فقط در تنهایی خودم اشک میریزم چون باید در برابر 3 نفر که فقط چشم امیدشان من هستم خودم را خوشحال نشان بدم . شاید باورتان نشه در این مدت خیلی لاغر و ضعیف شدم ولی تنها دلخوشی ام این است که اون سر پا است . تا دیر وقت سر کار هستم وقتی که به خانه میام باید نقش یک مادر سر حال و قبراق و یک همسر خوب را ایفا کنم. خیلی سخت است . ولی خب خود کرده را تدبیر نیست . وقتی خیلی فکرشو میکنم نمیدونم چرا این اتفاقات افتاد و چرا های زیادی که به سراغم میاید و برای هیچکدام جوابی ندارم ولی خب تنها مسئله ای که منو سر پا نگه میدارد امید است . امیدوارم که دوباره معجزه ای اتفاق بیفتد و این شب عیدی دل ما رو شاد کنه . از اطرافیان هیچ خوشی ندیدم حتی صمیمی ترین دوستش مبلغی را که بعنوان قرض داده بود همین حالا که ما در بدترین شرایط بودیم درخواست کرد من هم برای اینکه غرور مردانه او کم نشود تمام عیدی و پاداشی که شاید یکسال برای آن نقشه کشیده بودم بابت قرضش به دوستش دادم . و حالا من مانده ام با عیدی که به هیچ وجه آمادگی اومدنشو ندارم . افسردگی شدید گرفتم ولی به روی خودم نمیارم . میگویند توپ هر چه محکمتر به زمین بخورد بالاتر میرود . من هم منتظر بالا رفتن هستم .چون اعتقاد دارم که خدایی هم هست . با تمام مشکلات وگرفتاریهایی که برام پیش اومد ولی هیچ وقت از اینکه او را برای زندگی مشترک انتخاب کردم پشیمان نشدم . شاید نزدیک به یک ماه است که دارم این چند سطر را مینویسم چون تمام این چهارده سالو مرور کردم و اشک ریختم بخاطر همه خوشیها و ناخوشیها . درسته که هفت سال از ازدواجمون میگذره ولی ما 14 ساله که با هم هستیم. التماس دعا ...... 

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1384ساعت 16:9 توسط آرمین| |

Image hosting by TinyPic
اينها نتيجه تقدير من نبود،آغاز با تو بود ، تقصير من نبود
فكر نكن دلم برات تنگ نميشه،فكر نكن نميشه ببينمت،يعني نميخوام ببينمت
ببين نگذاشتند با نخواستيم كلي فرق داره
مي سپارمت به باراني كه عصر خنك آن پنجشنبه باريد و تو اسمش رو گذاشتي اتفاق آشنايي
مي سپارمت به آن دو ستاره كه ديگه مال ما نيست
به تمام زيبايي ها برو زيبا
سرنوشت را نمي شود از سر نوشت............
 
"به پاي تو"
 
زندگي ام را به پايت ريخته ام
و همه اميدم آن است كه آن را تكه تكه از روي زمين برداري
و به من برگرداني
 
 
 
"تو و من"
 
خورشيد را به شب
                       بهار را به پاييز
                                         پرنده را به قفس ......
                                                                   تو را به من نمي دهند
 
نظر شما چیه؟
نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 15:45 توسط آرمین| |

عاشقانه ای برای تو ...!
 
قصه های پر غباری که که روشون چشمام رو بستم
***
 
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از کف تو را چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ
کزین فسانه وافسون مرا بسی یاد است
 
 
 خدای من
 
امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بکوی میکده گریان و سر افکنده روم
 چرا که شرم همی آ یدم زحاصل خویش
 
از کوچه ها
می گذرم
بی آنکه
برای کسی بتوان
دردی را بازگو کرد
- که عشق
با همه عظمتش
حنجره ام را
می خواهد
بدرد.
وگاه فریادی می شود
هم از آنگونه
که از رگهای دست چپ من
تا قلبم
که مرا با خود دارد.
... و عشق این نیلی قشنگ -
که با گذر من در کوچه ها
زمان را
در جاده های بی نهایت نیلی می کند.
***
 
دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته می بینم
دوباره چشم خدا رو رو خودم بسته می بینم
تا دلم آروم نگیره سر به کوچه ها می زارم
رو به آدما می خندم تو سیاهیا می بارم
توی یک جاده برفی پی انتها می گردم
توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته
آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته
بُرده رنگ انتظار رو بارون چشمای خستم
انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم
عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخه
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 15:24 توسط آرمین| |

 

در سال ۱۹۶۰ اولين نشانه هاي يک بيماري مزمن و بسيار خطرناک در تعدادي از زنان و دختران در منطقه‌اي در غرب آفريقا مشاهده شد. از همان زمان پزشکان نقاط مختلف دنيا شروع به تحقيق و مطالعه روي اين بيماري، عوارض آن، و احتمالا راههاي پيشگيري يا درمان اين بيماري خطرناک کردند. از آن زمان تا کنون هنوز هيچ درماني براي اين بيماري پيدا نشده... در فاصله‌ي سالهاي 1980 تا1990 با مهاجرت غير قانوني تعداد زيادي از اين بيماران به نقاط مختلف دنيا، متاسفانه اين بيماري در همه‌ي اروپا و نقاطي از آمريکا به سرعت شيوع پيدا کرد به طوريکه دولتها احساس خطر جدي کردند و گروه‌هايي از دانشمندان براي يافتن راههاي درمان اين بيماري مخوف و لاعلاج بيش از پيش مصمم شدند.
البته اين بيماري به دليل مسايل مذهبي و سنتي کمتر گريبانگير کشورهاي شرقي شد. ولي متاسفانه در طي چند سال اخير با حرکت اين کشورها به سمت تکنولرژي روز! به طرز وحشتناکي در حال گسترش است. طبق آمار منتشر شده توسط مسوولين در هر ثانيه 5 نفر در دنيا به اين بيماري دچار مي شوند. و از نظر ميزان خطرناک بودن (براي خود بيمار و البته اطرافيانش) آن را با سرطان مغزي مقايسه مي کنند. اين بيماري (مخصوصا در کشورهاي جهان سوم) بيشتر مورد استقبال دختران جوان، دم بخت (و اصطلاحا ترشيده!) قرار گرفته است.
دانشمندان نام اين بيماري را Hanging گذاشته‌اند. (ترجمه‌ي فارسي: آويزان شدن)
در راستاي طرح اطلاع‌رساني عمومي و به منظور جلوگيري از شيوع هر چه بيشتر اين بيماري در بين دختران عزيز، روشهاي شناخت افراد مبتلا شده، عوارض جانبي و راه‌هاي پيشگيري از آلوده شدن به اين ويروس در زير مي‌آيد:
مهمترين مسئله‌‌اي که بايد در مورد اين بيماري بدونين اينه که معمولا دخترها اين بيماري رو مي‌گيرن ولي صدمه‌ي اصلي اون به پسرها بر مي‌گرده. معمولا باعث ايجاد حالتهاي عجيب در پسرها مي‌شه.
دختري که به بيماري Hanging دچار شده باشه، تمام سعي و تلاش خودشو مي‌کنه تا طعمه‌اي مناسب پيدا کنه. (البته پسر!) بعد بلافاصله بهش مي‌چسبه و آويزونش مي‌شه. (براي همين گاهي از اين بيماري با عنوان Gliadin :به معني چسب ياد مي کنند) بقيشو ديگه خودتون مي‌دونيد!
دلايل شيوع:
از مهمترين علل شيوع اين ويروس مي‌توان از زيادتر بودن جمعيت دخترها نسبت به پسران (که عامل اصلي ايجاد رقابت نا سالم(!) در يافتن طعمه است) و کمبودهاي روحي و عاطفي نام برد.
روش تشخيص فرد آلوده:
به سادگي مي توان اين گونه دختران را تشخيص داد. متاسفانه اين مورد آنقدر زياد هست که بهتر بود مي‌گفتم: روش تشخيص دختران سالم!
اينگونه دخترا (Hanged Girls) آنچنان خودشونو گريم مي‌کنن، که اگه يه بار بدون گريم ببينيشون مطمئنم که اونها رو نخواهيد شناخت! خودشونو با کرم پودر و رژلب (مايع و جامد) و ماتيک و ريمل و سايه و رژ گونه خفه مي‌کنن. چيزي رو که از قلم ننداختم ؟ وااااااااااي اين يکي ديگه يه فاجعه‌ي انساني است: مژه‌ي مصنوعي!!! معععععععععع (با لهجه برره‌اي بخوانيد)
مضرات اين بيماري براي پسران و دختران:
دختر آلوده، عواقب روحي بسيار بدي براي پسران به دنبال دارد. معمولا پسراني که اعصاب و اراده‌ي ضعيفتري دارند، علي رغم ميل باطني تسليم دختر مي‌شوند (که معمولا اين دوستي‌ها دوام زيادي ندارد و انتقال علاقه کاملا يک طرفه و از جانب دختر خواهد بود) بعد از مدت کوتاهي دختر چون هيچ محبتي از سوي پسر نمي‌بينه ناچار از زندگي پشيمون مي‌شه و به پشت بام مراجعه مي کنه‌! (براي خودکشي)
روش شيوع آلودگي:
دختر آلوده به اين ويروس بعد از يافتن به پسر با شرايط خوب سعي مي‌کنه خودش رو يه جوري مطرح کنه. خوب مهمترين و سخت‌ترين قسمت کار همينه. پسرا از اين جور دخترا خوششون نمياد. مطمئن باش اگه بي مقدمه به يه پسر ابراز علاقه کني بهت جواب رد مي‌ده (مگر اينکه قصد سو استفاده داشته باشه) پس بايد از راه‌هاي ديگه وارد شد. در نتيجه دختر بايد طوري خودش رو تغيير بده (اين نتيجه‌ي يه نوع احساس کمبوده) تا پسر ازش خوشش بياد! پس به انواع لوازم گريم روي مياره تا ظاهرش رو درست کنه. غافل از اينکه اين ظاهر (تازه اونم از نوع تقلبيش!) به هيچ وجه نمي‌تونه دليل ايجاد يه دوستي محکم باشه. خلاصه سعي در به دست آوردن دل پسر مي‌کنه. بعضي از دخترا واقعا آنقدر ناشيانه اين کارو انجام مي‌دن که آدم خندش مي‌گيره.
راه پيشگيري:
فکر مي کنم تنها راه پيشگيري اين بيماري و نجات جان هزاران تن از پسران بي گناه (آخي... بميرم!) که طي ساليان دراز تحت آزار و اذيت دختران Hang شده قرار گرفتن همين باشه. البته اين فعلا فقط در حد يه نظريه است. همون طور که گفتم هنوز درمان قطعي براش پيدا نشده
 
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14:49 توسط آرمین| |

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
 بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم  تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
 آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14:40 توسط آرمین| |

سلام يه سؤال: اگّه شما کسی او دوست داشته باشين او

 واسش بميرين اگه يه روزی بخواد برو تنها تون بزاره و

بگه ديگه دوستون نداره شما چه عکس عملی بهش نشون

ميدين و بهش چی میگن؟

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 18:14 توسط آرمین| |

جملات عاشقانه

جمله های عاشقانه با ترجمه فارسی تقدیم به شما عزیزان

no matter waht the question is,love is the answer!!!

سوال هرچه باشد جواب عشق است

 
love is wehn you find yourself spending every wish on him

 

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی

 

love is a flower that is mode to bloom by two gardeners

عشق گلی است که دو باغبان ان را میپرورانند

 

love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

 

love is a wide ocaan that joins two shores

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند میدهد

 

my love for you grows stronger with the passing of each day

هر روز که می گذرد عشق من به تو بیشتر میشود

 

love is something silent, but it can be louder than anything when it talks

عشق ساکت است و اما اگر حرف بزند از هر صدایی صدایش بلند تر است

 

the flowers of our love never fade their color

گل های عشق ما هرگز رنگ نخواهد باخت

 

there arent enough hours is each passing day to find all

the words i wish i could say our love is anever ending journey

روزها آنقدر طولانی نیست که من بتوانم آنچه را در آرزویش هستم به تو بگویم

عشق ما همچون سفری بی انتهاست

 

 

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:39 توسط آرمین| |

ارزش!


Value!


ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.

 


To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
 
ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.
To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.

 
ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
 
ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.
To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
 
ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
 
ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
 
ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
 
ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
 
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.
To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
 
ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.
To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
 
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.
 
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.
To realize the value of a friend:
Lose one.

 
اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد. Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .
 
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 15:48 توسط آرمین| |

 

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون
دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه
به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً
ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما
نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با
كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است
.
======================================
ارام و بی صدا
همچو شبنم ارام و بی صدا چکید بر گوشه دلم
در فکر رویش جوانه بود خواست که بشکفد
اما چه سود او در پی عشقی دوباره
دل را به دست هوس سپردو رفت
 
زمستان
درختان یخ زده
مردمان شب زده
خدا خدا میکردیم خزان به  پایان رسد
رسید اما...................... زمستان شد
 
کوتاه
یک برکه نوشته دارم وعکس تو بر ان افتاده ماهم
میدانم
تمام نقش هام بر اب است
 
مثل همیشه
نگو سرده داره خورشید در میاد
نگو تاریکه شب غم سر میاد
نگو از تنها شدن دلم شکسته
تنها نیستی اون بالا خدا نشسته
نگو ابره که تو اسمون می تازه
اسمونه رو به قبله بازه بازه
تو میگی فردا ندارم
کسی فردا رو ندیده
من میگم فردا پر از روشنیه نور امیده
دل صاف مثل شیشه
تو میگی پیدا نمیشه
من میگم زنده به عشق دل صاف مثل شیشه
 
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 15:23 توسط آرمین| |

عـشق فراموش کردن نيست .بلکه بخشيدن است عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
 
 
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد
به اين معني نيست
كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه
در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي
رسيد
 
 
تو را در روزگاری دوست دارم... که نمی داند عشق چیست!!
    آرزو داشتم که با تو در روزگاری دیگر دیدار می کردم
...... روزگاری که در آن زمام قدرت در دست گنجشکان می بود
...... یا در دست آهوان
...... یا در دست قوها
یا در دست پریان دریایی
..... یا در دست نقاشان ، موسیقیدانان ، شاعران
..... یا در دست عاشقان ، کودکان ، مجانین
بانوی من
تو آن رسوایی زیبا هستی که به آن معطر می شوم
و آن شعر بشکوه که آرزو دارم امضای خود را پای آن بگذارم
و آن زبان که از آن زر و لاجورد می ریزد
پس چگونه می توانم که در میدانهای شهر فریاد بر نیاورم
تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم ؟
چگونه می توانم آفتاب را در کشوهای خود نگه دارم ؟
چگونه می توانم با تو در بوستانی آزاد قدم بزنم
و ماهواره ها در نیابند که تو محبوب منی ؟
* * *
بانوی من
آرزو داشتم به تو در روزگاری دیگر دل می باختم
...... که مهربان تر می بود و شاعرانه تر
...... و به رایحهء کتابها .... و شمیم یاسمن
...... و بوی آزادی
!!حساس تر
آرزو داشتم به تو دل می باختم
..... در روزگار فرمانروایی ِ شمع .... و هیزم
..... و بادبیزانهای اسپانیایی
..... و نامه های مکتوب به شاهپر پرنده
..... و پیراهنهای پر چین رنگین کمانی
نه در عصر موسیقی ِ دیسکو..... و خودروهای فراری
!!و شلوارهای پارهء جین
* * *
نمی توانم مانع از آن بشوم
...... که سایه بانی از یاسمن از شانه ها یم بالا برود
نمی توانم شعر عاشقانه ای را در زیر پیراهن خود پنهان کنم
...... زیرا که مرا در خود منفجر خواهد کرد
آرزو داشتم شبی
شام را با تو در فلورانس باشم
آنجا که تندیسهای میکل آنژ
همچنان نان و شراب را
..... با زائران شهر قسمت می کند
* * *
آرزو داشتم که از آن ِ من می بودی
در روزگاری که نه به گل رُز ستم روا می داشت ، نه به شعر
نه به نی ، نه به موء نث بودن زنان
....... اما افسوس که ما دیر رسیدیم
و در روزگاری به جستجوی گل سرخ عشق رفتیم
! ! !که نمی داند عشق چیست
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 14:25 توسط آرمین| |

Image hosting by TinyPic

امشب در انتظارم ، در انتظار
خواهم رسم به یارم در انتظار
گویم سخن با خود که من
امشب یک بیمارم در انتظار
امید دارم به این که امشب هم
گذر می کند آخر ، گرچه در انتظار
خواهم که سیاهی شود روشن
در پی آمدن روزم در انتظار
می گذرد ز خیالم هر دم
که همچو من یار نیز هست در انتظار؟
پاسخ خود را نتوان گفت
که این سوال خود نیز هست در انتظار
هرچه روم من باز به پیش
سرنوشت این است که پایان پذیرم در انتظار
=====================================
ما همدیگر را دوست داریم
من خوشحالم که خودم هستم.زیرا من شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا شبیه من نیستی
برای همین است که میتوانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب است دوستی دو تا ادم مثل ما
که اصلا شبیه هم نیستند
اما باز همدیگر را دوست دارند
==================================
دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو
 اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم .
و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم.
تا اينکه يک روز با گريه بسراغم آمد .
 گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم .
دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم
===================================
اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی یه میخ بکوب به یه دیوار
وقتی دلش رو بدست آوردی اون میخ رو از دیوار بکش بیرون
ولی همیشه یادت باشه جای اون میخ همیشه روی دیوار هست
************************************
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
 گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
 گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
 من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
 گفتي ... ، گفتم... .
 حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
 فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
***
در ایام سرد جدایی، شنیدم:
لا علاج ترین آفت عشق پاک
دوری های بلند مدت و سوء ظن بد ِ
حاصل از بی خبریست
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 13:49 توسط آرمین| |

 
روش جديد براي با كلاس شدن:

1) اگر چشمتان مشكي است از لنز آبي استفاده كنيد و اگر چشمتان آبي است لنز سبز بخريد !
2) با يكي از كارخانجات توليد ژل ، قرار داد 10 ساله ببنديد!
3) حتي اگر شده است فرش زير پايتان را هم بفروشيد حتما يك خط موبايل بخريد!
4) موبايلتان را تحت هر شرايطي روي پيغام گير بگذاريد.
5) از بقالي سر كوچه يك روز در ميان كارت اينترنت بخريد (اصلا مهم نيست كه در خانه كامپيوتر داريد و يا كار كردن با اينترنت را بلد هستيد يا نه)
6) بيني خودتان را حتي اگر به اندازه يك فندق هم هست حتما عمل كنيد و براي هميشه روي آن چسب بزنيد!
7) تمام بليط هاي اتوبوس را از كيفتان خارج كنيد!
8) وانمود كنيد كه آلودگي هوا شما را ديوانه كرده است!
9) آدرس تمام كافي شاپ ها را حفظ كنيد!
10) در صورتي كه فضاي خانه اجازه مي دهد يك سگ (يا حد اقل گربه ) بخريد !

 
 
 
 
عشق...                     Love is…
شاد بودن در شادی دیگران    happy for the other person when they are happy
و محزون در غم دیگران being sad for the person when they are sad  
با هم در روزهای خوش    being together in good times
و با هم در دوران دلتنگی     and being together in bad times
عشق سر چشمه توانایی است.     love is the source of strength
 
عشق...                Love is…
صادق بودن با خود در همه حال       being honest with yourself at all times
و صادق بودن با دیگری در همه حال            being honest with the other person at all times
گفتن و شنیدن حقیقت و پاسداری از حرمت آن        telling listening respecting the truth
و خود نمایی هرگز   and never pretending
عشق سر چشمه واقعیت است.     love is the source of reality
 ارادتـــمند شما      آرمین از ِآستارا
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 0:53 توسط آرمین| |

سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند
 
بهتر زندگي كنيم
 *!*IF U WANTS NICE* MAILZ* THEN JOIN NOW*(www.Faisalabad-walay.tk) 
راز زندگی ، زیستن در آن است.
 
زندگی ما از میلیونها لحظه تشکیل شده است، که این لحظات در راه های مختلفی صرف میشوند.
 بخشی از آن ، صرف جست و جوی عشق، صلح وهماهنگی و مابقی آن صرف زنده ماندن ما می شود .
اما هیچ لحظه ای بزرگتر و بهتر از زمانی نیست که زندگی را با همه شادیها و غمهایش کشف کنیم.
هر روز یک امکان جدید است، و زندگی کردن یک روز در یک زمان، ما را قادر میسازد که کاملا از زندگی لذت ببریم و آن را به طور کامل زندگی کنیم .
 
 
من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
!
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...
شايد
لذتي بود در تبسم

لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
 
 
 


 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 0:49 توسط آرمین| |

 
من مواقعی که درس دارم کمتر تو اینت(اینترنت) میرم. ولی وقتی بیکارم 12 ساعت از 24 ساعت اینت هستم. در ضمن من دانشجوی سال 2 هستم و در شهر((گ)) درس می خونم که نزدیک تهرانه و میرم و میام. تابستون امسال من واحد برداشتم. 2 روز در هفته کلاس می رفتم پس باقی روزا بیکار بودم. یکی از دوستانم یه سایتی معرفی کرد که عضو بشم اونم جهت سرگرمی و خنده. مام عضو شدیم و عکس و آیدیمونو فرستادیم. روزی سی چهل تا ای میل و پنج شش تا پی ام میومد برام. از بین ایمیل ها یکیش به انگلیسی بود و نوشته بود من به شما علاقه مند هستم ( البته تموم ایمیل ها همین مضمون رو داشتن). برای من جالب بود که ندیده و نشناخته چه جوری اظهار علاقه مندی میکنن. از روی بیکاری براش میل زدم گفتم منظوره شما از عاقه مندی چیه. گفت دوست دارم و ..... . من از احمقی اون خندم گرفت. با خودم گفتم بذار سرکارش بذارم. ماجرا شروع شد. ایمیل زدم گفتم شما منو ندیدی , چه جوری با یه عکس دوسم داری و ازین حرفا. در جواب سوال های من چیزهای خنده دار می گفت. شروع میکرد به توصیف چهره من و با متن ادبی هم می نوشت انگار که داری کتاب ادبیات می خونی. به توجه به رشته ای که خونده ادبیاتش عالی بود. من انقدر می خندیدم . خیلی باحال بود. به من می گفت مثل شاهزاده ای هستم که پدرش رو ازدست داده و برای ادامه زندگی تلاش میکنه و سختی میکشه, مثل سارا کورو هستم.خوب شمام جای من بودین طرفو سرکار نمیذاشتین؟. سرتونو درد نیارم این ایمیلها تا 2 ماه ادامه داشت. اون میخاست دوست دخترش باشم همدیگرو بشناسیم و بعدشم ازدواج. من تمام مدت به او با دلیل میگفتم نه. خسته میشه و میره. بعد از یه مدتی دلم براش تنگ میشه میفهمم که به ایمیلهاش عادت کردم. بهش پی ام میدم میگم بی معرفت نمیگی زنده ایم مرده ایم. دوست اینترنتیت رو فراموش کردی( البته منظورم دوستی عادیمون بود). جواب نداد. بهم برخورد. دوباره چندوقت گذشت دیدم نه مثل اینکه ازش خوشم اومده و خدائیشم شخصیتش برام جالب بود و خوشم میومد. این موضوع رو براش گفتم. چند روز بعد پی ام داد و گفت آخه دختر جان تو که از من خوشت اومده چرا به من جواب رد میدی و .....  . من ازاو خواستم این مسائل رو شروع نکنه و دو دوست عادی باشیم و گفت تو این مدت به خاطره کارش انزلی بوده و به اینت دسترسی نداشته. راست میگفته چون مصاحبشو تو تلویزیون نشون دادن. من احمق بگو چقدر به دوستام اس.ام.اس دادم که اونام ببینن. خلاصه اون دوباره حرفاشو شروع کرد و من برای توجیح کردنش شمارمو دادم. مطمئن بودم مزاحمت ایجاد نمیکنه. دقیقا یادم شنبه 15 مهر ساعت ده صبح قرار بود زنگ بزنه. دانشگاه بودم . سر ساعت زنگ زد ولی دوستام باهام بودن گفتم بعدا زنگ بزنه. دوستام از تمام ماجرا خبر داشتن ولی پیچوندمشون و رفتم با اون صحبت کردم. 1 ساعت با هم حرف زدیم در نهایت من خر شدم و دوستیشو پذیرفتم. بله عزیزان اولین دوست پسر بنده ایشون بودن. بهش گفتم که من نمیتونم هر لحظه باهاش حرف بزنم. اما اون یک ربع بعد به من زنگ زد, میگفت دلم تنگ شده. بهش میگم دو دقیقه پیش با هم حرف زدیم. بهش گفتم نمیتونم صحبت کنم و قطع کردم. ضدحال خوبی بود. اینم بگم من خیلی برای پسرا ضدحالم. شغلش طوری بود که بیشتر خونه بود وقتی هم که خونه بود 2 دقیقه یه بار زنگ می زد. رو گوشی من فقط میسکالهای آقا بود. در مورد شغلش, خانوادش, کارش , نظراتش راجع به چیزهای مختلف و .. ازش سوال میکرم. اون خیلی کم از من سوال میکرد. بهش میگفتم چرا سوال نمیکنی مگه نمیخواهی منو بشناسی, میگفت وقتی دیدمت میپرسم. البته یه موقع هائی یه چیزی میپرسید ولی من بیشتز ازش میپرسیدم. اون فقط دوست داشت زنگ بزنه و قربون صدقم بره. از اول تا آخر نازم میکرد منم عین ماست گوش میکردم و هیچی نمیگفتم. چون هیچوقت باورم نمیشه یه پسرعاشق یه دخترباشه و به زبون بیاره. یکبار هم بهش گفتم دخترا به این کار میگن ابزار خر کردن, خیلی ناراحت شد گفت هر چی اسمشومیخوای بذار. ضدحال خوبی بود , نه؟ چند روز گذشت تا اینکه یه شب سر یه مسئله ای 720 درجه اختلاف سلیقه پیدا کردیم. صحبت دوران نامزدی شد و اون حرفشو زد. اون از من سکس میخواست. من شدیدا مخالف بودم چون اعتقاداتی برای خودم دارم. فرداش که زنگ زد بهش گفتم دیگه زنگ نزنه و تلفنشو قطع کردم.تا ساعت 1 شب یه ریز زنگ میزد. شب گوشیمو خاموش نکردم میخواستم ببینم تا کی زنگ میزنه. 7صبح از خواب بیدار میشم. از 5صبح شروع کرده بود چون رمضان بود و برای سحری بیدار میشد و نمیخوابید. همینطور که گوشی دستم بود زنگ زد. فکرامو کردم و جواب دادم. بعد از غر زدن گفت که حرفشو پس می گیره و معذرت خواهی کرد. گفت که من قصد اذیت کردنش رو داشتم چون شب گوشیمو خاموش نکردم.من چنین قصدی نداشتم ولی خوب شد که این کارو کردم و اینجوری فکر کرد. دوباره رابطمون خوب شد. 10 روز گذشت. پنج و نیم صبح زنگ زد داشتم میرفتم دانشگاه وتوسرویس بودم. گفتم نتیجه ای رو که میخواد عملی نیست چون پدر و مادرم بخاطره اختلاف سنی زیاد مخالف بودن (از تابستون بهش گفته بودم ولی میگفت اونارو قانع میکنه). رابطه را قطع کردم. اونم که از شل کن سفت کن های من خسته شده بود قطع کرد. 2روز بعد دیدم نمیتونم از فکرش بیرون بیام. براش پی.ام دادم ویکبار هم چت کردیم. مستقیما نگفتم میخوام برگردم ولی بحث رو کش دادم تا اینکه خودش خواست بهم زنگ بزنه. وقتی صحبت کردیم بهم 1 روز مهلت میده تا دوباره فکر کنم و جواب آخر را بدم. من با یکی اقوام مشورت کردم. خیلی برام سخت بود بگم چون هیچکس فکرش نمیکنه من دوست پسر داشته باشم اونم 12 سال بزرگتر از خودم. خلاصه راهنمائیم کرد و گفت نمیتونین همدیگرو درک کنین و خیلی مشکلات دیگه هست. تو اون زمان هم حرف اون روم تاثیر داشت هم حرف فامیلمون و دوستام. ولی حرف فامیلمونو قبول کردم. خیلی عصبانی شد خیلی. تن صداش بالا رفت. بهم میگفت با احساساتش بازی کردم ولی به خدا من این کارو نکردم. من هیچ وقت باهاش احساسی برخورد نکردم همش آیه یأس براش میخوندم. گفت دیگه براش میل نزنم و پی.ام نذارم و دیگه برام میل نمی زنه. یه حرفشو هیچوقت یادم نمیره؛ " دختر جان منم برای خودم شخصیتی دارم" . راست میگفت, مثل مسعود کیمیائی مشهور نیست ولی کسائی که به هنر هفتم علاقه مندند و تو این رشته فعالیت دارن به احتمال خیلی زیاد میشناسنش.. معتقد بود لب تر کنه دخترا زنش میشن. البته بگم خوشگل نبود , بیریخت هم نبود قابل تحمل بود. تیپ مردانه و معمولی داشت. از لحاظ ظاهرچیزی که بخواد دختر را جذب کنه نداشت. شغلش هم خیلی پر درامد نبود و بیشترهزینه داشت. حالا چرا این حرف می زد نمیدونم. از اون شب به بعد با هم تماسی نداشتیم . نزدیک تولدش بود. خیلی دوست داشتم بهش تبریک بگم. ترسیدم با آی.دی خودم براش پی.ام بذارم. یه آی.دی داشتم که کسی ازون خبر نداشت. نمی دونم چه فکری کردم قبل از تولدش پی.ام سلام و احوالپرسی دادم. میونین چی شد؟ جواب داد. من خودم معرفی نکردم و ادامه دادم. پیشنهاد دوستی داد. ازم عکس خواست.به بهانه های مختلف کشش دادم تا اول اون عکسشو بفرسته. برای فرستادن عکسش مجبور شدم آدرس ایمیل دوستم رو بدم. خیلی عصبانی بودم. فقط  منتظر بودم عکسش دانلود بشه ببینمش تا یه ایمیل جانانه براش بفرستم. البته در این جور مواقع سادگی دخترا دلیل عصبانیتشون است. وقتی عکس رو دیدم, خودش نبود, عکس یکی دیگه بود. دیگه از کوره دررفتم. بلافاصله ایمیل زدم, خودمو معرفی کردم, گفتم" فکر کردی عکس یکی دیگر را بفرستی خوش تیپتر یا خوشگلتر میشی. گفتم متاسفم برای خودم که نشناختمت". فکر کردم ازون آدمهائی هست تو اینت با 2000 نفر دوست هست ودرارتباطه. . بعدا دوستش پی.ام داد و گفت که اون خودشو جای  م.ا  معرفی کرده و عکس خودشو فرستاده و  م.ا  از مجرا خبر نداره و خواهش کرد متوجه موضوع نشه. بهم گفت راجع به  م.ا  اشتباه قضاوت کردم. انقدر عصبانی بودم که بهش گفتم اگه جلو روم بودی یه دونه میخوابوندم تو گوشت و زنده زنده پوستتو میکندم. تو ایمیل نوشته بودم که می خواستم تولدشو تبریک بگم. دوستش میگفت که این آی.دی را مشترکأ استفاده میکن. باورش سخته چون اونقدر احمق نبوداین کارو کنه. دوستش گفت تمام ماجرا رو برای  م.ا  تعریف کرده و  م.ا  فقط خندیده. به من میگفت  م.ا  خیلی دوستت داشت و عکساتو می بوسید و ناز میکرد.. به نظر من خودش (م.ا) جواب منو میداد و قضیه "دوستش" خالی بندی بوده. چون اون از کجا میدونست که شبا با عکسای من خوابش میبرده و ناز میکنه؟!!!!! ( الله اعلم) ,,,,,,,,,, کوتاه آمدیم و گفتیم حالا ما اشتباه کردیم. بعد از این ماجرا گفتم دیگه تولدشو تبریک نمی گم ولی 20 آبان براش  ایمیل زدم و تبریک گفتم. حتی یک ایمیل تشکر هم دریافت نکردم, حتی یک نقطه. خیلی بهم برخورد و 2 ماهی کاری باهاش نداشتم. تا اینکه جشنواره بین المللی فیلم کوتاه شروع شد. بر خلاف نصیحت دیگران ایمیل زدم و راجع به جشنواره سوال کردم. میخواستم ببینم شرکت کرده یا نه, فیلمش چه روزی نشان داده میشه. احتمال میدادم که ببینمش. چون تا به حال ندیده بودمش. بهم گفت که تو جشنواره شرکت نکرده و داره رو طرحش کار میکنه. مام دیگه بی خیال شدیم. قصد من دیدنش بود حتی شده یک لحظه و از راه دور. توی ایمیلش نوشته بود خیلی منو دوست داشت ولی من همه چیز را خراب کردم. ولی باز میتونه دوستم داشته باشه و میتونم برگردم ( البته خیلی تلخ گفت). منم گفتم فقط ازش سوال داشتم و قصد بازگشت ندارم و اگر ایمیل من ایشون را دچار اشتباه میکنه دیگه براشون میل نمی زنم. چند وقت بعد یه ایمیل ازش دریافت کردم. از سایت بی.بی.سی یک مطلب با عنوان آیا عشق همیشه جاودانه است؟ فرستاده بود. یه کمی حرسم گرفت به خاطره همون حرفی که قبلا زده بود (دیگه ایمیل نزن, دیگه ایمیل نمیزنم) . براش نوشتم: سلام مرسی از مطلبی که برام فرستادین, جالب بود و با دوستانم خوندم ( میدونستم حرسش در میاد) , ولی علت دریافت این میل را نفهمیدم..  تا شب یلدا خبری نبود. میل زد و تبریک گفت و منم نوشتم شرط ادب حکم میکنه که تشکر کنم, منظورم به خودش بود در مورد تولدش. دوباره چند وقت بعد 2 تا عکس که در سر کارش که مشغول فیلمبرداری بود فرستاد. این بار گفتم من قانون شکنی کرده بودم و میل زدم, چرا شما قانون شکنی میکنید؟ مگه نگفتید دیگه میل نمی زنید و ... . الان یادم نمیاد چی جوابم داد ولی بعد از اون یک سری ایمیل بازی با هم داشتیم. یه دفعه, نمیدونم چی گفت, من خیلی پرت و پلا بهش جواب دادم. درباره ی فیلمشو ازاینجور چیزها براش نوشتم. مخصوصا این کارو کردم که نظرش نسبت به من عوض بشه. بهم گفت: ایمیلت خیلی بچگانه بود متاسفم برات به سمت سطحی شدن حرکت می کنی. چرا سطح فکرت نزول کرده. منم در جوابش که آخرین ایمیلم بود گفتم شما منظوره من را از ایمیلم نفهمیدین اینه که میگن اختلاف سنی زیاد مانع درک همدیگر میشه ( واقعا هم همینطور بود اون منظور حرفها و پرت و پلاهای من را نفهمید. چون مقصودم را غیر مستقیم گفته بودم) . گفتم " خوشحالم که نظره شما رو نسبت به خودم 360 درجه عوض کردم". برای این کارمم دلیل داشتم. من نمیدونم آیا واقعا منو دوست داشت یا نه ولی خیلی سخت یکی رو دوست داشته باشی و طرفت تو رو (اونقدر که تو دوستش داری) دوست نداشته باشه. منم این کارو کردم از من بدش بیاد و سریعتر فراموشم کنه. دیگه ازون به بعد نه ایمیلی دریافت کردم و نه دادم. ولی هنوزم از شخصیتش خوشم میاد, نمی گم دوستش دارم و هیچوقت هم نگفتم چون هیچ شناختی ازش ندارم. تا کسی رو نشناسی نمی تونی دوستش داشته باشی. از لحاظ خانوادگی همشون تحصیل کرده بودن و کمی هم مذهبی بودن و حجاب داشتن ولی من نه اهل نماز و روزه هستم نه حجاب دارم. البته اون میگفت کسی به من و اعتقاداتم کاری نداره ولی چه تضمینی وجود داشت, شاید دو روز بعد یادشون میرفت.چون نمونشو تو خوانوادم دیده بودم. یه مورد دیگه که مانع اعتماد من به اون میشد این بود که اون تنها زندگی میکرد. محل تولدش شهر دیگه بود و خانواده و اقوامش اونجا زندگی میکنن. و اون هفت هشت سال تنها در تهران بود. موقعیت ازدواج داشت ولی نکرده بود. میگفت میخواست تو کارش پیشرفت کنه و به موفقیت برسه بعد ازدواج کنه. حالا اون چیزی که میخواست شده, به جائی که میخواست رسید. ولی چون دیر ازدواج کرده تبدیل به آتشفشان شده. ( من از حرفاش این برداشت رو کردم). به نظره من داره منفجر میشه. میل جنسیش بسیار زیاده و این منو به شک میندازه که آیا تو این دوران که تنها زندگی کرده با کسی رابطه داشته یا نه؟ من خیلی نسبت به آقایون بدبینم. قسم خورد باکسی رابطه نداشته ولی باورش برای من خیلی سخته, خیلی. چون اون از تنهائی داره می ترکه. من قصد تهمت زدن ندارم و شایدم این طور نباشه.من از حرفاش اینطور برداشت کردم. شاید حقیقت گوئی اون باعث ایجاد این تفکر در من شده. من بخاطره پشتکارش تحسینش میکنم. در تهران از صفر شروع کرد, بدون حمایت مالی پدر و مادر, و حالا خیلی پیشرفت کرده, خیلی. اقعا قابل تحسینه, واقعا. منم دقیقا از اینجور آدمها خوشم میاد. میخواهم طرفم اگه هیچی نداره توکارش پیشرفت داشته باشه و به حسابش بیارن و یه خانواده خوب داشته باشه. براش دعا میکنم که روز به روز موفقتر بشه. من جریان این آقای محترم را برای مادرم گفتم البته با کمی خالی بندی درباره طرز آشنائیمون. و بدون اینکه بگم ما از طریق تلفن در ارتباط بودیم چون شاکی میشد. فقط گفتم یه همچین آدمی باچنین مشخصاتی این پیشنهاد داده. با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم. اون حتی نظر منو نخواست چون خیلی مخالف بود. من در مورد بهم زدن رابطمون اشتباه نکردم. هیچ شکی درش نیست. هنوزم  م.ا  برام محترمه. خیلی دوست دارم یک بار ببینمش حتی اگه اون متوجه من نشه
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:37 توسط آرمین| |

 
 چگونه پيشنهاد ازدواج دهيم؟
 
 
پيشنهاد ازدواج دادن بي شك يكي از مهمترين و بزرگترين

گامهايي ميباشد كه تا به حال برداشته ايد. شما خواهان

آن هـستـيد كه در آن لحظه همه چيز عالي و بـه بـهتـريـن

نحو پيش رود و از آن مهمتر كه ميخواهيد پاسخ وي مثبت

بـاشـد! ايـن نكـات را هــنگام دادن پيشنهاد ازدواج مد نظر

قرار دهيد تا شانس موفقيت شما افزايش يابد:
 
 
 
1- مطمئن گرديد كه فرد مناسبي را برگزيده ايد: واضح است نه! امــا
 
 حـقـيقت امر آن است كه ازدواج چيزي نيست كه بخواهيد بـخاطـر انــگيــزه
 
 هــاي آنــي وارد آن گرديد. ممكن است شما ديوانه وار همديگر را دوست
 
 داشته باشيد اما اگر هــمسرتان خواهان فرزند باشد اما شما نه، ازدواج
 
 شما قطعا زياد دوام نخواهد آورد و يا آنكه ارزشهاي شما با ارزشهاي
 
 همسرتان متفاوت باشد. اگر در مورد  فردي كه ميخواهيد با وي ازدواج
 
 كنيد ترديد داريد، بهتر است بيشتر درباره آن بيانديشيد.
 
 
 
 
2- مطمئن شويد هر دوي شما آمادگي داريد: پيـش از آنـكه پيـشنهاد ازدواج
 
 دهيد درباره آن كه در زندگي بدنبال چه اهدافي ميباشيد، حتــي اهداف
 
50 سال آينده خود با يكديگر صحبت كنيد. هر چه بيشتر بــا يـكديگر در
 
 مــورد آن چـه بــراي شـما حائز اهميت ميباشد گفتگو كنيد بيشتر متوجه
 
 آن ميگرديد كه آيا با يكديگر تفاهم و سازگــاري داريـد يــا خير. همچنين
 
 بايد از لحاظ مالي آمادگي داشته باشيد. اگر شما قادر نيستــيـد كــه مخارج
 
 خود را تامين كنيد، بهتر است نامزدي خود را به تعويق بياندازيد.
 
 
3- از پدر و مادر وي اجازه بگيريـد: شـما ابـتـدا بايد بدانيد كه آيا اگر پـيش
 
 از ازدواج با پدر و مادر وي مشورت كرده و اجازه بخواهيد، آنها را
 
 خوشنود ميسازد يا خير. ايـن نـكته شـايـد عـجيـب بـــنظر آيد اما شما كه
 
 نمي خـواهيد پـدر زن و مادر همسر آيـنـده خود را برنجانيد؟ اين عمل براي
 
 آنكه دلشان را بدست بياوريد بسيار موثر خواهد بود.
 
 
4- بطريقي پيشنهاد بدهيد كه خوشايند وي باشد: به پيـشنهاد ازدواج
 
 هـمچون يك هديه به بانوي زندگي خود بنگريد. آن را بـطريقـي طـرح ريزي
 
 كنيد كه باب ميل و سليقه وي بوده و مطابق با شخصيتش باشد. آيا وي
 
 رومـانتـيـك اسـت و يـا اهـل تـفريح و شوخ طبعي؟ آيا ميل دارد بطور
 
 محرمانه از وي خواستـگـاري كنـيـد و يا روي ديــوار درخـواست خود را
 
 بنوسيد؟
 
 
 
5- در باره هديه دادن به وي تصميم بگيريد: بـراي دختـرهـا و زنـان هيچ
 
 چيز مبهوت كننده تر از يك هديه غير منتظره و غافلگير كننده حلقه برليان
 
 نمي بـاشد. امـا اگـر تـوان مالي شما اجازه اين كار را به شما نميدهد، براي
 
 يك حلقه مناسب بودجه شما كفايت ميكند. اما حتما پيش از آنكه حلقه را
 
 خريداري كنيد از نوع سليـقه وي اطلاع يابـيد. ايـن كار را ميتوانيد با سوال
 
 كردن از دوستان و يا خانواده وي و يـا مشـاهـده نوع جواهرآلاتي كه وي
 
 استفاده مي كند انجام دهيد. اما بسياري از دختران تـمايـل دارند هنگام
 
 انتخاب حلقه خودشان حضور داشته باشند. بهرحال بايد به خواسته هاي
 
 وي احترام بگذاريد.
 
 
 
6- مطمئن گرديد پاسخ وي مثبت ميباشد: هنگاميكه پيشنهاد ازدواج
 
 ميدهيد، بـايد مطمئن باشيد كه پاسخ وي "بله" خواهد بود. شما ميباست
 
 از قبـل در مــورد ازدواج بـه انــدازه كافي صحبت كرده و كــامـــلا از آن چه
 
 طرف مقابل از يك شريك زندگي بلند مدت انتظار دارد، آگاهي يافته باشيد.
 
 درست است كه ميخواهيد پيشنهاد ازدواج شــما براي او سورپريز باشد اما
 
 نبايد بي مقدمه دست به اين كار بزنيد.
 
 
7- افراد زيادي را از قصد و تصميم خود آگاه نسازيد: شـما مـمكن اسـت
 
 وسوسه شويد كه قصد خود را با دوستان و خانواده خود در ميان بگذاريد.
 
 امـا عـاقلانه تر آن است كه اين خبر را تنها با يكي دو تا ازدوستان و يا
 
 نزديكان صميـمــي خود در ميان گذاشته و به آنها اطمينان داشته باشيد كه
 
 رازدار و محرم اسرار شما ميباشند.
 
 
8- پيشنهاد خود را از حفظ نكنيد: صرفنـظر از آنـكه كـجـا و چــگـونــه
 
 پــيشنهاد ازدواج مي دهــيد، بايد آن با نهايت صداقت و ابراز عشق حقيقي
 
 شما نسبـت بـه وي هـمــراه باشد. از قبل در مورد حرفهايي كه ميخواهيد
 
 به او بـزنــيد يادداشت برداريد اما دقيقا آنها را از بر نكنيد. در آن لحظه به
 
 وي بگوييد كه چرا وي يـك فرد استـثـنايي بـوده و چـرا شما خواهان آن
 
 ميباشيد كه باقي عمر خود را با وي سپري كنيد. بـايـد جملات شما از دلتان
 
 برآيد او ميخواهد با يك مرد ازدواج كند و نه يك ربات!
 
 
  
9- مكان و زمان مناسب را بيابيد: مكاني كـه پيـشـنهاد ازدواج مـي دهـيد
 
 مي تواند: رسـتوران، پارك، سينما و يا لب دريا باشد.اما بهتر است
 
 مكاني انتخاب گردد كــه بــراي هر دوي شما خاطره انگيز بوده و شما را به
 
 ياد خاطرات گذشته بيندازد. فـاكتور زمان نيز بسيار مهم مي بـاشــد اگر وي
 
 شرايط سختي را سپري مي كند، اگر خسته و يا گرفتار دغدغه هاي
 
 شخصي و شغلي خود ميباشد و يا آنكه از دست كسي عصبـانـي اسـت،
 
 زمان مناسبي براي اين كار نميباشد.
 
 
 
 
 
 
 
10- او را دستپاچه نكنيد: شما ممكن است بخواهيـد پيـشنـهاد خود را براي
 
 جهانيان فرياد بزنيد و يا حداقل براي همسايگان مجاور خود! امـا مـراقب
 
 باشيـد اشـتـياق بـي حد شما كار دستتان ندهد. اگر وي شخص درونگرا
 
بوده و از آن كه مـركز تـوجـه ديـگـران واقع گرديد بيزار ميباشد، بهتر است
 
 اين كار را بطور خصوصي با وي در ميان بگذاريد.
 
 
11- انتظار همه نوع پيشامدي را داشته باشيد: صـرفنـظر از هـمـه نقشه ها
 
 و طرح ريزي ها، امكان دارد امور دقيقا آن طوري كه شما و يا وي تصور
 
 ميكرديد پيـش نرود. خود را براي واكنشهاي احتمالي آماده كنيد.او مـمكن
 
 است دستپـاچـه شـده و يا هيجان زده گـردد و يـا آن كه كاملا آرام و بي
 
 تفاوت باقي بماند. وي ممكن است بگويد: "بله-خيـر" و يــا "شايد". شمـا
 
 مـمكن است تصور كنيد وي را كاملا مي شناسيد امـا از پـيـش داوري و
 
 آنكه پاسخ وي چگونه خواهد بود پرهيز كنيد چون ممكن است مايوس
 
 گرديد.
 
 
 
 
 
 
12- اگر پاسخ وي منفي بود مايوس نشويد: هـمـواره احـتـمال آن كـه وي
 
 "نه"بگويد وجود دارد. اما دلسرد نشويد با او صحبت كنيد و علت عــدم
 
 آمـادگـي وي را جـويا گرديد. وي ممكن است تـنـها بـه زمـان بـيشتـري
 
 نـيـاز داشتـه بـاشـد و يا آن كـه اصلا وي دختر مناسبي براي شما نباشد.
 
 اگر اين طور باشد بهتر است همين حالا پي بـه آن بـبـريد تا آنكه پس از
 
ازدواج.
 
 
13- خيلي زود و يا خيلي دير پيشنهاد ندهيد: زمـان معـيـنـي براي پيشنـهاد
 
 ازدواج وجود ندارد اما بهتر است پس از تنها گذشت 2 هفته از آشنايي
 
 خـود بـا وي پـيشـنــهاد ازدواج ندهيد! زمان پيشنـهاد ازدواج هنـگامي
 
 اسـت كـه شـمـا بـــراي مــدتــي كافي به يكديگر متعهد شده باشيد. همچنين
 
 زياد وقت را تلف نكنيد شجاع باشيد و حـرف دلتان را بزنيد.  
امیدوارم متعهد به بمونین و زندگی خوبی روتا 100سال داشته باشید
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 21:51 توسط آرمین| |

داستان امروز

داستان من از سال دوم دانشگاه آغاز شد اون موقع با يكي از پسرهاي دانشگاه به اسم محمد دوست بودم و چنان غرق اين دوستي شده بودم كه هيچ توجهي به دور برم نداشتم هميشه مي ديدم كه يكي از پسرهاي دانشگاه درست هر هفته سرساعت يكي از كلاسها همش جلوي من سبز مي شد بعدا فهميدم اسمش پوياست و با اينكه هم رشته اي ما نبود هميشه مي آمد و سركلاس ما مي نشست من آنچنان عاشق و دلباخته محمد بودم كه هرچي دوستام مي گفتن نگاه كن اين پسره داره خودشو برات مي كشه ولي من فكر مي كردم من مرد روياهام رو پيدا كردم و جدايي از محمد برام به منزله مرگه ولي با كمال ناباوري بعد از 1 سال دوستي با محمد فهميدم اون با بيوه زن پولداري آشنا شده و تصميم داره بخاطر ثروتش با اون ازدواج كنه اينا رو دوست محمد بهم گفت و خودم يك بار كه با دوستام به كلكچال رفته بودم اونها رو با هم ديدم و بعد خودش همه چيز رو به من گفت. تا مدتها مثل آدمهاي گيج بودم خدا مي دونه چي به من گذشت تا فراموشش كنم سعي مي كردم يه جوري وارد دانشگاه بشم كه كلاسم شروع شده باشه تا محمد رو حتي المقدور نبينم ولي پويا روند قبلي اش را ادامه مي داد ترم رو به اتمام بود و ما داشتيم پروژه هاي واحدهامون رو ارائه مي داديم دانشگاه بسيار خلوت بود عجله داشتم كه پروژه ام رو به استاد برسونم و به تهران برگردم (ما تو يكي از دانشگاه هاي اطراف تهران درس مي خونديم) ديدم پويا جلوي درب رودي ايستاده وقتي منو ديد دنبالم داخل دانشگاه اومد و گفت باهات كار دارم من اهميت ندادم و رفتم پروژم رو دادم و آمدم سر جاده كه اتوبوس سوار شم پويا دنبالم اومد و با من سوار يكي از اتوبوسهاي راهي شد و باب صحبت باز شد و ما با هم آشنا شديم اون با اينكه از ماجراي من و محمد خبر داشت ولي به روي من نياورد اينبار بسيار محتاط تر از قبل عمل كردم حتي نگذاشتم هيچ كدام از هم اتاقي هاي خوابگاه هم بويي از اين ماجرا ببرند ما هر وقت تهران مي آمديم همديگر رو مي ديديم و با هم تلفني حرف مي زديم در دانشگاه مثل دو غريبه بوديم ما با هم قرار گذاشته بوديم كه 6 ماه با هم دوستي ساده اي داشته باشيم و اگر همديگر رو پسنديديم با هم قرار ازدواج بگذاريم لحظات دوستي ما بهترين خاطرات عمرم شد و عشق واقعي را در كنار پويا تجربه مي كردم بعد از گذشت 6 ماه به هم قول داديم در هر شرايطي به هم وفادار باشيم من با اينكه خواستگاران زيادي داشتم و خانواده ام اصرار زيادي مي كردند و مي گفتند كه هميشه چنين خواستگاراني سراغ دختر نمي آيد و.... ولي من به قولم وفادار بودم

در ترم آخر مادر پويا براثر سكته قلبي فوت كرد و اون كه وابستگي خاصي به مادرش داشت بسيار افسرده و غمگين شد و از من قول گرفت كه تا مساعد شدن شرايط براي ازدواج به قولمون وفادار باشم ما يك سال ديگر رو به همين منوال گذرانديم در اين مدت پويا سربازي اش رو خريد و در يك شركت مشغول به كار شد بعد از مراسم سالگرد مادرش با پدرش صحبت كرد ولي اون به شدت مخالف بود و مي گفت من هيچ كمكي نمي توانم به تو بكنم و پويا فقط از او خواست در مراسم به عنوان پدر او را همراهي كند و او هيچ چشمداشتي به كمك مالي او ندارد پويا با اينكه پس انداز و درآمدي بالايي نداشت ولي از همون دوران دانشجويي كه كار مي كرد سعي و تلاش خود را كرد كه بتواند پس اندازي داشته باشد تا از حداقل مخارج ازدواج بربيايد من هم آنزمان در يك اداره دولتي مشغول به كار شده بودم هيچ وقت شبي را كه مي خواستم موضوع خواستگاري رو با خواهرم درميان بگذارم فراموش نمي كنم تنها حرفي كه خواهرم زد اين بود سختي زيادي رو بايد تحمل كني از صفر شروع كردن خيلي سخته (چون خودش هم تقريبا در اين شرايط ازدواج كرده بود )پدر و مادرم از من خواستند كه قبل از مراسم رسمي خواستگاري به طور خصوصي با خود پويا صحبت كنند پويا اومد و با اعتماد به نفس و قول اينكه سعي در خوشبخت شدن من مي كند تمام حرفها و علاقه دروني خود را بيان داشت و من در كمال ناباوري ديدم كه والدينم با تمام تعصبي كه روي من ته تغاري داشتند با اين ازدواج موافقت كردند و علاقه شديد ما را سند خوشبختي امان دانستند مراسم ازدواج با تمام سادگي اش براي ما با شكوه بود و خودمان احساس مي كرديم بهترين مراسم ازدواج را داشته ايم اوايل كمي از نظر مالي به ما سخت گذشت ولي خداوند بسيار مهربانه و لحظه اي ما را تنها نگذاشت وضعيت كاري پويا روز بروز بهتر شد شايد آن زمان كه با محمد كات كردم مدتي بسيار غمگين و ناراحت بودم ولي حالا مي بينم كه اين خواست خدا بود كه با پوياي عزيزم ازدواج كنم اگر آن زمان ناشكري كردم و همش از خدا گله مي كردم كه چرا اينطور شد ولي حالا هميشه سر نماز از خدا طلب بخشش مي كنم و خدا را شكر مي كنم كه بدين صورت سرنوشت منو رقم زده حالا كه 6 سال از آن زمان مي گذرد هنوز ذره اي از عشق عميق ميان ما كم نشده است من هميشه به دستان زحمتكش پويا بوسه مي زنم دستاني كه آسايش وآرامش را به من و دختر كوچكم هديه بخشيده من خودم رو خوشبخت ترين زن دنيا احساس مي كنم و از خدا مي خواهم اين عشق الهي را تا ابد به همين صورت حفظ كند و همه انسانها و شما دوستان عزيز هم در زندگي عشق حقيقي را بيابيد كه بهترين هديه  پروردگاره  
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 13:55 توسط آرمین| |

سلام خوبین. من چند وقته زدم تو کار داستان که یه کار متفاوت هستش . اگه به نظرتون خوب

                     هستش نظر بدین.اگه هم بد بود منو راهنمایی کنین تا بهترش کنم خوشحال میشم.

 

                                                  سلام
داستان زندگی یکی از بچه ها رو واسه شما می نویسم تا شاید  ازش درس بگیرن و براتون تجربه ای باشه
                           دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید....(پائولو کوئلیو)
 
 
رابطمون از چت شروع شد... سال 81 ترم دوم دانشگاه بودم ... اواخر دی ماه بود ... من مشخصات خودم رو دادم وحتی دانشگاهی که درس میخوندم(حتی فکرش هم نمی کردم که بخواد من و پیدا کنه) .. تعطیلات بین دو ترم که تموم شد اولین کلاسی که رفتم "م" پشت سرم نشسته بود و من بی خبر از همه جا به حرف های استاد گوش می دادم .. همون شب اومدم چت و اون گفت که پشت سرم نشسته بوده.. اول ترسیدم که توی دانشگاه واسم دردسر درست کنه، چون اون اولین پسری بود که وارد زندگیم شده بود و من می ترسیدم .. خیلی محتاط بودم و اصلا توی دانشگاه با هم نبودیم .. رابطه با چت شروع شد و کم کم تلفن و بعد هم با هم بیرون میرفتیم ... کوه ،سینما ، کافی شاپ و... "م" از اول گفت که می خواد بره کانادا ، گفت دیر وزود داره ولی سوخت و سوز نداره... من هر روز بیش تر بهش وابسته می شدم و حتی فکرش هم نمی کردم که یک روزی ازش جدا بشم ... مثل همه رابطه ها اول با دوستی ساده شروع شد و بعد حرف ازدواج پیش اومد ... برام عزیز بود و به اون گفتم که عاشقش هستم .. اون هم من و دوست داشت ولی به قول خودش"دوستت دارم ولی عاشقت نیستم "... دیگه برام شده بود همه ی زندگیم.. آخرین فکری که با اون خوابم می برد و صبح وقتی چشمام و باز می کردم اولین فکرم "م" بود، نمی دونم تا حالا  این چیز ها رو تجربه کردین یا نه!!؟... 7 ماه از دوستی ما می گذشت که یک بار که با هم از دانشگاه می آمدیم ( البته هر کدوم توی ماشین خودش) نزدیک های خونه ی ما تصادف کرد وااااااااااااااااای که من شوکه شدم ، دقیقا جلوی چشم های خودم ماشینش له شد.. از آینه ماشینم می دیدم که سرش به شیشه ماشین خورده و داره خون میاد... اون قدر شوکه بودم که نمی تونستم از ماشین پیاده بشم .. چند تا صلوات فرستادم  و پیاده شدم ، حالا دیگه مردم زیادی دور ماشینش جمع شده بودن.. توی شلوغی دنبالش میگشتم که یک لحظه خودش با لب خندان اومد طرفم ، صدام می لرزید نمی تونستم حرف بزنم ، هنوز از سرش خون میومد، به من گفت چرا رنگت پریده !؟ من حالم خوبه ! نترس ! تو بهتره بری خونه !!!.. من گفتم نمی رم ... اومدم سوار ماشینم شدم و رفتم آب معدنی و چند تا شکلات خریدم و دوباره برگشتم ... با آب صورتش و شست و اصرار کرد من برم خونه .. با این که نمی خواستم ولی مجبورم کرد که برم خونه... حالا بماند که من چه جوری رفتم خونه ...  این قدر دلداریش می دادم و بهش محبت می کردم اون شب تا صبح باهاش حرف می زدم که ناراحت نباشه ....فردای اون روز به من زنگ زد و گفت که هر جا که باشم دوستت دارم و با هم ازدواج می کنیم .. وقتی نگرانی و عشق من رو نسبت به خودش دیده بود تصمیم گرفته بود با من بمونه..... این جریان گذشت و ما با هم خیلی رابطه ی خوبی داشتیم ... 1 سال از دوستی ما گذشت.. قرار گذاشته بودیم که اون بره کانادا و بعد از یک سال برگرده و با هم ازدواج کنیم .. تا این که ویزای اون اومد و وقت داشت که تا یک ماه ایران و ترک کنه... من از این که می دیدم "م" خوشحال هست ،خوشحال بودم ولی از تنهایی می ترسیدم ، از این که من رو فراموش کنه ، از این که دیگه برنگرده... این فکرها من رو که دیوونه ی"م" بودم ، دیوانه تر می کرد ... روز ها به سرعت می گذشت و بالاخره روز رفتنش رسید ... برام چند تا کادو گرفته بودو بهم قول داد که برگرده و حتی آخر دفترچه تلفنم  نوشت و تضمین داد که برمی گرده ، وای که من چه حال و روزی داشتم ، محکم بازوهاش و گرفتم و گریه می کردم ، می ترسیدم دیگه هیچ وقت نتونم سرم و بذارم روی شونه هاش ... من گریه می کردم و اون می خواست آروم باشم ولی نمی تونستم ، وقتی از ماشینش می خواستم پیاده بشم صورتش و توی دستام گرفتم و چند ثانیه بهش زل زدم تا چهره اش رو واسه همیشه توی ذهنم حک کنم ، همه جای صورتش و بوسیدم و پیاده شدم و اون رفت ... عشقم رفت و این سخت ترین لحظه زندگیم بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم....فرادی اون روز گرم تابستونی از کانادا زنگ زد و گفت که رسیده و قطع کرد ....همه ی تابستون رو سعی کردم به نبودنش عادت کنم ولی نشد ...  اگر از جاهایی می رفتم که قبلا با هم رفته بودیم ،بی اختیار گریه ام می گرفت ... داغون شدم ، کلی وزن کم کردم . با هم در ارتباط بودیم ، چت می کردیم ، تلفن می زدیم ولی باز من احساس کمبودش و حس می کردم .. 6 ماه به همین منوال گذشت توی این 6 ماه کم کم حس می کردم بی تفاوت شده .. دیگه وقتی زنگ می زدم زیاد تحویلم نمی گرفت همش می گفت کار دارم ، من اعتراضی نمی کردم ، به خودم می گفتم این تازه رفته و زرق و برق اونجا جو زدش کرده و درست میشه .. ولی اون درست نشد و روز به روز بد تر می شد ... خیلی دوستش داشتم و می خواستم هر جور که می تونم اون رو نگه دارم.ولی افسوس.. مرتب کتاب های روان شناسی می خوندم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم  ولی کافی بود یک بار باهاش حرف بزنم تا دوباره  قاطی کنم.....ابطمون کم شد اون می خواست که کم بشه ... فقط خدا می دونه من چه وضع ناجوری و تحمل می کردم .. ساکت شده بودم ،هر شب با گریه می خوابیدم ، واییییییییی که با من چه بد کرد ، هر کس تا این حالت رو تجربه نکنه نمی تونه عمق این شکست عاطفی رو درک کنه.... دیگه خسته شده بودم از بی توجهی هایش ... یک شب توی چت باهاش دعوام شد و همه چیز رو گفتم ولی اون باز بی تفاوت بود ، اصلا براش مهم نبود که من چی میگم ، اکثر حرف هایم هم جواب نمی داد ، با همه این چیز ها هنوز وحشتناک دوستش داشتم ... همون شب چون خیلی عصبیم کرد ، رفتم توی روم و اولین کسی که پی ام داد ، من جواب دادم و باهاش دوست شدم(ن) .. همه زندگیم و واسش گفتم  ، اون(ن)هم  یک شکست خورده ی عشق بود ، اون همه حرفام و با حوصله گوش می داد ، خیلی با محبت بود .... با "م" رابطم خیلی کم شد چند هفته ای یک بار با هم چت می کردیم ولی حتی از من نپرسید چرا کم پیدایی ! و این باعث میشد من بیشتر به (ن) نزدیک بشم .. روحیه ام بهتر شد (ن) همه جور به من محبت می کرد هیچ وقت نمی ذاشت من ناراحت باشم ... حالا (ن) عاشق من بود ، کار خدا رو می بینید!؟  حالا من شدم معشوقه، ولی هنوز "م" رو دوست داشتم .. اون از هیچ چیز واسم کم نذاست ، یک بار با هم رفته بودیم بیرون که نوار عارف گذاشته بود آهنگی بود که قبلا با "م" وش داده بودم ، بی اختیار دلم گرفت و ساکت شدم و اشک توی چشمام جمع شد همون لحظه که (ن) این صحنه رو دید سریع نوار و از شیشه ماشین بیرون پرت کرد و گفت هیچ وقت نمی خوام که غمگین ببینمت.... ساعت ها منتظرمن میموند تا من امتحانم و بدم و اون من رو برسونه خونه ، از این کار لذت می برد ، همه چیزش رو می داد که با من باشه، کارهاش من رو یاد خودم می انداخت کارهایی که یک روز واسه خوشحالی "م" می کردم حالا اون واسه من انجام می داد .. اما افسوس که هنوز دل من جای دیگه ای بود و (ن) این رو خوب درک میکرد .... زمان گذشت و (ن) از من خواستگاری کرد ، از هر نظری ایده آل بود ، واقعا محشر بود ، من گفتم بهم فرصت بده تا بتونم "م" رو فراموش کنم و اون هم قبول کرد.... در این مدت با "م" در تماس بودم البته ماهی یک بار، اون هم در حد آف، وقتی که (ن) از من خواستگاری کرد دیگه باید با "م" خداحافظی می کردم ، کسی که من رو داغون کرده بود ، ازمن کسی ساخته بود که دیگه نمی تونست عاشق کسی باشه.. به"م" زنگ زدم ، گفتم که می خوام ازدواج کنم، باورش نمی شد ، اون این قدر از عشق من مطمئن بود که فکرش هم نمی کرد که یک روز من ترکش کنم ، می دونست با من چی کار کرده ، در حالی که اصلا انتظارش و نداشتم "م" گفت ازدواج نکن ، از عشقمون گفت ، گفت که من رو دوست داره ، گفت کارش زیاده وگرنه هنوز من رو خیلی دوست داره .... این قدر گفت که دوباره آتیش زیر خاکستر دلم روشن شد ، من هم هنوز دوستش داشتم و خلاصه دوباره کلی قرار گذاشتیم .... کم کم سعی کردم که از (ن) جدا بشم ، می دونستم که عاشق من هست و مونده بودم چی کار کنم !!!...نمی تونستم بلایی که یک روز سر خودم اومده بود رو سر (ن) در بیارم ، از طرفی هم عشقم به "م" کلافم کرده بود.... 4 ماه از این جریان گذشت و توی این مدت نتونستم بین عقل و دلم  یکی رو انتخاب کنم ، دیگه خسته شده بودم ، میدونستم "م" فقط دوست داشتنش سطحی هست و هر زمان امکان داره که دوباره بره ، از طرفی هم (ن) عاشق من بود ... خیلی سخته که هم عاشق باشین و هم معشوق....با این که برام واقعا سخت بود ولی تصمیم خودم رو گرفتم، بعد از 9 ماه دوستی با (ن) ازش خواستم که بیاد خواستگاری من !!!! خیلی خوشحال شد و بعد از یک هفته اومد، خیلی امید داشت ، آرزوش بود که من زنش باشم ولی واسه من زیاد مهم نبود ، با درگیری هایی که تا حالا با "م" داشتم دیگه قدرت فکر و از من گرفته بود... تصمیم اصلی رو گذاشتم به عهده ی خانوادم، اون اومد و خانواده ی من قبول نکردن ،  من هم هیچ اصراری نکردم ، وقتی که گفتن نه ، من هم گفتم نه ... شکست رو توی چشم های (ن) دیدم ، یادم به خودم افتاد ،ناراحتیش رو دیدم ولی نمی تونستم کاری انجام بدم و این جوری بود که جدا شدیم ... 2روزبعد هم از "م" جدا شدم ... حالم خراب بود ..(ن) واسم میل زد که داره نامزدی میکنه ولی نامزدش رو دوست نداره و کلی نفرینم  کرده بود .... نمی دونم اگر شما جای من بودید چی کار می کردین !؟ .... تا امروز 7 ماه هست  که من تنها  زندگی می کنم ، چند تا موقعیت ازدواج داشتم ولی اصلا نمی تونستم ... درسم و تموم کردم و رفتم تو کار موسیقی که فراموش کنم که گذشته ام چی بوده ... مرتب با کتاب های مختلف خودم رو آروم میکنم تا بتونم ادامه بدم..... و حالا بعد از همه این ماجراها "م" بهم زنگ زد!!! و اظهار پشیمونی کرد ،خیلی حرف زد و خواست که من دوباره برگردم ،وقتی که گفت دوباره بیا دوست باشیم ،همه مصیبت ها و تنهایی که کشیده بودم ، نگاه پر از التماس (ن) وقتی که جدا شدیم جلوی چشمام اومد ، صدام لرزید و اشک توی چشمام جمع شد ،قادر به حرف زدن نبودم و تلفن رو قطع کرد...
آمدی جانم به قربانت  ولی حالا چراااااااااااااا!؟؟
"م" وقتی برگشت که من به تنهایی عادت کرده بودم.. اون زمان که بهش احتیاج داشتم تنهام گذاشت   
دیر اومد
وقتی فهمید که اشتباه کرده که دیگه اثری از من نمونده
یاد محبت های (ن) هنوز قلبم و رو می سوزونه.. همیشه از خداوند واسش خوشبختی طلب می کنم اون عشقش پاک بود همون جور که عشق من نسبت به "م" پاک بود.........
همه این اتفاقات در 2 سال رخداد ولی واسه من یک عمر بود..  همیشه به این موضوع فکر میکنم که خداوند با این کارش چه چیزی رو به من می خواست بفهمونه !؟ چرا "م" رو با اون همه بی احساسیش در زندگی من قرار داد و برای چی (ن) رو اون جور عاشق سر راه من قرار داد!؟ آیا من کار درستی انجام دادم که هر دو رو ترک کردم !؟ و هنوز من نتیجه ای نگرفتم........  
من خواستم این جریان زندگیم رو خلاصه بگم ، نمیدونم تا چه حد موفق بودم
ممنون که با حوصله خوندین
امیدوارم واسه هیچ کس این اتفاقات نیفته
برای همه ی شما عزیزانم آرزوی موفقیت می کنم
خوشحال میشم که نظرتون رو برام بفرستین
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 14:24 توسط آرمین| |

 
برای گرفتن فال قهوه ابتدا باید نیت کنید ، پس از آن لازم است به آرامی نعلبکی را روی فنجان قرار دهید ، پس از گذشت چند دقیقه فال شما بر روی فنجان یا نعلبکی و یا هر دو ظاهر می شود ، حال باید فنجان یا نعلبکی را در دست راست خود بگیرید و با دو قطر فرضی آن را به چهار قسمت تقسیم کنید . حال اشکال و علائم ظاهر شده را در جهت عقربه های ساعت بخوانید و علائم و اشکال موجود در صفحات این میل تطبیق دهید .
 
آموزش فال قهوه - بخش اول

معنی شکل
نام شکل
شکل
تکیه گاه - یاور- متکی به کسی یا چیزی
خرس
حساس و ظریف بودن ، تحول - مهربانی
کلاغ
خیر و روزی، مسئله بزرگ قابل حل
صخره
پیشروی اهداف ، استقامت - حرکت
پا
توانمندی در عمل ، قدرت
دست
تکیه گاه - یاور ، متکی به چیزی بودن
عصا
حساس و ظریف بودن ، تحول - مهربانی
پروانه
خیر و روزی، مسئله بزرگ قابل حل
نهنگ
فخر فروشی ، غرور
طاووس
مسافرت هوایی ، راه دور ، خبر از مسافر
هواپیما
دعای خیر والدین یا عزیزی بر آوردن حاجات
انسان در حال دعاکردن
شکرانه اجابت دعا ، التماس و زاری
انسان در حال سجده
زیرکی و موزیگری ، شیطنت - جستن از خطر
میمون
جمع کردن ما یحتاج برای روز مبادا
سنجاب
ثروت ماندگار ، خیر وبرکت و روزی فراوان
شتر
تصادف ناگهانی - دعوا - ترس - مقاومت
امید
برج
موانع سخت
کوه
حرفهای زنانه - غیبت - میهمانی های زنانه
موش
تغییرات - نزول برکت - عبور از سختیها
ابر باران زا
طنازی ظرافت در رفتار - جستن با دقت
گربه
توطئه از جانب افراد زیاد -عشق نا مناسب
بالن
قابله - مخالفت - ناراحتی - پول گم کردن
شکل نا مشخص
حماقت - بی اعتقادی
دست های دراز
روشنی در فکر وعمل - گشایش نیکبختی
لکه های روشن
 
 
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 15:52 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.